فال حافظ
تاریخ انتشار: ۱۵ شهريور ۱۳۹۹ - ۱۸:۳۰
کد خبر: ۴۰۰۴۸
گلچینی از شعر عاشقانه پروین اعتصامی، شعر دلتنگی پروین اعتصامی، اشعار احساسی و دلنشین پروین اعتصامی، اشعار عاشقانه کوتاه و بلند پروین اعتصامی.

شعر عاشقانه پروین اعتصامی - شعر دلتنگی پروین اعتصامی

 

ستاره | سرویس فرهنگ و هنر - پروین اعتصامی شاعر نامی ایران زمین است که با وجود عمر کوتاهش توانسته تاثیر عمیقی بر زبان و ادبیات فارسی گذارد. پروین از کودکی فارسی، انگلیسی و عربی را نزد پدرش آموخت و از همان کودکی سرودن شعر را آغاز کرد. با زیباترین اشعار عاشقانه پروین اعتصامی همراه ما باشید.


آنچه در ادامه خواهید خواند:


مجموعه اشعار عاشقانه پروین اعتصامی

اشعار عاشقانه کوتاه

ای خوشا مستانه سر درپای دلبر داشتن
دل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن

نزد شاهین محبت بی پر و بال امدن
پیش باز عشق ائین کبوتر داشتن

سوختن بگداختن چون شمع و بزم افروختن
تنبیاد روی جانان اندر اذر داشتن

اشک را چون لعل پرودن بخوناب جگر
دیدهرا سودا گر یاقوت احمر داشتن

 

♥♥♥♥

 

از مهر دوستان ریاکار خوشتر است
دشنام دشمنی که چو آئینه راستگوست

آن کیمیا که می طلبی، یار یکدل است
دردا که هیچگه نتوان یافت، آرزوست

 

♥♥♥♥

 

خوش آن رمزی که عشقی را نوید است
خوش آن دل کاندران نور امید است

 

♥♥♥♥

 

هر بلائی کز تو آید نعمتی است
هر که را رنجی دهی آن راحتی است

زان به تاریکی گذاری بنده را
تا ببیند آن رخ تابنده را

 

♥♥♥♥

 

بیشتر بخوانید: مجموعه بهترین اشعار پروین اعتصامی

 

ای خوش از تن کوچ کردن، خانه در جان داشتن
روی مانند پری از خلق پنهان داشتن

همچو عیسی بی پر و بی بال بر گردون شدن
همچو ابراهیم در آتش گلستان داشتن

 

♥♥♥♥

 

به جرم یک دو صباحی نشستن اندر باغ
هزار قرن در آغوش خاک باید خفت

خوش آن کسی که چو گل، یک دو شب به گلشن عمر
نخفت و شبرو ایام هر چه گفت، شنفت

 

♥♥♥♥

 

نه کسی می کند مرا یاری
نه رهی دارم از برای فرار

نه توان بود بردبار و صبور
نه فکندن توان ز پشت، این بار

خواری کس نخواستم هرگز
از چه رو، کرد آسمانم خوار

 

♥♥♥♥

 

اشعار عاشقانه پروین اعتصامی

اشعار عاشقانه بلند پروین اعتصامی

بی روی دوست، دوش شب ما سحر نداشت
سوز و گداز شمع و من و دل اثر نداشت

مهر بلند، چهره ز خاور نمینمود
ماه از حصار چرخ، سر باختر نداشت

آمد طبیب بر سر بیمار خویش، لیک
فرصت گذشته بود و مداوا ثمر نداشت

دانی که نوشداروی سهراب کی رسید
آنگه که او ز کالبدی بیشتر نداشت

دی، بلبلی گلی ز قفس دید و جانفشاند
بار دگر امید رهائی مگر نداشت

بال و پری نزد چو بدام اندر اوفتاد
این صید تیره روز مگر بال و پر نداشت

پروانه جز بشوق در آتش نمیگداخت
میدید شعله در سر و پروای سر نداشت

بشنو ز من، که ناخلف افتاد آن پسر
کز جهل و عجب، گوش به پند پدر نداشت

خرمن نکرده توده کسی موسم درو
در مزرعی که وقت عمل برزگر نداشت

من اشک خویش را چو گهر پرورانده‌ام
دریای دیده تا که نگوئی گهر نداشت

 

