حکایت پندآموز و جالب پادشاه و مرد فقیر همه چیزدان!

5 دقیقه
پادشاه و مرد فقیر دانا - داستان پادشاه و مرد فقیر

حکایت پادشاه و مرد فقیر دانا و بیتی از حافظ که با آن مرتبط است را در ادامه می‌خوانید.

حکایت‌ها از کهن‌ترین قالب‌های ادبیات فارسی به شمار می‌روند و با روایت‌هایی کوتاه، ساده و تأثیرگذار، مفاهیم اخلاقی، اجتماعی و انسانی را به مخاطب منتقل می‌کنند. این داستان‌های آموزنده معمولاً با زبانی روان و قابل‌فهم نوشته می‌شوند تا خواننده بتواند به‌راحتی با شخصیت‌ها و اتفاقات آن ارتباط برقرار کند.

در بیشتر حکایت‌ها، پیام اصلی یا درس اخلاقی در پایان داستان آشکار می‌شود و همین ویژگی باعث شده است که این آثار علاوه بر ارزش ادبی، نقش مهمی در آموزش، فرهنگ‌سازی و انتقال تجربه‌های زندگی داشته باشند.

در ادامه با حکایت جذاب پادشاه و مرد فقیر همراه این بخش از ستاره باشید. 

حکایت پادشاه و فقیر دانا

حکایت پادشاه و مرد فقیر همه چیزدان

روزی روی دُر گرانبهای پادشاه لکه سیاهی مشاهده شد هر کاری درباریان کردند نتوانستد رفع لکه کنند. وزیر هر جایی مراجعه کرد کسی علت را نتوانست پیدا کند تا مرد فقیری گفت: من می دانم چرا دُر سیاه شده است.

پس مرد فقیر را پیش پادشاه بردند.

او به پادشاه گفت: در دُر گرانبهای شما کرمی هست که دارد از آن می خورد.

پادشاه به او خندید و گفت: ای مردک مگر می شود در دُر کرم زندگی کند؟ مرد فقیر گفت: ای پادشاه من یقین دارم کرمی در آن وجود دارد.

پادشاه در ادامه گفت که اگر نبود گردنت را می زنم و مرد بیچاره پذیرفت. وقتی دُر را شکافتند دیدند کرمی زیر قسمت سیاهی رنگ وجود دارد. پادشاه از دانایی مرد فقیر خوشش آمد و دستور داد او را در گوشه ای از آشپزخانه جا دهند و مقداری از پس مانده غذاها نیز به او دادند.

روز بعد پادشاه سوا بر اسب شد و رو به مرد فقیر کرد و گفت: این بهترین اسب من است نظرت تو چیست؟

مرد فقیر گفت: بهترین در تند دویدن است ولی ایرادی نیز دارد.

پادشاه گفت: چه ایرادی؟ فقیر گفت: در اوج دویدن اگر هم باشد وقتی رودخانه را دید به درون رودخانه می پرد.

پادشاه باورش نشد و برای امتحان اسب و صحت ادعای مرد فقیر سوار بر اسب از کنار رودخانه ای گذشت که اسب سریع خودش را درون آب انداخت.

پادشاه از دانایی مرد فقیر متعجب شد و یک شب دیگر نیز او را در محل قبلی با پس مانده غذا جا داد و روز بعد خواست تا او را بیاورند.

وقتی نزد پادشاه آمد پادشاه از او سوال کرد: ای مرد دیگر چه می دانی؟

مرد که به شدت میترسید با ترس گفت: می دانم که تو شاهزاده نیستی.

پادشاه به خشم آمد و او را به زندان افکند ولی چون دو مورد قبل را درست جواب داده بود پادشاه را در پی کشف واقعیت واداشت.

پادشاه نزد مادرش رفت و گفت: ای مادر راستش را بگو من کیستم؟ این درست است که شاهزاده نیستم؟

مادرش بعد کمی طفره رفتن گفت که حقیقت دارد و چنین ادامه داد:

پسرم چون من و شاه بی بهره از داشتن بچه بودیم و از به تخت نشستن برادر زاده های شاه هراس داشتیم، وقتی یکی از خادمان دربار تو را به دنیا آورد تو را از او گرفتیم و گفتیم ما بچه دار شدیم.

بدین طریق راز شاهزاده نبودن پادشاه مشخص شد.

پادشاه بار دیگر مرد فقیر را خواست ولی این مرتبه برای چگونگی پی بردن به این وقایع بود و به مرد فقر گفت: چطور آن دُر و اسب و شاهزاده نبودن مرا فهمیدی؟

مرد فقیر گفت:

دُر را از آنجایی که هر چیزی تا از درون خودش خراب نشود از بین نمی رود، فهمیدم و اسب را چون پاهایش پشمی بود و کُرک داشت فهمیدم که این اسب در زمان کُره ای چون اسب ها و گاومیش ها یک جا چرا می کردند با گاومیشی اُنس گرفته و از شیر گاومیش خورده بود و به همین خاطر از آب خوشش می آید.

سپس پادشاه گفت: اصالت مرا چگونه فهمیدی؟

مرد فقیر ادامه داد:

موضوع اسب و دُر که برایت مهم بودند را گفته بودم ولی تو دو شب مرا در گوشه ای از آشپزخانه جا دادی و پاداشی به من ندادی و این کار دور از کرامت یک شاهزاده بود و من هم فهمیدم تو گدازاده هستی و یک پادشاه تو را به دنیا نیاورده است.

خلاصه حکایت پادشاه و فقیر

روزی روی دُر گران‌بهای پادشاه لکه‌ای سیاه ظاهر شد و هیچ‌کس نتوانست علت آن را تشخیص دهد. مرد فقیری گفت که داخل دُر کرمی وجود دارد و پس از شکافتن آن، سخنش درست از آب درآمد. او روز بعد نیز ویژگی عجیب اسب پادشاه را پیش‌بینی کرد و دوباره گفته‌اش به حقیقت پیوست. با این حال، پادشاه به جای پاداشی شایسته، تنها اجازه داد مرد فقیر در گوشه‌ای از آشپزخانه بماند و از باقی‌مانده غذای درباریان استفاده کند.

سپس مرد فقیر به پادشاه گفت که او شاهزاده واقعی نیست. پادشاه با تحقیق از مادرش دریافت که در کودکی، فرزند یکی از خادمان را به جای فرزند خود بزرگ کرده‌اند. وقتی از مرد فقیر پرسید چگونه به این راز پی برده است، او پاسخ داد: «از رفتار تو؛ زیرا اگر اصالت شاهانه داشتی، در برابر دانشی که به تو بخشیدم با بزرگواری از من قدردانی می‌کردی، نه اینکه ته‌مانده غذا را نصیبم کنی.»

پیام حکایت پادشاه و مرد فقیر دانا

پیام این حکایت این است که ارزش و اصالت انسان را رفتار، بخشندگی و اخلاق او نشان می‌دهد، نه مقام، ثروت یا نسب خانوادگی.

ارتباط معنایی حکایت پادشاه و فقیر با غزل حافظ

این حکایت تقریبا مشابه غزل شماره ۲۲۶ حافظ است که یکی از ابیات آن را می‌خوانید:

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یا رب مباد آن که گدا معتبر شود

آیا این مطلب را دوست داشتید؟