مرجع کامل تعبیر خواب
تاریخ انتشار: ۰۶ مهر ۱۳۹۶ - ۲۱:۲۵
کد خبر: ۱۴۷۶۱
تعداد نظرات: ۲ نظر
شعر مرگ یا شعر درباره مرگ، در مورد یکی از پديده‌های رازناک و خوفناک هستی صحبت می کند. با مجموعه اشعار حافظ درباره مرگ، اشعار مولانا درباره مرگ، متن و شعر در مورد مرگ عزیز و جوان همراه ما باشید.
ستاره | سرویس سرگرمی - شعر مرگ بیشترین دل مشغولی شاعران در همه دورانها بوده است. شاعران در مواجهه با مرگ سه دسته هستند: نخست، كسانی مانند مولانا که مرگ را ستوده‌اند و به گرمی از آن استقبال کردند. دوم، دسته‌ای که مثل خیام با نفرت و کراهت به مرگ نگریسته و با خوشباشی از هراس ناشی از مرگ کاسته‌اند. سوم، گروهی چون سعدی که واقع گرایانه به مرگ نگریسته‌اند. در شعر معاصر نیز مشابه همین دسته‌بندی دیده می‌شود. انواع مختلف شعر با دیدگاه متفاوت به مرگ را در ادامه مطلب بخوانید.
 
فهرست مطالب:
 
شعر مرگ - شعر درباره مرگ - اشعار مرگ

گلچین غزل درباره مرگ


روزی که زیر خاک تن ما نهان شود

وآنها که کرده‌ایم یکایک عیان شود

یارب به فضل خویش ببخشای بنده را

آن دم که عازم سفر آن جهان شود

بیچاره آدمی که اگر خود هزار سال

مهلت بیابد از اجل و کامران شود

هم عاقبت چو نوبت رفتن بدو رسد

با صدهزار حسرت از اینجا روان شود

آوازه در سرای در افتد که خواجه مرد

وز بم و زیر، خانه پر آه و فغان شود

تابوت و پنبه و کفن آرند و مرده شوی

اوراد ذاکران ز کران تا کران شود

آرند نعش تا به لب گور و هر که هست

بعد از نماز باز سر خانمان شود

میراث گیر کم خرد آید به جست و جوی

پس گفت و گوی بر سر باغ و دکان شود

نامی ز ما بماند و اجزای ما تمام

در زیر خاک با غم و حسرت نهان شود

خرم دلی که در حرم‌آباد امن و عیش

حق را به خوان لطف و کرم میهمان شود

این کار دولتست نداند کسی یقین

سعدی یقین به جنت و خلدت چه سان شود

سعدی

~~~ شعر مرگ ~~~


من نمی‌خواهم که بعد از مرگ من افغان کنند

دوستان گریان شوند و دیگران نالان کنند

من نمی‌خواهم که فرزندان و نزدیکان من

ای پدر جان! ای عمو جان! ای برادر جان کنند

من نمی‌خواهم پی تشییع من خویشان من

خویش را از کار وا دارند و سرگردان کنند

من نمی‌خواهم پی آمرزش من قاریان

با صدای زیر و بم ترتیل الرحمن کنند

من نمی‌خواهم خدا را گوسفندی بیگناه

بهر اطعام عزادارن من قربان کنند

من نمی‌خواهم که از اعمال ناهنجار من

ز ایزد منان در این ره بخشش و غفران کنند

آنچه در تحسین من گویند بهتان است و بس

من نمی‌خواهم مرا آلوده بهتان کنند

جان من پاک است و چون جان پاک باشد باک نیست

خود اگر ناپاک تن را طعمه نیران کنند

در بیابانی کجا از هر طرف فرسنگ‌هاست

پیکرم را بی کفن بی شستشو پنهان کنند

حبیب یغمایی

~~~ شعر مرگ ~~~


وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می‌کند

زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می‌کند

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب

وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می‌کند

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست

جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می‌کند؟

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد

تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می‌کند

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست

خانه من با خیابان‌ها چه فرقی می‌کند

مثل سنگی زیر آب از خویش می‌پرسم مدام

ماه پایین است یا بالا چه فرقی می‌کند؟

فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت

بی‌وفا! امروز با فردا چه فرقی می‌کند

فاضل نظری

 