♥♥♥♥

 

اشک طرف دیده را گردید و رفت
اوفتاد آهسته و غلتید و رفت

بر سپهر تیرهٔ هستی دمی
چون ستاره روشنی بخشید و رفت

گر چه دریای وجودش جای بود
عاقبت یکقطره خون نوشید و رفت

گشت اندر چشمهٔ خون ناپدید
قیمت هر قطره را سنجید و رفت

من چو از جور فلک بگریستم
بر من و بر گریه‌ام خندید و رفت

رنجشی ما را نبود اندر میان
کس نمیداند چرا رنجید و رفت

تا دل از اندوه، گرد آلود گشت
دامن پاکیزه را بر چید و رفت

موج و سیل و فتنه و آشوب خاست
بحر، طوفانی شد و ترسید و رفت

همچو شبنم، در گلستان وجود
بر گل رخساره‌ای تابید و رفت

مدتی در خانهٔ دل کرد جای
مخزن اسرار جان را دید و رفت

رمزهای زندگانی را نوشت
دفتر و طومار خود پیچید و رفت

شد چو از پیچ و خم ره، با خبر
مقصد تحقیق را پرسید و رفت

جلوه و رونق گرفت از قلب و چشم
میوه‌ای از هر درختی چید و رفت

عقل دوراندیش، با دل هر چه گفت
گوش داد و جمله را بشنید و رفت

تلخی و شیرینی هستی چشید
از حوادث با خبر گردید و رفت

قاصد معشوق بود از کوی عشق
چهرهٔ عشاق را بوسید و رفت

اوفتاد اندر ترازوی قضا
کاش میگفتند چند ارزید و رفت

 

♥♥♥♥

شعر عاشقانه پروین اعتصامی

← شعر عاشقانه پروین اعتصامی →

♥♥♥♥

یاد یاران

ای جسم سیاه مومیائی
کو آنهمه عجب و خودنمائی

با حال سکوت و بهت، چونی
در عالم انزوا چرائی

آژنگ ز رخ نمیکنی دور
ز ابروی، گره نمیگشائی

معلوم نشد به فکر و پرسش
این راز که شاه یا گدائی

گر گمره و آزمند بودی
امروز چه شد که پارسائی

 

با ما و نه در میان مائی

 

وقتی ز غرور و شوق و شادی
پا بر سر چرخ می‌نهادی

بودی چو پرندگان، سبکروح
در گلشن و کوهسار و وادی

آن روز، چه رسم و راه بودت
امروز، نه سفله‌ای، نه رادی

پیکان قضا بسر خلیدت
چون شد که ز پا نیوفتادی

صد قرن گذشته و تو تنها
در گوشهٔ دخمه ایستادی

 

گوئی که ز سنگ خاره زادی

 

کردی ز کدام جام می نوش
کاین گونه شدی نژند و مدهوش

بر رهگذر که، دوختی چشم
ایام، ترا چه گفت در گوش

بند تو، که بر گشود از پای
بار تو، که برگرفت از دوش

در عالم نیستی، چه دیدی
کاینسان متحیری و خاموش

دست چه کسی، بدست بودت
از بهر که، باز کردی آغوش

 

دیری است که گشته‌ای فراموش

 

شاید که سمند مهر راندی
نانی بگرسنه‌ای رساندی

آفت زدهٔ حوادثی را
از ورطهٔ عجز وارهاندی

از دامن غرقه‌ای گرفتی
تا دامن ساحلش کشاندی

هر قصه که گفتنی است، گفتی
هر نامه که خواندنیست خواندی

پهلوی شکستگان نشستی
از پای فتاده را نشاندی

 

فرجام، چرا ز کار ماندی

 

