شعر کوتاه و گلچینی از اشعار کوتاه زیبا، ادبی و احساسی

شعر کوتاه زیبا و شعر کوتاه ادبی احساسی طوفان به پا می کند. در لحظه آرامش را یا موجی از خشم و تأثر را برمی‌انگیزد. مجموعه ای از اشعار کوتاه زیبا را در ستاره بخوانید.

ستاره | سرویس سرگرمی – شعر در میان هنرهای ادبی فراگیرتر است. شعر زیبا اگر کوتاه باشد به راحتی حفظ می‌شود و در طی قرن ها زبان به زبان می‌چرخد. علاوه بر این، شعر کوتاه عاشقانه در لحظه اثر می‌بخشد: آرام می‌کند یا موجی از خشم و تأثر را برمی‌انگیزد. برخی شاعران در سرودن اشعار کوتاه تبحر و توانایی بیشتری دارند یا بیشتر مایل به سرودن شعر کوتاه هستند؛ از طرفی بسیاری از شاعران صاحب نام شعر کوتاه نسروده‌اند. بنابراین نهایت سعی به عمل آمد که در انتخاب اشعار این مجموعه از بهترین اشعار کوتاه معاصر گلچین شود.

گلچینی از شعرهای کوتاه زیبا

 

گزیده شعر کوتاه زیبا

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلاً به تو افتاد مسیرم که بمیرم

یک قطره‌ی آبم که در اندیشه‌ی دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تَنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی است
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

خاموش مکن آتش افروخته‌ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم

فاضل نظری

 

❀❀❀❀

 

بوسیدمش

دیگر هراس نداشتم

جهان پایان یابد

من از جهان سهمم را گرفته بودم

احمدرضا احمدی

 

❀❀❀❀

 

به خودت نگیر شیشه‌ پنجره

تمیزت می‌کنند

که کوه را بی‌غبار ببینند

و آسمان را بی‌لکه

به خودت نگیر شیشه

تمیزت می‌کنند که دیده نشوی!

علیرضا روشن

 

❀❀❀❀

 

و من

همه‌ی جهان را

در پیراهنِ گرم تو

خلاصه می‌کنم

 

❀❀❀❀

 

تنهایی یک درختم

و جز این‌ام هنری نیست

که آشیان تو باشم!

 

❀❀❀❀

 

مثل درختی که

به سوی آفتاب قد می‌کشد

همه وجودم دستی شده است

و همه دستم خواهشی:

خواهشِ تو

احمد شاملو

 

❀❀❀❀

 

نام تو مرا همیشه مست می‌کند

بهتر از شراب

بهتر از تمام شعرهای ناب

فریدون مشیری

 

❀❀❀❀

 

بی تو می‌رفتم،

می رفتم،

تنها،

تنها

و صبوری مرا

کوه تحسین می‌کرد

حمید مصدق

 

❀❀❀❀

 

من رد بوی تو را می‌بوسم

گنجشک های تشنه

مرا بدرقه می‌کنند

کودک از پی مادر

مادر از پی کودک

کیکاووس یاکیده

 

گلچینی از شعرهای کوتاه زیبا

 

نیایی؛

تنهاییم بزرگ‌تر می‌شود

جایِ تو تنگ‌تر

 

❀❀❀❀

 

تمامِ قلبم را به‌ تو می‌دهم

تمامِ دردَت‌ را به‌‌ من بده

عاشق شو

 

❀❀❀❀

 

نگران نباش!

این‌همه درد از دوری‌یِ تو نیست

من خیلی عاشقت شده‌‌ام

 

❀❀❀❀

 

کسی شبیه تو نیست!

دیگر هیچ‌کس را دوست نخواهم داشت

 

❀❀❀❀

 

برو!

اما نخواه کسی قدِ من دوستت داشته باشد

 

❀❀❀❀

 

بگو چگونه صدایت کنم؛

که برگردی!

افشین صالحی

 

❀❀❀❀

 

صبح است

صبح خیلی زود

و بیدار شده ام

تا دوست داشتنت را

زودتر از روزهای قبل

شروع کنم

لیلا کردبچه

 

❀❀❀❀

 

دیگر منتظر کسی نیستم

هر که آمد

ستاره از رویاهایم دزدید

هر که آمد

سفیدی از کبوترانم چید

هر که آمد

لبخند از لب‌هایم برید

منتظر کسی نیستم

از سر خستگی

در این ایستگاه نشسته‌ام!

