شعر بهار از حافظ؛ زیباترین اشعار حافظ درباره نوروز و فصل بهار

شعر بهار از حافظ شامل اشعار حافظ شیرازی درباره بهار، نوروز و زنده شدن طبیعت و حیات در این فصل است. با زیباترین و بهترین اشعار درباره فصل بهار و نوروز از حافظ همراه ما باشید.

ستاره | سرویس فرهنگ و هنر – بهار فصل زیبایی‌هاست. مگر می‌شود از شکفتن شکوفه‌ها، جوانه زدن برگ‌ها و آوای خوش پرندگان به سادگی گذشت؟ شاعران کهن و معاصر همواره در ستایش و زیبایی‌های فصل بهار، نوروز ایرانی و زنده شدن طبیعت اشعار بی‌نظیری را سروده‌اند. شعر بهار از حافظ، از زیباترین اشعار سروده شده در وصف نوروز و جذابیت‌های فصل بهار است. با مجموعه‌ای از شعر بهار حافظ همراه همیشگی ستاره باشید.

 

شعر بهار از حافظ شیرازی

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید

وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید

 

صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست

فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید

 

ز میوه‌های بهشتی چه ذوق دریابد

هر آن که سیب زنخدان شاهدی نگزید

 

مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب

به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید

 

ز روی ساقی مه وش گلی بچین امروز

که گرد عارض بستان خط بنفشه دمید

 

چنان کرشمه ساقی دلم ز دست ببرد

که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید

 

من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت

که پیر باده فروشش به جرعه‌ای نخرید

 

بهار می‌گذرد دادگسترا دریاب

که رفت موسم و حافظ هنوز می‌ نچشید

 

معنی و تفسیر ابیات در غزل شماره 239 حافظ: رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید

شعر بهار حافظ

❅♥❅♥❅♥

ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی

من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی

 

بوی یک رنگی از این نقش نمی‌آید خیز

دلق آلوده صوفی به می ناب بشوی

 

سفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکن

ای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجوی

 

دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر

از در عیش درآ و به ره عیب مپوی

 

شکر آن را که دگربار رسیدی به بهار

بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی

 

روی جانان طلبی آینه را قابل ساز

ور نه هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و روی

 

گوش بگشای که بلبل به فغان می‌گوید

خواجه تقصیر مفرما گل توفیق ببوی

 

گفتی از حافظ ما بوی ریا می‌آید

آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی

← شعر بهار از حافظ شیرازی →

 

تفسیر اشعار در غزل شماره 485 حافظ: ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی

❅♥❅♥❅♥

صبا به تهنیت پیر می ‌فروش آمد

که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد

 

هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای

درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد

 

تنور لاله چنان بر فروخت باد بهار

که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد

 

به گوش هوش نیوش از من و به عشرت کوش

که این سخن سحر از هاتفم به گوش آمد

 

ز فکر تفرقه باز آن تا شوی مجموع

به حکم آنکه جو شد اهرمن، سروش آمد

 

ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد

چه گوش کرد که باده زبان خموش آمد

 

چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس

سر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد

 

زخانقاه به میخانه می‌رود حافظ

مگر زمستی زهد ریا به هوش آمد

 

مفهوم اشعار در غزل شماره 175 حافظ: صبا به تهنیت پیر می فروش آمد

 

شعر نوروز و بهار از حافظ

شعر نوروز و بهار از حافظ

❅♥❅♥❅♥

ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی

از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

 

چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت کن

که قارون را غلط‌ها داد سودای زراندوزی

 

ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است

که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی

 

به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی

به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

 

چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست

مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی

 

طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن

کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی

 

سخن در پرده می‌گویم چو گل از غنچه بیرون آی

که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

 

ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست

مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی

 

می‌ای دارم چو جان صافی و صوفی می‌کند عیبش

خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی

 

جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع

که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی

 

به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم

بیا ساقی که جاهل را هنیتر می‌رسد روزی

 

می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش

که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی

 

نه حافظ می‌کند تنها دعای خواجه تورانشاه

ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی

 

جنابش پارسایان راست محراب دل و دیده

جبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی

← شعر بهار از حافظ شیرازی →

 

❅♥❅♥❅♥

 

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

 

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش

که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

 

چنگ در پرده همین می‌دهدت پند ولی

وعظت ان گاه کند سود که قابل باشی

 