گوئی بتو داده‌اند سوگند
کاین راز، نهان کنی به لبخند

این دست که گشته است پر چین
بودست چو شاخه‌ای برومند

کدرست هزار مشکل آسان
بستست هزار عهد و پیوند

بنموده به گمرهی، ره راست
بگشوده ز پای بنده‌ای، بند

شاید که به بزمگاه فرعون
بگرفته و داده ساغری چند

 

کو دولت آن جهان خداوند

 

زان دم که تو خفته‌ای درین غار
گردنده سپهر، گشته بسیار

بس پاک دلان و نیک کاران
آلوده شدند و زشت کردار

بس جنگ، به آشتی بدل شد
بس صلح و صفا که گشت پیکار

بس زنگ که پاک شد به صیقل
بس آینه را گرفت زنگار

بس باز و تذرو را تبه کرد
شاهین عدم، بچنگ و منقار

 

ای یار، سخن بگوی با یار

 

ای مرده و کرده زندگانی
ای زندهٔ مرده، هیچ دانی

بس پادشهان و سرافرازان
بردند بخاک، حکمرانی

بس رمز ز دفتر سلیمان
خواندند به دیو، رایگانی

بگذشت چه قرنها، چه ایام
گه باغم و گه بشادمانی

بس کاخ بلند پایه، شد پست
اما تو بجای، همچنانی

 

بر قلعهٔ مرگ، مرزبانی

 

شداد نماند در شماری
با کار قضا نکرد کاری

نمرود و بلند برج بابل
شد خاک و برفت با غباری

مانا که ترا دلی پریشان
در سینه تپیده روزگاری

در راه تو، اوفتاده سنگی
در پای تو، در شکسته خاری

دزدیده، بچهرهٔ سیاهت
غلتیده سرشک انتظاری

 

در رهگذر عزیز یاری

 

شاید که ترا بروی زانو
جا داشته کودکی سخنگو

روزیش کشیده‌ای بدامن
گاهیش نشانده‌ای به پهلو

گه گریه و گاه خنده کرده
بوسیده گهت و سر گهی رو

یکبار، نهاده دل به بازی
یک لحظه، ترا گرفته بازو

گامی زده با تو کودکانه
پرسیده ز شهر و برج و بارو

 

در پای تو، هیچ مانده نیرو

 

گرد از رخ جان پاک رفتی
وین نکته ز غافلان نهفتی

اندرز گذشتگان شنیدی
حرفی ز گذشته‌ها نگفتی

از فتنه و گیر و دار، طاقی
با عبرت و بمی و بهت، جفتی

داد و ستد زمانه چون بود
ای دوست، چه دادی و گرفتی

اینجا اثری ز رفتگان نیست
چون شد که تو ماندی و نرفتی

 

چشم تو نگاه کرد و خفتی

 

از اینکه با مجموعه شعر عاشقانه پروین اعتصامی همراه ما بودید بسیار سپاسگزاریم. لطفا نظرات و پیشنهادات خود را در انتهای همین مطلب با ما به اشتراک گذارید.

وبگردی
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
کلیه پاسخ هایی که توسط کارشناسان و متخصصان هر رشته به کاربران داده میشود کاملا حالت پیشنهادی دارند و نباید به عنوان تشخیص, تجویز, یا رهنمودهای تخصصی و قانونی تلقی شوند و در صورت لزوم شخصی بایستی حتما از منابع تخصصی تر مانند پزشکان متخصص, وکلا, و ... نیز کمک بگیرد. این مسئولیت کاملا بر عهده مخاطبان است که قبل از هر نوع تصمیم گیری یا اقدامی از صحت و مفید بودن این اطلاعات برای خود اطمینان حاصل کرده و صرفا با مسئولیت خودشان به این پیشنهادات عمل کنند.
کلیه سوالات توسط کارشناسان رشته مربوط به هر مطلب پاسخ داده میشود.
به سوالات تکراری, خارج از موضوع, و غیرقابل انتشار پاسخ داده نمیشود.
چهره‌ها در ستاره