رسول یونان

 

❀❀❀❀

 

چه احوال خوبی ست

مثل پیراهنت

اسیر آغوش تو باشم

امیر وجود

 

❀❀❀❀

 

چون سرخ‌ترین سیب

در آغوش درختی

سخت است تو را دیدن و

از شاخه نچیدن!

امیر توانا املشی

 

❀❀❀❀

 

دستم را

به زیبایی تو نزدیک می‌کنم

و خواب از سرم می‌پرد

حتما که نباید

فنجان را سر کشید

گاهی قهوه از چشم ها

در جان می‌چکد

یاور مهدی پور

 

❀❀❀❀

 

گرماى مردادىِ تنِ تو

نفسِ هرکسى را مى گیرد

و منم

چه عاشقانه گرم مى شوم

مى سوزم

و دوباره

هر مرداد

عاشقت می‌شوم انگار

علیرضا اسفندیارى

 

❀❀❀❀

 

بین ما

همه چیز تمام‌شده است

غیر از یک چیز

که من هنوز

«دوستت دارم»

پریسا سمیعی

 

گلچینی از شعرهای کوتاه زیبا

 

آدم های اینجا

هیچکدام شبیه تو نیستند ‏

دلتنگت که می‌شوم ‏

چشم هایم را می‌بندم ‏

باران را تجسّم می‌کنم ‏

تو زلال مهربانی ‏

مهربان زلالی

‏دنیا غلامی

 

❀❀❀❀

 

تمام خنده هایم را نذر کرده ام

تا تو همان باشی

که صبح یکی از روزهای خدا

عطر دستهایت،

دلتنگی ام را به باد می‌سپارد

سیاوش میرزایی

 

❀❀❀❀

 

چون سیب رسیده ای

رها شده در رؤیا

با رود می‌روم

کاش

شاخه ای که از آب می‌گیردَم

دست تو باشد

رضا کاظمی

 

❀❀❀❀

 

یک زن؛

مگر چقدر قدرت دارد

در بزند،

و کسی در را

برایش باز نکند؟!

یک در مگر

چقدر قدرت دارد

بسته بماند،

وقتی زنی عاشق

در می‌زند؟

چیستا یثربی

 

❀❀❀❀

 

مرا به ذهنت نه،

به دلت بسپار!

من

از گم شدن

در جاهای شلوغ

می‌ترسم

 

❀❀❀❀

 

نه چتر با خود داشت

نه روزنامه،

نه چمدان

عاشق اش شدم

از کجا باید می‌دانستم

مسافر است؟!

 

❀❀❀❀

 

لهجه‌ات

نه شمالی ست

نه جنوبی

اما

حرف که می‌زنی

باد از شمال می‌وزد

و پرندگان از جنوب باز‌می‌گردند

 

❀❀❀❀

 

شعر هم اگر نگویم

مرا که هیچ گلی

هم‌نامم نیست

و هیچ خیابانی به نامم

چگونه به یاد خواهی آورد؟

مژگان عباسلو

 

گلچینی از شعرهای کوتاه زیبا

 

تا شب نشده

خورشید را لای موهایت می‌گذارم

و عاشق می‌شوم

فردا برای گفتن دوستت دارم

دیر است

جلیل صفربیگی

 

❀❀❀❀

 

از تنم ترانه می‌ریزد

وقتی تو،

شبیه آغوش،

خیال مرا دور میزنی

من تمام این شعر را رقصیده ام

 

❀❀❀❀

 

تکیه داده ای به دیوار و

می خندی!

انگار نه انگار که تو

توی عکسی

و من

آویزان این زندگی بی تو!

 

❀❀❀❀

 

آن یک نفر

بنر-هومکا-ستاره

ما

یک نفر بودیم

و آن یک نفر

تو بودی

از ما یک نفر

یکی عاشق تر بود؛

و آن یک نفر

تو

نبودی

 

❀❀❀❀

 

چشمهای بی تو

من

این چشمهای بی تو را

به کجای این شهر بدوزم؛

که

هنوز

نرفته باشی؟

 

❀❀❀❀

 

تکثیر می‌شوی

در من

صدایی هست

که شبیه شلیک گلوله ای،

هر شب

مغزم را خالی می‌کند

تو

هر شب

روی در و دیوار اتاق

پخش می‌شوی

 

❀❀❀❀

 

روحم هنوز به خانه بر نگشته

برای قدم زدن با تو

هر از گاهی

از خودم

بیرون می‌زنم،

روحم هنوز

به خانه بر نگشته!