شعر درباره مرگ - شعر مرگ عزیز - متن درباره مرگ - عکس نوشته مرگ

 

~~~ شعر مرگ ~~~


مثل گیسویی که باد آن را پریشان می‌کند

هر دلی را روزگاری عشق ویران می‌کند

ناگهان می‌آید و در سینه می‌لرزد دلم

هرچه جز یاد تو را با خاک یکسان می‌کند

با من از این هم دلت بی‌اعتناتر خواست، باش

موج را برخورد صخره کِی پشیمان می‌کند؟

مثل مادر، عاشق از روز ازل حسرت‌کِش است

هرکسی او را به زخمی تازه مهمان می‌کند

اشک می‌فهمد غم افتاده‌ای مثل مرا

چشم تو از این خیانت‌ها فراوان می‌کند

عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند

دردِ بی‌درمان‌شان را مرگ درمان می‌کند

مژگان عباسلو

شعر مرگ - شعر درباره مرگ

رباعیات با مضمون مرگ

 

اگر زرین کلاهی عاقبت هیچ

اگر خود پادشاهی عاقبت هیچ

اگر ملک سلیمانت ببخشند

در آخر خاک راهی عاقبت هیچ

بابا طاهر

~~~ شعر مرگ ~~~


دریاب که از روح جدا خواهی رفت

در پرده اسرار فنا خواهی رفت

می نوش ندانی از کجا آمده‌ای

خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت

خیام

~~✦✦✦~~


دل سِرّ‌‌ِ حیات اگر کَماهی دانست،

در مرگ هم اسرار الهی دانست؛

امروز که با خودی، ندانستی هیچ،

فردا که ز خود رَوی چه خواهی دانست؟

خیام

~~~ شعر مرگ ~~~


به خدایی که بی‌شناس مقیم

در دل و دیده آتشم باشد

مرگ هر چند خوش نباشد لیک

بی رخ دوستان خوشم باشد

انوری

~~✦✦✦~~


رسول مرگ به ناگه به من رسید فراز

که کوس کوچ فروکوفتند کار بساز

کمان پشت دوتا چون به زه درآوردی

ز خویش ناوک دلدوز حرص دور انداز

کمال‌الدین اسماعیل

 

شعر مرگ - شعر درباره مرگ

 

بیشتر بدانید: مجموعه شعر کوتاه غمگین

 

تک بیت‌های ناب مرگ


مرگ اگر مرد است آید پیش من

تا کشم خوش در کنارش تنگ تنگ

*

مرگ ما هست عروسی ابد

سر آن چیست هو الله احد

مولوی

~~~ شعر مرگ ~~~


چو خواهی ستایش پس مرگ تو

خرد باید ای نامور برگ تو

فردوسی

~~✦✦✦~~


روز مرگم نفسی وعده دیدار بده

وان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر

حافظ

 

~~✦✦✦~~


مرا کز عشق می‌سوزم ز دوزخ چند ترسانی

کسی از مرگ می‌ترسد که در دل خوف جان دارد

*

خصم را گو پیش تیغش جوشن و خفتان مپوش

مرگ را کی چاره هرگز جوشن و خفتان کند

قاآنی شیرازی

~~~ شعر مرگ ~~~


خواب را گفته‌ای برادر مرگ

چو بخسبی همی‌زنی درِ مرگ

اوحدی مراغه‌ای

~~✦✦✦~~


چون زیستن تو مرگ تو خواهد بود

نامرده بمیر تا بمانی زنده

*

خوشا آن‌کس که پیش از مرگ میرد

دل و جان هرچه باشد ترک گیرد

عطار نیشابوری

~~✦✦✦~~


گویند که مرگ طرفه خوابی ست

این خواب گران گرفت ما را

*

دیشبش گفتم فلانی! زیرلب گفتا که «مرگ!»

طرفه مرگی بود این کز آب حیوان زاده شد

امیرخسرو دهلوی

