گزیده بهترین رباعیات خیام نیشابوری

رباعیات خیام نام مجموعه اشعار غیاث‌الدین ابوالفتح عمر بن ابراهیم خیام نیشابوری مشهور به خیام در قالب شعری رباعی هستند که در سده‌های پنجم و ششم هجری به زبان فارسی سروده شده‌اند و عمدتا بیانگر دیدگاه‌های فلسفی او می‌باشند.

 

(1)

چون عهده نمی‌شود کسی فردا را
حالی خوش کن تو این دل شیدا را

می نوش بماهتاب ای ماه که ماه
بسیار بتابد و نیابد ما را

 

***
(2)
گر می نخوری طعنه مزن مستان را
بنیاد مکن تو حیله و دستان را

تو غره بدان مشو که می می نخوری
صد لقمه خوری که می غلام‌ست آن را

***
(3)
هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم نشد که در طربخانه خاک
نقاش ازل بهر چه آراست مرا

 

***
(4)
آن قصر که جمشید در او جام گرفت
آهو بچه کرد و شیر آرام گرفت

بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

 

***
(5)
ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
بی باده ارغوان نمی باید زیست

این سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست؟

 

***
(6)
اکنون که گل سعادتت پربار است
دست تو ز جام می چرا بیکار است؟

می‌خور که زمانه دشمنی غدار است
دریافتن روز چنین دشوار است

 

***
(7)
امروز ترا دسترس فردا نیست
و اندیشه فردات بجز سودا نیست

ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست
کاین باقی عمر را بها پیدا نیست

 

***
(8)
ای آمده از عالم روحانی تفت
حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت
 
می نوش ندانی ز کجا آمده‌ای
خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
 
***
(9)
ای چرخ فلک خرابی از کینه تست
بیدادگری شیوه دیرینه تست
ای خاک اگر سینه تو بشکافند
بس گوهر قیمتی که در سینه تست
 
***
(10)
ای دل چو زمانه می‌کند غمناکت
ناگه برود ز تن روان پاکت
 
بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند
زان پیش که سبزه بردمد از خاکت
 
***
(11)
این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت
کس نیست که این گوهر تحقیق نسفت
 
هر کس سخنی از سر سودا گفتند
ز آنروی که هست کس نمی‌داند گفت
 
***
(12)
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند سر زلف نگاری بوده‌ست
 
این دسته که بر گردن او می‌بینی
دستی‌ست که برگردن یاری بوده‌ست
 
***
(13)
این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت
چون آب به جویبار و چون باد به دشت
 
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت
روزی‌که نیامده‌ست و روزی‌که گذشت
 
***
(14)
بر چهره گل نسیم نوروز خوش است
در صحن چمن روی دلفروز خوش است
 
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست
خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است
 
***
(15)
پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است
گردنده فلک نیز به کاری بوده است
 
هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین
 آن مردمک چشم‌نگاری بوده است
 
***
(16)
تا چند زنم به روی دریاها خشت
بیزار شدم ز بت‌پرستان کنشت
 
خیام که گفت دوزخی خواهد بود
که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت
 
***
(17)
ترکیب طبایع چون به کام تو دمی‌ست
رو شاد بزی اگرچه برتو ستمی است
 
با اهل خرد باش که اصل تن تو
گردی و نسیمی و غباری و دمی است
 
***
(18)
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخیز و به جام باده کن عزم درست
 
کاین سبزه که امروز تماشاگه ماست
فردا همه از خاک تو برخواهد رست
 
***
(19)
چون بلبل مست راه در بستان یافت
روی گل و جام باده را خندان یافت
 
آمد به زبان حال در گوشم گفت
دریاب که عمر رفته را نتوان یافت
 
***
(20)
چون چرخ به کام یک خردمند نگشت
خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت
 
چون باید مرد و آرزوها همه هشت
چه مور خورد بگور و چه گرگ به دشت
 
***
(21)
چون لاله به نوروز قدح گیر بدست
با لاله رخی اگر ترا فرصت هست
 
می نوش بخرمی که این چرخ کهن
ناگاه تو را چون خاک گرداند پست
 
***
(22)
چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
نتوان به امید شک همه عمر نشست
 
هان تا ننهیم جام می از کف دست
در بی‌خبری مرد چه هشیار و چه مست
 
***
(23)
چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست
چون هست به هرچه هست نقصان و شکست
 
انگار که هرچه هست در عالم نیست
پندار که هرچه نیست در عالم هست
 
***
(24)
دارنده چو ترکیب طبایع آراست
از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست
 
گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود
ورنیک نیامد این صور عیب که راست
 