 

❀❀❀❀

 

رسیدن

كمی به من برس!

من از رسیدن تو،

حالم خوب می‌شود

 

❀❀❀❀

 

نسیم آشوب موی تو

جهان چیزی شبیه موهای توست

سیاه و سرکش و پیچیده

خیال کن چه بی بختم من

که به نسیمی حتی

جهانم آشوب می‌شود

 

❀❀❀❀

 

تو شبیه دیگران نیستی

دیگران حرف می‌زنند،

راه می‌روند

نفس می‌کشند

تو نه حرف می‌زنی

نه راه می‌روی

و نه

می گذاری نفس بکشم

کامران رسول زاده

 

گلچینی از شعرهای کوتاه زیبا

 

تو را دوست دارم

و زیبایی ام را به جهان تسلیم می‌کنم

تا هر لبی که تو را می‌بوسد

من باشم

 

❀❀❀❀

 

دوستت دارم و از تو می‌ترسم

قله های بلند

دره های عمیق تری دارند عزیز من

تو را دوست دارم

و از تو می‌ترسم!

این کوه اگر مرا نکشد

سربلندم می‌کند

مهسا چراغعلی

 

❀❀❀❀

 

برای خیانت هزار راه وجود دارد

ولی هیچ‌کدام به اندازه ی

تظاهر به دوست داشتن

کثیف نیست!


❀❀❀❀

 

انصاف نیست

دنیا آنقدر کوچک باشد

که آدم های تکراری را روزی هزار بار ببینی

و آنقدر بزرگ باشد

که نتوانی آن کس را که دلت می‌خواهد

حتی یک بار ببینی!

بهومیل هرابال

 

❀❀❀❀

 

سر تمام قرارها می‌کاشتی ام

یادت هست؟

می خواهم تلافی کنم!

به خانه ام که بیایی

در تمام گلدان ها می‌کارمت

محسن حسین‌خانی

 

❀❀❀❀

 

جوانه زده

گلدان کوچکم

دلم کمی بهار می‌خواهد

نمی آیی؟

معصومه صابر

 

❀❀❀❀

 

از برکه

به دریا بزن!

تنهایی‌اَت

بزرگ شده است مرد

 

❀❀❀❀

 

عشق

قصه‌ای بود که مادربزرگ

شب‌های زمستان برایم می‌بافت:

یکی از رو، دو تا از زیر،…

بالاپوشی که هیچ‌گاه گرمم نکرد!

 

❀❀❀❀

 

کسی که دوستش دارم،

غزل است

اسمش که نه

چشم هاش

 

❀❀❀❀

 

پروانه نیستم اما

سال‌هاست دور خودم می‌چرخم وُ

می‌سوزم

رفتن‌َت در من

شمعی روشن کرده است انگار!

 

❀❀❀❀

 

قایقت می‌شوم

بادبانم باش

بگذار هرچه حرف

پشت سرمان می‌زنند مردم،

باد هوا شود

دورترمان کند

 

❀❀❀❀

 

مرا ببوس!

روزهای سختی در پیش است

بگذار تو را

کمی پس‌انداز کنم

 

❀❀❀❀

 

رسیده‌ام به تو

اما هنوز دلتنگ‌اَم!

انگار به اشتباه،

جای طلوع

در غروبِ چشم‌هایت

فرود آمده باشم!

 

❀❀❀❀

 

اتفاقِ تازه ی منی

خدا هم اگر خواست نیفتی

بیفت!

 

❀❀❀❀

 

دلم باران می‌خواهد

و چتری خراب

و خیابانی که

هیچ گاه به خانه ی تو نرسد!

 

❀❀❀❀

 

کاش می‌توانست

به رود بیندازد خودش را

ماهی کوچکی که

د‌لش دریا بود و

خانه‌اش برکه

رضا کاظمی

 

گلچینی از شعرهای کوتاه زیبا

 

لب بر لبت

چنانت به درخت بچسبانم به دلتنگى

که درخت شوى

که رفتن اگر بخواهى

نتوانى

که بمانى

 

❀❀❀❀

 

منم

درختی که

برگ هایش را ریخت

تا تو

ماه را

از میان شاخه هایش

تماشا کنی

 

❀❀❀❀

 

در شعرهای من

ممکن است

ماه، راه شود

و کوه، دریا

اما درد

کماکان

همان است که بود

 

❀❀❀❀

 