~~~ شعر مرگ ~~~


سخن‌گو سخن سخت پاکیزه راند

که مرگ به انبوه را جشن خواند

نظامی

~~✦✦✦~~


کسی کو نکونام میرد همی

ز مرگش تاسف خورد عالمی

اسدی طوسی

~~✦✦✦~~


گر غم مرگ را به سنگ سیاه

بنویسند از او برآید آه

مکتبی شیرازی

~~✦✦✦~~


لباس مرگ بر اندام عالمی زیباست

چه شد که کوته و زشت این قبا به قامت ماست

عارف قزوینی

~~~ شعر مرگ ~~~


نشنیدی حدیث خواجه بلخ

مرگ بهتر که زندگانی تلخ

سعدی

~~✦✦✦~~


مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است

در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است

فاضل نظری

~~✦✦✦~~


هر هفته و مهی که به پیش آمد

بر پیشباز مرگ فرستادت

پروین اعتصامی

شعر مرگ - شعر درباره مرگ

 

بیشتر بدانید: مرگ در اشعار عطار (شعر عطار در مورد مرگ)

 

شعر مرگ (شعر نو درباره مرگ)

 

چرا از مرگ می‌ترسید

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می‌دانید

مپندارید بوم ناامیدی باز

به بام خاطر من می‌کند پرواز

مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است

مگویید این سخن تلخ و غم‌انگیز است...

بهشت جاودان آنجاست

جهان آنجا و جان آنجاست

نه فریادی نه آهنگی نه آوایی

نه دیروزی نه امروزی نه فردایی

جهان آرام و جان آرام

زمان در خواب بی‌فرجام

خوش آن خوابی که بیداری نمی‌بیند

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید

در این دوران که آزادگی نام و نشانی نیست

در این دوران که هر جا هر که را زر در ترازو، زور در بازوست

جهان را دست این نامردم صدرنگ بسپارید

که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند

همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می‌دانید

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید

چرا از مرگ می‌ترسید!؟

فریدون مشیری

~~✦✦✦~~


هرگز از مرگ نهراسیده‌ام

اگرچه دستانش از ابتذال شکننده‌تر بود

هراسِ من باری همه از مردن در سرزمینی‌ست

که مزد گورکن

از بهای آزادی آدمی

افزون باشد

*

جُستن

یافتن

و آنگاه

به اختیار برگزیدن

و از خویشتنِ خویش

بارویی پی‌افکندن

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش‌تر باشد

حاشا، حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم

احمد شاملو

~~~ شعر مرگ ~~~


و نترسیم از مرگ

مرگ پایان کبوتر نیست

مرگ وارونه یک زنجره نیست

مرگ در ذهن اقاقی جاری است

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می‌گوید

مرگ با خوشه انگور می‌آید به دهان

مرگ در حنجره سرخ گلو می‌خواند

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است

مرگ گاهی ریحان می‌چیند

مرگ گاهی ودكا می‌نوشد

گاه در سایه نشسته است به ما می‌نگرد

و همه می‌دانیم

ریه‌های لذت، پر اکسیژن مرگ است

در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپرهای

صدا می‌شنویم

سهراب سپهری

~~✦✦✦~~


چه وحشتناک

نمی‌آید مرا باور

و من با این شبیخون‌های شوم و بی‌شرمانه‌ای که دارد مرگ

بدم می‌آید از این زندگی دیگر

چه بی‌رحمند صیادان مرگ، ای داد!