***
(25)
در پرده اسرار کسی را ره نیست
زین تعبیه جان هیچ‌کس آگه نیست
 
جز در دل خاک هیچ منزل‌گه نیست
می خور که چنین فسانه‌ها کوته نیست
 
***
(26)
در خواب بدم مرا خردمندی گفت
کز خواب کسی را گل شادی نشکفت
 
کاری چه کنی که با اجل باشد جفت
می خور که به زیر خاک می‌باید خفت
 
***
(27)
در دایره‌ای که آمد و رفتن ماست
او را نه بدایت نه نهایت پیداست
 
کس می‌نزند دمی در این معنی راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
 
***
(28)
در فصل بهار اگر بتی حور سرشت
یک ساغر می‌دهد مرا بر لب کشت
 
هرچند به نزد عامه این باشد زشت
سگ به ز من ار برم دگر نام بهشت
 
***
(29)
دریاب که از روح جدا خواهی رفت
در پرده اسرار فنا خواهی رفت
 
می نوش ندانی از کجا آمده‌ای
خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
 
***
(30)
ساقی گل و سبزه بس طربناک شده‌ست
دریاب که هفته دگر خاک شده‌ست
 
می نوش و گلی بچین که تا درنگری
گل خاک شده‌ست و سبزه خاشاک شده‌ست
 
***
(31)
عمری‌ست مرا تیره و کاری‌ست نه راست
محنت همه افزوده و راحت کم و کاست
 
شکر ایزد را که آنچه اسباب بلاست
ما را ز کس دگر نمی‌باید خواست
 
***
(32)
فصل گل و طرف جویبار و لب کشت
با یک دو سه اهل و لعبتی حور سرشت
 
پیش آر قدح که باده نوشان صبوح
آسوده ز مسجدند و فارغ ز کنشت
 
***
(33)
گر شاخ بقا ز بیخ بختت رست است
ور بر تن تو عمر لباسی چست است
 
در خیمه تن که سایبانی‌ست ترا
هان تکیه مکن که چارمیخش سست است
 
***
(34)
گویند کسان بهشت با حور خوش است
من می‌گویم که آب انگور خوش است
 
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
کاواز دهل شنیدن از دور خوش است
 
***
(35)
گویند مرا که دوزخی باشد مست
قولی‌ست خلاف دل در آن نتوان بست
 
گر عاشق و می‌خواره بدوزخ باشند
فردا بینی بهشت همچون کف دست
 
***
(36)
من هیچ ندانم که مرا آن‌که سرشت
از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
 
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت
این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت
 