برای پرنده ای

که نمی خواهد بپرد

وزنه ای ست بال،

که بر تن

سنگینی می‌کند

 

❀❀❀❀

 

منم اناری در هنگامه ی پوسیدن

تا دورم نینداخته اند

صورتم را به دو دست بگیر

و لب هایم را بمک

علیرضا روشن

 

شعر کوتاه زیبا

شعر کوتاه زیبا

 

مجموعه شعر کوتاه ادبی

شعر کوتاه ادبی عاشقانه

هر که در عاشقی قدم نزده است

بر دل از خون دیده نم نزده است

او چه داند که چیست حالت عشق

که بر او عشق، تیر غم نزده است

“خاقانی”

 

❀❀❀❀

 

تا در ره عشق آشنای تو شدم

با صد غم و درد مبتلای تو شدم

لیلی‌وش من به حال زارم بنگر

مجنون زمانه از برای تو شدم

“وحشی بافقی”

 

❀❀❀❀

 

بر عشق توام، نه صبر پیداست، نه دل

بی روی توام، نه عقل بر جاست، نه دل

این غم که مراست کوه قافست، نه غم

این دل که توراست، سنگ خاراست، نه دل

“رودکی”

 

❀❀❀❀

 

عشق تو عالم دل جمله به یکبار گرفت

بختیار اوست بر ما که تو را یار گرفت

من اسیر خود و از عشق جهانی بی‌خود

من درین ظلمت و عالم همه انوار گرفت

“سیف فرغانی”

 

❀❀❀❀

 

این کوزه چو من عاشق زاری بوده‌ست

در بند سر زلف نگاری بوده‌ست

این دسته که بر گردن او می‌بینی

دستی‌ست که برگردن یاری بوده‌ست

خیام نیشابوری

 

❀❀❀❀

شعر کوتاه ادبی

شعر کوتاه ادبی

شعر کوتاه ادبی احساسی

بیا بیا که مرا طاقت جدایی نیست

رها مکن که دلم را ز غم رهایی نیست

دلم ببردی و گر سر جدا کنی ز تنم

به جان تو که دلم را سر جدایی نیست

“امیرخسرو دهلوی”

 

❀❀❀❀

 

ای آنکه ز هجر تو ندیدیم رهایی

باز آی که دل خسته شد از بار جدایی

هر چند مرا هیچ نخوانی که بیایم

این نامه نبشتم که بخوانی و بیایی

“اوحدی”

 

❀❀❀❀

 

عزیزان از غم و درد جدایی

به چشمانم نمانده روشنائی

بدرد غربت و هجرم گرفتار

نه یار و همدمی نه آشنائی

“باباطاهر”

 

❀❀❀❀

 

ای بی خبر از محنت روز افزونم

دانم که ندانی از جدایی چونم

باز آی که سرگشته‌تر ازفرهادم

دریاب که دیوانه‌تر از مجنونم

“رهی معیری”

 

❀❀❀❀

 

امشب ز شراب شوق او مستم باز

ساقی ندهی پیاله در دستم باز

دیگر ز چه رو به خواب بینم رویش

کز دوری او نمردم و هستم باز

شهریار

 

❀❀❀❀

 

شعر کوتاه احساسی

شعر کوتاه احساسی

شعر کوتاه ادبی از سعدی

ای چشم تو مست خواب و سرمست شراب

صاحب نظران تشنه و وصل تو سراب

مانند تو آدمی در آباد و خراب

باشد که در آیینه توان دید و در آب

 

❀❀❀❀

 

شب‌ها گذرد که دیده نتوانم بست

مردم همه از خواب و من از فکر تو مست

باشد که به دست خویش خونم ریزی

تا جان بدهم دامن مقصود به دست

 

❀❀❀❀

 

شب نیست که چشمم آرزومند تو نیست

وین جان به لب رسیده در بند تو نیست

گر تو دگری به جای من بگزینی

من عهد تو نشکنم که مانند تو نیست

 

❀❀❀❀

 

گویند مرو در پی آن سرو بلند

انگشت نمای خلق بودن تا چند؟

بی‌فایده پندم مده ای دانشمند

من چون نروم که می‌برندم به کمند؟

 

❀❀❀❀

 

دوست می دارم من این نالیدن دلسوز را

تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را

شب همه شب انتظار صبح رویی می‌رود

کان صباحت نیست این صبح جهان افروز را

وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او

تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را

گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنم

جان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را

 

❀❀❀❀

 