مهدی اخوان ثالث

~~✦✦✦~~


تو ﻣﯽﺩﺍﻧﯽ

ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﻧﻤﯽﺗﺮﺳﻢ

ﻓﻘﻂ

ﺣﻴﻒ ﺍﺳﺖ

ﻫﺰﺍﺭ ﺳﺎﻝ ﺑﺨﻮﺍﺑﻢ

ﻭ ﺧﻮﺍﺏ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﺒﻴﻨﻢ

ﻋﺒﺎﺱ ﻣﻌﺮﻭفی

~~~ شعر مرگ ~~~


مرا بسوزانید

و خاکسترم را

بر آب‌های رهای دریا بر افشانید،

نه در برکه،

نه در رود:

که خسته شدم از کرانه‌های سنگواره

و از مرزهای مسدود

ژاله اصفهانی

~~✦✦✦~~


نگران نباش

خیلی تنها نمی‌مانم

عاقبت یک روز

مرگ دستم را می‌گیرد

و از تمام این خیابان‌های شلوغ عبورم می‌دهد

نگران نباش

مرگ شبیه زندگی نیست

دست‌های پُر مهری دارد

دستِ هر کس را بگیرد

دیگر رهایش نمی‌کند

نسترن وثوقی

~~✦✦✦~~


تمام عمر دستت صرف شادی شد

دست‌های تو مهربان بودند یکی بیشتر از دیگری

و چهره‌ات مثل وقتی که گلدانی را آب می‌دهند زیبا بود

مرگ با چهر‌ه‌ات چکار کرده

با سینه‌ات که جای بازی من بود

دیده می‌شدی چون ماه کوچه و بازار

دیده می‌شدی چون شاخه‌ای که از آب بیرون می‌زند

در تو انگار چیزی بود که برق می‌زد

می‌دانستم، می‌دانستم این بهار که بیاید تو را چشم خواهند زد

پدرم برای تو چه بگویم

بگویم زخمم آن‌قدر عمیق شده که می‌توان در آن درختی کاشت؟

بگویم غمینگم و مرگ کاری نمی‌کند

دستت را بر شانه‌ام بگذار و مرگ را متوقف کن

دارم می‌روم، دارم نامم را از دهان دنیا خالی می‌کنم

غلامرضا بروسان

~~~ شعر مرگ ~~~


وقتی دیوار پشت دیوار

رو به‌روی تنهایی من قد می‌کشد

وُ این خیابان

شاهراه جهنم می‌شود

مرگ حقیقت تلخی نیست!

وقتی دست‌های من

از بازوهای تو می‌افتد وُ

اسمم از لب‌هایت

مردن آنقدرها هم درد ندارد

ونوشه اندرخور


شعر مرگ - شعر درباره مرگ

شعر مرگ ؛ اشعار کوتاه با موضوع مرگ

 

بالاترین ناباوری مرگ است

در عرصه پیکارمان با مرگ

تدبیری نمی دانیم

وقتی شبیخون می‌زند، ناچار

در بهت، در ناباوری، خاموش می‌مانیم

فریدون مشیری

~~✦✦✦~~


موسیقی عجیبی ست مرگ

بلند می‌شوی

و چنان آرام و نرم می‌رقصی

که دیگر هیچکس تو را نمی‌بیند

گروس عبدالملکیان

~~~ شعر مرگ ~~~


از مرگت

ناراحت نمی‌شوم

اگر قرار باشد

پیش من

که پیش از تو رفتم

بیایی

افشین یداللهی

~~✦✦✦~~


بی تو

تمام عاشقانه‌های دنیا

بوی مرگ می‌دهند

سارا قبادی

~~✦✦✦~~


کجای زندگی تیر خورده‌ایم

که تنها مرگ

پایان درد ماست؟

حسین غلامی خواه

~~~ شعر مرگ ~~~


فکرَش را بکن

چه مرگ قشنگی می‌تواند باشد!

تو از کوچه مرا صدا بزنی

و من از شدت ِ شوق

در و پنجره را با هم قاطی کنم

داریوش حسن‌پور

~~~ شعر مرگ ~~~


من یک بار مرگ را تجربه کرده‌ام

یک نفر شبیه تو

دست یک نفر

که شبیه من نبود را گرفته بود !

باران هم می‌آمد

علیرضا هدایت

~~✦✦✦~~


از من زنی هنوز

توی عکس‌های قدیمی

با تو خوشبخت است

به مرگ بگو

می‌ تواند اگر

دستت را از دور گردن او هم باز کند

رویا شاه حسین زاده

~~✦✦✦~~


به مرگ

گرفته‌ای مرا

تا به تبی راضی شوم

کاش می‌دانستی

به مرگ راضی‌ام وقتی که

تب می‌کنم از دوری‌ات

محسن کیوان