***
(37)
می خوردن و شاد بودن آیین من‌ست
فارغ بودن ز کفر و دین دین من‌ست
 
گفتم به عروس دهر کابین تو چیست؟
گفتا دل خرم تو کابین من‌ است
 
***
(38)
می لعل مذابست و صراحی کان است
جسم است پیاله و شرابش جان است
 
آن جام بلورین که ز می خندان است
اشکی است که خون دل درو پنهان است
 
***
(39)
می نوش که عمر جاودانی این‌ است
خود حاصلت از دور جوانی این است
 
هنگام گل و باده و یاران سرمست
خوش باش دمی که زندگانی این است
 
***
(40)
نیکی و بدی که در نهاد بشر است
شادی و غمی که در قضا و قدر است
 
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بی‌چاره‌تر است
 
***
(41)
در هر دشتی که لاله‌زاری بوده‌ست
از سرخی خون شهریاری بوده‌ست
 
هر شاخ بنفشه کز زمین می‌روید
خالی است که بر رخ نگاری بوده‌ست
 
***
(42)
هر ذره که در خاک زمینی بوده است
پیش از من و تو تاج و نگینی بوده است
 
گرد از رخ نازنین به آزرم فشان
کان‌هم رخ خوب نازنینی بوده است
 
***
(43)
هر سبزه که برکنار جوئی رسته است
گویی ز لب فرشته خویی رسته است
 
پا بر سر سبزه تا بخواری ننهی
کان سبزه ز خاک لاله رویی رسته است
 
***
(44)
یک جرعه می ز ملک کاووس به است
از تخت قباد و ملکت طوس به است
 
هر ناله که رندی به سحرگاه زند
از طاعت زاهدان سالوس به است
 
***
(45)
چون عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ
پیمانه که پر شود چه شیرین و چه تلخ
 
می نوش که بعد از من و تو ماه بسی
از سلخ به غره آید از غره به سلخ
 
***
(46)
آنان‌که محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
 
ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند
 
***
(47)
آن را که به صحرای علل تاخته‌اند
بی او همه کارها بپرداخته‌اند
 
امروز بهانه‌ای در انداخته‌اند
فردا همه آن بود که در ساخته‌اند
 
***
(48)
آن‌ها که کهن شدند و این‌ها که نوند
هر کس بمراد خویش یک تک بدوند
 
این کهنه جهان بکس نماند باقی
رفتند و رویم دیگر آیند و روند
 
***
(49)
آن‌کس که زمین و چرخ و افلاک نهاد
بس داغ که او بر دل غم‌ناک نهاد
 
بسیار لب چو لعل و زلفین چو مشک
در طبل زمین و حقه خاک نهاد
 
***
(50)
آرند یکی و دیگری بربایند
بر هیچ کسی راز همی نگشایند
 
ما را ز قضا جز این قدر ننمایند
پیمانه عمر ما است می‌پیمایند
 
***
(51)
اجرام که ساکنان این ایوانند
اسباب تردد خردمندانند
 
هان تاسر رشته خرد گم نکنی
کانان که مدبرند سرگردانند
 
***
(52)
از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جلال و جاهش نفزود
 
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود
کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود
 
***
(53)
افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد
در پای اجل بسی جگرها خون شد
 
کس نامد از آن جهان که پرسم از وی
کاحوال مسافران عالم چون شد
 
***
(54)
افسوس که نامه جوانی طی شد
و آن تازه بهار زندگانی دی شد
 
آن مرغ طرب که نام او بود شباب
افسوس ندانم که کی آمد کی شد
 
***
(55)
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام زما و نی‌نشان خواهد بود
 
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل
زین پس چو نباشیم همان خواهد بود
 
***
(56)
این قافله عمر عجب میگذرد
دریاب دمی که با طرب میگذرد
 
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می گذرد
 
***
(57)
بر پشت من از زمانه تو میاید
وز من همه کار نانکو میاید
 
جان عزم رحیل کرد و گفتم بمرو
گفتا چکنم خانه فرو میاید
 
***
(58)
بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد
وز خوردن آدمی زمین سیر نشد
 
مغرور بدانی که نخورده‌ست ترا
تعجیل مکن هم بخورد دیر نشد
 
***
(59)
بر چشم تو عالم ارچه می‌آرایند
مگرای بدان که عاقلان نگرایند
 
بسیار چو تو روند و بسیار آیند
بربای نصیب خویش کت بربایند
 
***
(60)
بر من قلم قضا چو بی من رانند
پس نیک و بدش ز من چرا میدانند
 
دی بی من و امروز چو دی بی من و تو
فردا به چه حجتم به داور خوانند
 
***
(61)
تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد
چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد
 
گر چشمه زمزمی و گر آب حیات
آخر به دل خاک فرو خواهی شد
 
***
(62)
تا راه قلندری نپویی نشود
رخساره بخون دل نشویی نشود
 
سودا چه پزی تا که چو دلسوختگان
آزاد به ترک خود نگویی نشود
 
***
(63)
تا زهره و مه در آسمان گشت پدید
بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید
 
من در عجبم ز میفروشان کایشان
به زان که فروشند چه خواهند خرید
 
***
(64)
چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد
دل را به کم و بیش دژم نتوان کرد
 
کار من و تو چنانکه رای من و تست
از موم بدست خویش هم نتوان کرد
 
***
(65)
در دهر چو آواز گل تازه دهند
فرمای بتا که می به اندازه دهند
 
از حور و قصور و ز بهشت و دوزخ
فارغ بنشین که آن هر آوازه دهند
 
***
(66)
در دهر هر آن که نیم نانی دارد
از بهر نشست آشیانی دارد
 
نه خادم کس بود نه مخدوم کسی
گو شاد بزی که خوش جهانی دارد
 
***
(67)
دهقان قضا بسی چو ما کشت و درود
غم خوردن بیهوده نمیدارد سود
 
پر کن قدح می به کفم درنه زود
تا باز خورم که بودنی‌ها همه بود
 
***
(68)
روزیست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
ابر از رخ گلزار همی شوید گرد
 
بلبل به زبان پهلوی با گل زرد
فریاد همی کند که می باید خورد
 
گروه فرهنگ و هنر ستاره
 
 

 

 

 



نظری ثبت نشده است

نظر شما چیست؟

ستاره
Logo
ثبت نام رایگان در سایت
عضویت در سایت
تعییر رمز عبور