آن درد ندارم که طبیبان دانند

دردی‌ست محبت که حبیبان دانند

ما را غم روی آشنایی کشتست

این حال نباید که غریبان دانند

 

❀❀❀❀

 

ای بی ‌تو فراخای جهان بر ما تنگ

ما را به تو فخرست و تو را از ما ننگ

ما با تو به صلحیم و تو را با ما جنگ

آخر بنگویی که دلست این یا سنگ؟

 

❀❀❀❀

 

دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت

تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت

جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش

گر در آیینه ببینی برود دل ز برت

جای خنده ست سخن گفتن شیرین پیشت

کآب شیرین چو بخندی برود از شکرت

راه آه سحر از شوق نمی یارم داد

تا نباید که بشوراند خواب سحرت

 

❀❀❀❀

شعر کوتاه ادبی عاشقانه

شعر کوتاه ادبی عاشقانه

 

 

شعر کوتاه ادبی از حافظ

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می‌پنداشتیم

تا درخت دوستی کی بر دهد

حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

گفت و گو آیین درویشی نبود

ورنه با تو ماجراها داشتیم

شیوه چشمت فریب جنگ داشت

ما خطا کردیم و صلح انگاشتیم

 

❀❀❀❀

 

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی

دایم گل این بستان شاداب نمی‌ماند

دریاب ضعیفان را در وقـت تـوانایی

 

❀❀❀❀

 

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست

تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس

طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست

زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من

بر امید دانه‌ای افتاده‌ام در دام دوست

سر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشر

هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست

بس نگویم شمه‌ای از شرح شوق خود از آنک

دردسر باشد نمودن بیش از این ابرام دوست

گر دهد دستم کشم در دیده همچون توتیا

خاک راهی کان مشرف گردد از اقدام دوست

میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق

ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست

حافظ اندر درد او می‌سوز و بی‌درمان بساز

زان که درمانی ندارد درد بی‌آرام دوست

 

❀❀❀❀

 

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش

آتش طور کجا موعد دیدار کجاست

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد

در خرابات بگویید که هشیار کجاست

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند

نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است

ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست

بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش

کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست

عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو

دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی

عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

 

❀❀❀❀

 

شعر ادبی کوتاه

شعر ادبی کوتاه

 

شعر کوتاه ادبی از قیصر امین پور

من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شب‌ها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم تـو را دوست دارم

نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی!

من ای حس مبهم تـو را دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

به اندازه غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

بگوییم با هم تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد هم آواز با ما

تو را دوست دارم، تو را دوست دارم

 

❀❀❀❀

 

دست عشق از دامن دل دور باد!

می‌توان آیا به دل دستور داد؟

می‌توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را

بی گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می‌دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی‌بایست داد

 

❀❀❀❀

 

وقتی تو نیستی

نه هست‌های ما

چونان که بایدند

نه بایدها …

مثل همیشه آخر حرفم

و حرف آخرم را

با بغض می‌خورم

عمری است

لبخندهای لاغر خود را

در دل ذخیره می‌کنم

باشد برای روز مبادا!

اما

در صفحه‌های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروز نیز روز مبادا باشد!

وقتی تو نیستی

نه هست‌های ما

چونان که بایدند

نه بایدها …

هر روز بی تو

روز مبادا است!

 

❀❀❀❀

 

شعر کوتاه زیبا

شعر کوتاه زیبا

 

شعر کوتاه ادبی درباره باران

ناودان‌ها شرشر باران بی‌ صبری‌ست

آسمان بی ‌حوصله، حجمِ هوا ابری‌ست

کفش‌هایی منتظر در چارچوب در

کوله‌ باری مختصر لبریز بی صبری‌ست

پشت شیشه می‌تپد پیشانی یک مرد

در تب دردی که مثل زندگی جبری‌ست

و سرانگشتی به روی شیشه‌های مات

بار دیگر می‌نویسد: «خانه‌ام ابری ست»

“قیصر امین‌پور”

 

❀❀❀❀

 

اشک و باران با هم از روی نگاهش می‌چکند

او سرش را می‌برد پایین … خیابانِ شلوغ

عابران مانند باران در زمین گم می‌شوند

او فقط می‌ماند و چندین خیابانِ شلوغ

او فقط می‌ماند و دنیایی از دلواپسی

با غمی بر شانه اش سنگین… خیابانِ شلوغ

“نجمه زارع”

 

❀❀❀❀

 

دیشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسی آبدار با پنجره داشت

یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد

چکچک چکچک چکار با پنجره داشت

 

❀❀❀❀

 

دست تو و یک غروب آبان کافی‌ست

حالا که دلم گرفته، باران کافی‌ست

مثل دوقلوهای به هم چسبیده!