~~~ شعر مرگ ~~~


فاصله ساقه تا شکوفه

فاصله خیال تو با من

فریادی است

که با مرگ خاموش می‌شود

کیکاووس یاکیده

 

مجموعه اشعار درباره مرگ

 

اشعار حافظ در مورد مرگ

غزل شماره 336 حافظ

مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم
طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی
از سر خواجگی کون و مکان برخیزم

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی
پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم

بر سر تربت من با می و مطرب بنشین
تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم

خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات
کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم

گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش
تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم

روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده
تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم

 

~~✦✦✦~~

 

غزل شماره 342 حافظ

حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم
خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست
روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم
دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم

چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس
که در سراچه ترکیب تخته بند تنم

اگر ز خون دلم بوی شوق می‌آید
عجب مدار که همدرد نافه ختنم

طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع
که سوزهاست نهانی درون پیرهنم

بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار
که با وجود تو کس نشنود ز من که منم

 

~~✦✦✦~~

 

غزل شماره 382 حافظ

فاتحه‌ای چو آمدی بر سر خسته‌ای بخوان
لب بگشا که می‌دهد لعل لبت به مرده جان

آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و می‌رود
گو نفسی که روح را می‌کنم از پی اش روان

ای که طبیب خسته‌ای روی زبان من ببین
کاین دم و دود سینه‌ام بار دل است بر زبان

گر چه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفت
همچو تبم نمی‌رود آتش مهر از استخوان

حال دلم ز خال تو هست در آتشش وطن
چشمم از آن دو چشم تو خسته شده‌ست و ناتوان

بازنشان حرارتم ز آب دو دیده و ببین
نبض مرا که می‌دهد هیچ ز زندگی نشان

آن که مدام شیشه‌ام از پی عیش داده است
شیشه‌ام از چه می‌برد پیش طبیب هر زمان

حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم
ترک طبیب کن بیا نسخه شربتم بخوان

 

مجموعه اشعار درباره مرگ

 

اشعار مولانا درباره مرگ

 

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد

گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

 

برای من مگری و مگو دریغ دریغ

به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد

 

جنازه‌ام چو ببینی مگو فراق فراق

مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

 

مرا به گور سپاری مگو وداع وداع

که گور پرده جمعیت جنان باشد

 

فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر

غروب شمس و قمر را چرا زبان باشد

 

تو را غروب نماید ولی شروق بود

لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد

 

کدام دانه فرورفت در زمین که نرست

چرا به دانه انسانت این گمان باشد

 

کدام دلو فرورفت و پر برون نامد

چاه یوسف جان را چرا فغان باشد

 

دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا

که های هوی تو در جو لامکان باشد

 

~~~ شعر مرگ ~~~

 

ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما

افتاده در غرقابه ای تا خود که داند آشنا

 

گر سیل عالم پر شود هر موج چون اشتر شود

مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا

 

ما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموخته

زان سان که ماهی را بود دریا و طوفان جان فزا

 

ای شیخ ما را فوطه ده وی آب ما را غوطه ده

ای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصا

 

این باد اندر هر سری سودای دیگر می پزد

سودای آن ساقی مرا باقی همه آن شما

 

دیروز مستان را به ره بربود آن ساقی کله

امروز می در می دهد تا برکند از ما قبا

 

ای رشک ماه و مشتری با ما و پنهان چون پری

خوش خوش کشانم می بری آخر نگویی تا کجا

 

هر جا روی تو با منی ای هر دو چشم و روشنی

خواهی سوی مستیم کش خواهی ببر سوی فنا

 

عالم چو کوه طور دان ما همچو موسی طالبان

هر دم تجلی می رسد برمی شکافد کوه را

 

یک پاره اخضر می شود یک پاره عبهر می شود

یک پاره گوهر می شود یک پاره لعل و کهربا

 

ای طالب دیدار او بنگر در این کهسار او

ای که چه باد خورده ای ما مست گشتیم از صدا

 

ای باغبان ای باغبان در ما چه درپیچیده ای

گر برده ایم انگور تو تو برده ای انبان ما

 

متن درباره مرگ - شعر درباره مرگ

 

~~✦✦✦~~

 

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

 

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

 

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

 

ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده

بر آب دیده ما صد جای آسیا کن

 

خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا

بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن

 

برشا خوبرویان واجب وفا نباشد

ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن

 

دردیست غیر مردن کانرا دوا نباشد

پس من چگونه گویم کین درد رادواکن

 

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم

با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

 

گر ا‍‍ژدهاست بر ره عشق است چون زمرد

از برق این زمرد هین دفع اژدها کن

 

~~✦✦✦~~

 

چون جان تو می‌ستانی چون شکر است مردن

با تو ز جان شیرین شیرین‌تر است مردن

بردار این طبق را زیرا خلیل حق را

باغ است و آب حیوان گر آذر است مردن

این سر نشان مردن و آن سر نشان زادن

زان سر کسی نمیرد نی زین سر است مردن

بگذار جسم و جان شو رقصان بدان جهان شو

مگریز اگر چه حالی شور و شر است مردن

والله به ذات پاکش نه چرخ گشت خاکش

با قند وصل همچون حلواگر است مردن

از جان چرا گریزیم جان است جان سپردن

وز کان چرا گریزیم کان زر است مردن

چون زین قفس برستی در گلشن است مسکن

چون این صدف شکستی چون گوهر است مردن

چون حق تو را بخواند سوی خودت کشاند

چون جنت است رفتن چون کوثر است مردن

مرگ آینه‌ست و حسنت در آینه درآمد

آیینه بربگوید خوش منظر است مردن

گر مؤمنی و شیرین هم مؤمن است مرگت

ور کافری و تلخی هم کافر است مردن

گر یوسفی و خوبی آیینه‌ات چنان است

ور نی در آن نمایش هم مضطر است مردن

خامش که خوش زبانی چون خضر جاودانی

کز آب زندگانی کور و کر است مردن

 

~~✦✦✦~~

 

دشمن خویشیم و یار آنکه ما را می کشد

غرق دریاییم و ما را موج دریا می کشد


زان چنین چندان و خوش ما جان شیرین می دهیم

کان ملک ما را بشهد و قند و حلوا می کشد

 

خویش فربه می نماییم از پی قربان عید

کان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا می کشد


آن بلیس بی تیش مهلت همی خواهد ازو

مهلتی دادش که او را بعد فردا می کشد


همچو اسماعیل گردن پیش خنجر خوش بنه

در مدزد از وی گلو، گر می کشد تا می کُشد


نیست عزرائیل را دست و رهی بر عاشقان

عاشقان عشق را هم عشق و سودا می کشد

 

کشتگان نعره زنان یا لیت قومی یعلمون

خفیه صد جان می دهد دلدار، پیدا می کشد


از زمین کالبد بر زن سری وانگه ببین

کو ترا بر آسمان بر می کشد یا می کُشد


روح ریحی می ستاند راح روحی می دهد

باز جان را می رهاند، جغد جان را می کشد


آن گمان ترسا برد، مؤمن ندارد آن گمان

کو مسیح خویشتن را بر چلیپا می کشد


هر یکی عاشق چو منصورند، خود را می کشند

غیر عاشق و انما که خویش عمدا می کشد


صد تقاضا می کند هر روز مردم را اجل

عاشق حق خویشتن را بی تقاضا می کشد


بس کنم یا خود بگویم سر مرگ عاشقان؟

گر چه منکر خویش را از خشم و صفرا می کشد

 

~~~ شعر مرگ ~~~

 

متن در مورد مرگ جوان - شعر درباره مرگ عزیز

 

