داستان کدوی قلقله زن؛ قصه کودکانه کدوی قلقله زن، یک افسانه کهن ایرانی

داستان کدوی قلقله زن یک داستان کهن ایرانی است که در آن پیرزنی برای نجات جان خود در یک کدو قایم می‌شود. در این مطلب به بیان داستان کدوی قلقله زن، متن شعر کدو قلقله زن و داستان کدو قلقله زن آقای همساده خواهیم پرداخت.
داستان کدوی قلقله زن؛ قصه کودکانه کدوی قلقله زن، یک افسانه کهن ایرانی

خلاصه داستان کدو قلقله زن کوتاه

 

ستاره | سرویس فرهنگ و هنر – داستان کدوی قلقله زن یکی از داستان های زیبای قدیمی به جا مانده از دوران کهن است. توی این داستان زیبا پیرزن برای تسلیم نشدن و خورده نشدن توسط گرگ و پلنگ و شیر، دست به ابتکار عمل جالبی می‌زنه و جون خودش را نجات میده. در ادامه این مطل، با قصه های جورواجور کدو قلقله زن شامل داستان کدوی قلقله زن، متن شعر کدو قلقله زن و داستان کدو قلقله زن آقای همساده همراه ما باشید.


آنچه در ادامه خواهید خواند:


خلاصه داستان کدو قلقله زن کوتاه

داستان کدوی قلقله زن، داستان پیرزنی است که به قصد دیدار دختر و دامادش به سفر می‌رود و در راه با حیوانات وحشی برخورد می‌کند که قصد خوردن او را دارند. ولی پیرزن باهوش داستان آنان را متقاعد می‌کند که صبر کنند و در بازگشت و وقتی او در اثر پذیرایی دخترش «چاق و چله» شد او را بخورند! حیوانات نیز قبول می‌کنند، ولی پیرزن در بازگشت با مخفی شدن در یک کدو از میان آنان فرار می‌کند و به خانه می‌رسد.

 

داستان کدوی قلقله زن

یکی بود یکی نبود؛ غیر از خدای مهربون هیچکس نبود… یه پیرزنی بود که یه روز می‌خواست بره دیدن یه دونه دخترش که خیلی دوستش داشت. پیرزن قصه ما کارهاشو انجام داد و در خونه‌ش رو بست و رفت و رفت و رفت تا رسید به کوهی که نزدیک روستاشون بود. تا رسید به کوه یک دفعه یه گرگ گنده سر و کله‌اش پیدا شد و پرید جلوی پیرزن و گفت:

آهای ننه پیرزن کجا می‌ری؟ بیا که وقت خوردنت رسیده.

پیرزنه گفت: ای بابا من که پیرم و پوست و استخون. بذار برم خونه دخترم چاق و چله بشم بعد می‌آم تو منو بخور.

گرگ که دید پیرزنِ داستان کدوی قلقله زن  ما راست میگه، گفت: خب برو. من همین جا منتظرم.

پیرزن که از این خطر جوون سالم به در برده بود به راهش ادامه داد و رفت و رفت و رفت تا رسید به یه پلنگ.

 

پلنگه گفت:

آهای ننه پیرزن کجا می‌ری؟ هیچ جا نرو که من خودم می‌خورمت.

پیرزنه گفت: من پیرم، پوست و استخونم بزار برم خونه دخترم پلو و چلو بخورم چاق و چله بشم، بعد می‌آم تو منو بخور.

پلنگه گفت : خیلی خب برو اما من همین جا منتظرم.

پیرزن رفت و رفت و رفت تا رسید به آقا شیره.

 

داستان کدوی قلقله زن

 

آقا شیره یه خرناسی کشید و گفت:

ننه پیرزن کجا می‌ری؟ بیا اینجا که می‌خوام بخورمت.

پیرزنه گفت: ای آقا شیر عزیز. ای سلطان جنگل آخه من پیرزن پوست و استخون که خوردن ندارم. بزار برم خونه دخترم حسابی غذا بخورم چاق و چله بشم بعد می‌آم تو منو بخور.

آقا شیره هم که دید بد نمی‌گه، گفت : باشه برو اما من همین جا منتظرم.

 

خلاصه پیرزن رفت و رفت و رفت تا رسید به خونه دخترش. چند شب که موند دلش شور خونه زندگی شو زد و خواست که برگرده، اما می‌دونست که شیر و گرگ و پلنگ سر راه منتظرند و می‌خواند که اونو بخورند! پس به دخترش گفت هر وقت رفتی بازار یه کدو تنبل گنده برام بخر. دخترش هم رفت و یه کدوی تنبل بزرگ براش خرید و نشستند توی کدو رو حسابی پاک کردن و پیرزن رفت توش نشست و به دخترش گفت یک قل بده تا من باهاش برم.

 

کدو و پیرزن قل خوردن و رفتند و رفتند تا رسیدند به آقا شیره.

شیره گفت: ای کدوی قلقله زن ندیدی تو یه پیرزن؟

پیرزنه از تو کدو گفت: والله ندیدم بالله ندیدم. به سنگ تق تق ندیدم به جوز لق لق ندیدم. قِلم بده بزار برم. شیر که متوجه این نشد که پیرزن داستان کدوی قلقله زن ما رو قِلش داد تا به راه خودش ادامه بده.