در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است

حیف باشد که ز کار همه ی غافل باشی

 

نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف

گر شب و روز دراین قصه مشکل باشی

 

گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست

رفتن راحت بود ار واقف منزل باشی

 

حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد

صید ان شاهد مطبوع شمایل باشی

 

شعر بهار از حافظ

شعر بهار از حافظ

❅♥❅♥❅♥

خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد

که در دستت به جز ساغر نباشد

 

زمان خوشدلی دریاب ودر یاب

که دایم در صدف گوهر نباشد

 

غنیمت دان و می خور در گلستان

که گل تا هفته دیگر نباشد

 

ایا پرلعل کرده جام زرین

ببخشا بر کسی کش زر نباشد

 

بیا اي شیخ و از خمخانه ما

شرابی خور که در کوثر نباشد

 

بشوی اوراق اگر همدرس مایی

که علم عشق در دفتر نباشد

 

ز من بنیوش و دل در شاهدی بند

که حسنش بسته زیور نباشد

 

شرابی بی خمارم بخش یا رب

که با وی هیچ درد سر نباشد

 

من از جان بنده پادشاه اویسم

گرچه یادش از چاکر نباشد

 

به تاج عالم آرایش که خورشید

چنین زیبنده افسر نباشد

 

کسی گیرد خطا بر نظم حافظ

که هیچش لطف در گوهر نباشد

 

معنی ابیات در غزل شماره 162 حافظ: خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد

 

❅♥❅♥❅♥

← شعر بهار از حافظ شیرازی →

ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید

وجه می می‌خواهم و مطرب که می‌گوید رسید

 

شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه‌ام

بار عشق و مفلسی صعب است می‌باید کشید

 

قحط جود است آبروی خود نمی‌باید فروخت

باده و گل از بهای خرقه می‌باید خرید

 

گوییا خواهد گشود از دولتم کاری که دوش

من همی‌کردم دعا و صبح صادق می‌دمید

 

با لبی و صد هزاران خنده آمد گل به باغ

از کریمی گوییا در گوشه‌ای بویی شنید

 

دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک

جامه‌ای در نیک نامی نیز می‌باید درید

 

این لطایف کز لب لعل تو من گفتم که گفت

وین تطاول کز سر زلف تو من دیدم که دید

 

عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق

گوشه گیران را ز آسایش طمع باید برید

 

تیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد

این قدر دانم که از شعر ترش خون می‌چکید

تفسیر غزل در غزل شماره 240 حافظ: ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید

 

شعر نوروز از حافظ

شعر نوروز از حافظ

 

❅♥❅♥❅♥

عید است و آخر گل و یاران در انتظار

ساقی به روی شاه ببین ماه و می بیار

 

دل برگرفته بودم از ایام گل ولی

کاری بکرد همت پاکان روزه دار

 

دل در جهان مبند و به مستی سؤال کن

از فیض جام و قصه جمشید کامگار

 

جز نقد جان به دست ندارم شراب کو

کان نیز بر کرشمه ساقی کنم نثار

 

خوش دولتیست خرم و خوش خسروی کریم

یا رب ز چشم زخم زمانش نگاه دار

 

می خور به شعر بنده که زیبی دگر دهد

جام مرصع تو بدین در شاهوار

 

گر فوت شد سحور چه نقصان صبوح هست

از می کنند روزه گشا طالبان یار

 

زانجا که پرده پوشی عفو کریم توست

بر قلب ما ببخش که نقدیست کم عیار

 

ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود

تسبیح شیخ و خرقه رند شرابخوار

 

حافظ چو رفت روزه و گل نیز می‌رود

ناچار باده نوش که از دست رفت کار

مفهوم ابیات در غزل شماره 246 حافظ

❅♥❅♥❅♥

← شعر بهار از حافظ شیرازی →

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

 

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

 

این تطاول که کشید از غم هجران بلبل

تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد

 

گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر

مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد

 

ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی

مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد

 

ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید

از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد

 

گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت

که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد

 

مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود

چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد

 

حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود

قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد

 

از اینکه با مجموعه شعر بهار از حافظ شیرازی همراه ما بودید بسیار سپاسگزاریم. اگر علاقه مند به تفال زدن از دیوان حافظ هستید می‌توانید به صفحه فال حافظ ستاره رجوع نمایید. لطفا نظرات و پیشنهادات خود را در انتهای همین مطلب برای ما ارسال نمایید.


ستاره
Logo