متن و شعر در مورد مرگ عزیز

امشب این خانه عجب حال و هوایی دارد

گپ زدن با در و دیوار صفایی دارد

همه رفتند از این خانه بجز غم

باز این یار قدیمی چه وفایی دارد

 

~~✦✦✦~~

 

این گنج نهان در دل خانه پدرم بود

هم بال و پرم بود و همی تاج سرم بود

هرجا که زمن نام و نشانی طلبیدند

هم نام بلندش سند معتبرم بود

 

~~✦✦✦~~

 

ز فراق هجر رویت غم سینه سوز دارم

پدرم قسم به مهرت، نه شب، نه روز دارم

 

~~~ شعر مرگ ~~~

 

میدونی دلتنگی یعنی چی؟ دلتنگی یعنی اینکه: بشینی به خاطراتت با مادرت فکر کنی .. اونوقت یه لبخند بیاد رو لبت .. ولی چند لحظه بعد … شوری اشکهای لعنتی ، شیرینی اون خاطره ها رو از یادت ببرند

 

~~✦✦✦~~

 

روزها رفت و گذشت و در اندیشه باز آمدنت،لحظه ها طی شد و مرد!

و نگاهم هر روز، باز هم با همه شوق، کوچه ها را پایید.

مثل آن روز که می آمدی از دور … دریغ!

دل من در غم هجران تو ای خوبترین، چه بگویم، چه کشید …

 

کلام آخر

امیدواریم از مطالعه مجموعه شعر مرگ از شاعران بزرگ و نامی کشورمان لذت برده باشید. شما می‌توانید نظرات و شعر‌های پیشنهادی خود را در بخش نظرات با ما و سایر همراهان مجله ستاره در میان بگذارید.

وبگردی
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
کلیه پاسخ هایی که توسط کارشناسان و متخصصان هر رشته به کاربران داده میشود کاملا حالت پیشنهادی دارند و نباید به عنوان تشخیص, تجویز, یا رهنمودهای تخصصی و قانونی تلقی شوند و در صورت لزوم شخصی بایستی حتما از منابع تخصصی تر مانند پزشکان متخصص, وکلا, و ... نیز کمک بگیرد. این مسئولیت کاملا بر عهده مخاطبان است که قبل از هر نوع تصمیم گیری یا اقدامی از صحت و مفید بودن این اطلاعات برای خود اطمینان حاصل کرده و صرفا با مسئولیت خودشان به این پیشنهادات عمل کنند.
کلیه سوالات توسط کارشناسان رشته مربوط به هر مطلب پاسخ داده میشود.
به سوالات تکراری, خارج از موضوع, و غیرقابل انتشار پاسخ داده نمیشود.
نظرات و پرسش ها
انتشار یافته: ۲
در انتظار بررسی: ۰
سحر
۳ روز پیش
خیلی ممنون
سپید
۱ سال پیش
تمام شاعران از حضرت مولانا و خیام و سعدی و حافظ منظورشون ازمرگ درشعرهاشون مرگ ذهن و من ذهنی بوده که درشعرهاشون این مرگ رو گرامی و ارزشمند وراه رسیدن به حق و یکتایی دونستن.
با سلام و سپاس از مشارکت شما مخاطب گرامی؛ در صورت امکان منبع خود را برای ارائه این نظریه بفرمایید. چون این نظر با مضمون بسیاری از اشعار قابل تطابق نیست. موفق باشید.
چهره‌ها در ستاره
نظرات و پرسش ها
انتشار یافته: ۲
در انتظار بررسی: ۰
سحر
۳ روز پیش
خیلی ممنون
سپید
۱ سال پیش
تمام شاعران از حضرت مولانا و خیام و سعدی و حافظ منظورشون ازمرگ درشعرهاشون مرگ ذهن و من ذهنی بوده که درشعرهاشون این مرگ رو گرامی و ارزشمند وراه رسیدن به حق و یکتایی دونستن.
با سلام و سپاس از مشارکت شما مخاطب گرامی؛ در صورت امکان منبع خود را برای ارائه این نظریه بفرمایید. چون این نظر با مضمون بسیاری از اشعار قابل تطابق نیست. موفق باشید.