یک چتر، برای هر دوتامان کافی ست

“مریم پیله ور”

 

❀❀❀❀

 

فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد

با همه مردم شهر، زير باران بايد رفت

دوست را، زير باران بايد ديد

عشق را، زير باران بايد جست

“سهراب سپهری”

 

❀❀❀❀

شعر کوتاه ادبی احساسی

شعر کوتاه ادبی احساسی

 

شعر کوتاه ادبی درباره زمستان و پاییز

خیزید و خز آرید که هنگام خزانست

باد خنک از جانب خوارزم وزانست

آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزانست

گویی به مثل پیرهن رنگ‌رزانست

دهقان به تعجب سر انگشت گزانست

کاندر چمن و باغ، نه گل ماند و نه گلنار

“منوچهری”

 

❀❀❀❀

 

دلم خون شد از این افسرده پاییز

از این افسرده پاییز غم انگیز

غروبی سخت محنت بار دارد

همه درد است و با دل کار دارد

“فریدون مشیری”

 

❀❀❀❀

 

پاییز حدیث کوچ برگی سرخ است

خندیدن گل زیر تگرگی سرخ است

بر لاله چرا کفن بپوشم، وقتی

زیبایی زندگی به مرگی سرخ است

“هادی فردوسی”

 

❀❀❀❀

 

زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را

ولیکن پوست خواهد کند ما یک‌لا قبایان را

ره ماتم‌سرای ما ندانم از که می‌پرسد

زمستانی که نشناسد در دولت‌سرایان را

به دوش از برف بالاپوش خز ارباب می‌آید

که لرزاند تن عریان بی‌برگ و نوایان را

به کاخ ظلم باران هم که آید سر فرود آرد

ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را…

“شهریار”

 

❀❀❀❀

 

سرود برفی گنجشککی خرد

مرا با خود به دنیای دگر برد

دوباره جیک جیکی کرد و آن گاه

میان برف‌های ناگهان مرد

 

❀❀❀❀

 

تمام کوچه‌ها از برف و یخ پُر

نگاهم روی یخ‌ها می‌خورد سُر

ز حجم برف روی شاخه‌هایش

درختی در خیابان می‌زند غُر

 

❀❀❀❀

 

من سردم است

و تمام رنگ‌های گرم دنیا را

زنان دیگری

شال گردن بافته‌اند

زنی ایستاده در سرما

“لیلا کردبچه”

 

❀❀❀❀

 

شعر کوتاه ادبی دلنشین

شعر کوتاه ادبی دلنشین

 

شعر کوتاه ادبی از مولانا

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخی شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

❀❀❀❀

 

اگر عالم همه پرخار باشد

دل عاشق همه گلزار باشد

وگر بی‌کار گردد چرخ گردون

جهان عاشقان بر کار باشد

همه غمگین شوند و جان عاشق

لطیف و خرم و عیار باشد

به عاشق ده تو هر جا شمع مرده‌ست

که او را صد هزار انوار باشد

وگر تنهاست عاشق نیست تنها

که با معشوق پنهان یار باشد

شراب عاشقان از سینه جوشد

حریف عشق در اسرار باشد

به صد وعده نباشد عشق خرسند

که مکر دلبران بسیار باشد

وگر بیمار بینی عاشقی را

نه شاهد بر سر بیمار باشد

سوار عشق شو وز ره میندیش

که اسب عشق بس رهوار باشد

 

❀❀❀❀

 

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن

وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها

وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی

گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو

 

❀❀❀❀

 

معشوقه چو آفتاب تابان گردد

عاشق به مثال ذره گردان گردد

چون باد بهار عشق جنبان گردد

هر شاخ که خشک نیست رقصان گردد

 

از اینکه با مجموعه اشعار کوتاه زیبا، دلنشین و احساسی همراه ما بودید بسیار سپاسگزاریم. شعر کوتاه می‌تواند در موضوعات و دسته‌های مختلفی قرار گیرد. شعر کوتاه تنهایی، شعر کوتاه غمگین و … تنها بخشی از دریای وسیع اشعار زیبا و احساسی هستند.


ستاره
Logo