 

کدو و پیرزن داخل کدومی ما رفت و رفت تا رسید به پلنگه. پلنگ که خیلی گرسنه بود و منتظر پیرزن بود گفت: ای کدوی قلقله زن ندیدی تو یه پیرزن؟ پیرزنه از اون تو گفت: والله ندیدم، بالله ندیدم. به سنگ تق تق ندیدم به جوز لق لق ندیدم. قِلم بده بزار برم. پس پلنگ هم کدو را قِلش داد و کدو رفت.

 

کدو رفت و رفت تا رسید به آقا گرگه. گرگه گفت: ای کدوی قلقله زن ندیدی تو یه پیرزن؟ پیرزنه از توی کدو گفت: والله ندیدم بالله ندیدم، به سنگ تق تق ندیدم به جوز لق لق ندیدم. قِلم بده بزار برم.

گرگه یه قِل دیگه به کدو داد و کدو رفت و به یه سنگ بزرگ خورد و از وسط دو نصف شد و پیرزن اومد بیرون!

گرگ گفت: خوب گیرت آوردم. داشتی از چنگ من فرار می کردی؟ الان می خورمت.

 

کدوی قلقله زن قدیمی - ننه نقلی و کدوی قلقله زن

 

پیرزنه گفت: آقا گرگه به جان شما رفته بودم این تو که قل بخورم و زودی بیام شما منو بخوری. اما حالا که رفتم این تو حسابی کثیف شدم و بوی کدو گرفتم. این دم آخری که می‌خوای منو بخوری آبرو داری کن و بزار من برم حموم لااقل منو تمیز بخور که فردا پشت سرم حرف در نیارن که عجب پیرزن شلخته‌ای بود. گرگه یه کم فکر کرد و گفت بدم نمی‌گه. تمیز بشه خوشمزه‌ترم می‌شه!

خلاصه گرگه قبول کرد ولی گفت خودم باید پشت سرت بیام که مطمئن بشم فرار نمی‌کنی. پیرزن هم از خدا خواسته گفت: باشه بیا، من که نمی‌خوام فرار کنم.

 

پیرزنه رفت سمت حمام و از اونجا یه مشت خاکستر برداشت و پاشید تو چشم گرگه. داد و فریاد گرگ به آسمون رفت و یه دفعه همه اهل آبادی سر رسیدند و با چوب و چماق به جون گرگه افتادند. گرگ هم دوپا داشت دوتا دیگه هم قرض گرفت و دمش رو گذاشت رو کولش و فرار کرد و دیگه هیچ وقت اون دور و برا پیداش نشد. اینجوری بود که پیرزن داستان کدوی قلقله زن ما جون سالم به در برد و داستان ما به خوبی و خوشی تموم شد…

 

متن شعر کدو قلقله زن

در این قسمت شعر کدو قلقله زن و حسنی که روایت دیگری از داستان کدوی قلقله زن است را خواهید خواند. این شعر قسمتی از ماجرا را بازگو می‌کند که پیرزن در کدو نشسته و در حال بازگشت به خانه است که در میانه راه با حسنی داستان روبرو می‌شود.

 

 

حسنی نگاه کرد و چی دید؟ یک کدوی قلقله‌زن!
از تو کدو اومد بیرون، سرخ و سفید یک پیرزن

حسنی سلامی کرد و گفت: خاله پیرزن کجا می‌ری؟
تو جنگل سبز و قشنگ، با این کدو چرا می‌ری؟

خاله پیرزن گفت: ننه جون گرگ سیاه دنبالمه!
تو این کدو قایم شدم، راه اومدم یه عالمه…!

گوشتی نمونده به تنم، من دیگه پیرم پسرم
باید که زود فرار کنم، قِلَم بده تا که برم

صدای پای گرگ اومد! خاله پیرزن رفت تو کدو؛
حسنی قِلش داد که بِره، گرگه رسید از روبرو:

آهای پسر! اوهوی پسر! تو دوستی یا که دشمنی؟
بگو ببینم زود ندیدی، یک کدو و پیرزنی؟

حسنی جواب داد: نه بابا! جان تو اصلا ندیدم
هیچ کدویی اینجا نبود، وقتی من از راه رسیدم

گرگ سیاه زوزه کشید: گولم زده این پیرزن!
لقمۀ خامش می‌کنم، اگر بیاد به چنگ من…

حسنی توی دلش می‌گفت: گرگ سیاه چه نادونه!
خبر نداره پیرزن رسیده سالم به خونه…

 

داستان کدو قلقله زن آقای همساده

همانطور که تا اینجا دیدید، قصه های جورواجور کدو قلقله زن روایت شده است؛ در مجموعه تلویزیونی کلاه قرمزی که سال‌های پیش از شبکه دوم سیما پخش می‌شد نیز داستان کدوی قلقله زن به روایت آقای همساده در یکی از قسمت‌های آن پخش شد. در ادامه، داستان کدو قلقله زن آقای همساده را با سبک خودش خواهید دید و شنید.

 




نظری ثبت نشده است

نظر شما چیست؟

ستاره
Logo
ثبت نام رایگان در سایت
عضویت در سایت
تعییر رمز عبور