حکایت پندآموز و جالب پادشاه و مرد فقیر همه چیزدان!

حکایت‌ها داستان‌های شیرینی هستند که حاوی مطالب پندآموزند. در ادامه با مطالعه حکایت پادشاه و مرد فقیر همه چیزدان همراه ما باشید.

حکایت‌های داستان‌های کوتاه عبرت آموزی هستند که در آن درس یا نکته اخلاقی به خواننده منتقل می‌گردد و معمولا این درس یا نکته در انتهای حکایت مشخص می‌شود. حکایت‌ها معمولا طوری نوشته می‌شوند که خواننده به سادگی آنها را درک کند. همراه ما باشید.

حکایت پادشاه و مرد فقیر همه چیزدان

حکایت خواندنی پادشاه و مرد فقیر همه چیزدان
حکایت پادشاه و مرد فقیر همه چیزدان

روزی روی دُر گرانبهای پادشاه لکه سیاهی مشاهده شد هر کاری درباریان کردند نتوانستد رفع لکه کنند هر جایی وزیر مراجعه کرد کسی علت را نتوانست پیدا کند تا مرد فقیری گفت من می دانم چرا دُر سیاه شده است.

پس مرد فقیر را پیش پادشاه بردند او به پادشاه گفت در دُر گرانبهای شما کرمی هست که دارد از آن می خورد پادشاه به او خندید و گفت ای مردک مگر می شود در دُر کرم زندگی کند ولی مرد فقیر گفت ای پادشاه من یقین دارم کرمی در آن وجود دارد.

پادشاه گفت اگر نبود گردنت را می زنم و مرد بیچاره پذیرفت وقتی دُر را شکافتند دیدند کرمی زیر قسمت سیاهی رنگ وجود دارد پادشاه از دانایی مرد فقیر خوشش آمد و دستور داد او را در گوشه ای از آشپزخانه جا دهند و مقداری از پس مانده غذاها نیز به او دادند.

روز بعد پادشاه سوا بر اسب شد و رو به مرد فقیر کرد و گفت این بهترین اسب من است نظرت تو چیست مرد فقیر گفت بهترین در تند دویدن هست ولی یک ایرادی نیز دارد.

پادشاه گفت چه ایرادی فقیر گفت در اوج دویدن اگر هم باشد وقتی رودخانه را دید به درون رودخانه می پرد پادشاه باورش نشد و برای امتحان اسب و صحت ادعای مرد فقیر سوار بر اسب از کنار رودخانه ای گذشت که اسب سریع خودش را درون آب انداخت.

پادشاه از دانایی مرد فقیر متعجب شد و یک شب دیگر نیز او را در محل قبلی با پس مانده غذا جا داد و روز بعد خواست تا او را بیاورند.

وقتی نزد پادشاه آمد پادشاه از او سوال کرد ای مرد دیگر چه می دانی مرد که به شدت میترسید با ترس گفت می دانم که تو شاهزاده نیستی پادشاه به خشم آمد و او را به زندان افکند ولی چون دو مورد قبل را درست جواب داده بود پادشاه را در پی کشف واقعیت وا داشت.

پادشاه نزد مادرش رفت و گفت ای مادر راستش را بگو من کیستم این درست است که شاهزاده نیستم مادرش بعد کمی طفره رفتن گفت حقیقت دارد.

پسرم چون من و شاه بی بهره از داشتن بچه بودیم و از به تخت نشستن برادر زاده های شاه حراس داشتیم وقتی یکی از خادمان دربار تو را به دنیا آورد تو را از او گرفتیم و گفتیم ما بچه دار شدیم و بدین طریق راز شاهزاده نبودن پادشاه مشخص شد.

پادشاه بار دیگر مرد فقیر را خواست ولی این مرتبه برای چگونگی پی بردن به این وقایع بود و به مرد فقر گفت چطور آن دُر و اسب و شاهزاده نبودن مرا فهمیدی؟

مرد فقیر گفت دُر را از آنجایی که هر چیزی تا از درون خودش خراب نشود از بین نمی رود را فهمیدم و اسب را چون پاهایش پشمی بود و کُرک داشتند فهمیدم که این اسب در زمان کُره ای چون اسب ها و گاومیش ها یک جا چرا می کردن با گاومیشی اُنس گرفته و از شیر گاومیش خورده بود و به همین خاطر از آب خوشش می آید.

سپس پادشاه گفت اصالت مرا چگونه فهمیدی، مرد فقیر گفت موضوع اسب و دُر که برایت مهم بودند را گفته بودم ولی تو دو شب مرا در گوشه ای از آشپزخانه جا دادی و پاداشی به من ندادی و این کار دور از کرامت یک شاهزاده بود و من هم فهمیدم تو گدا زاده هستی و یک پادشاه تو را به دنیا نیاورده است.

این حکایت تقریبا مشابه غزل شماره ۲۲۶ حافظ با مضمون:

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یا رب مباد آن که گدا معتبر شود

است. نظر شما درباره این حکایت زیبا و خواندنی چیست؟ لطفا نظرات و پیشنهادات خود را در انتهای همین مطلب با ما به اشتراک گذارید.

یادتون نره این مقاله رو به اشتراک بگذارید.
مطالب مرتبط

  • ناشناس

    بسیار داستان آموزنده بود لطفا از این داستان ها بیشتر بذارید ممنون میشم

  • دقیقا پادشاه دولت ماست فقیرم کارمندهاشه .

  • یا رب مباد گدا معتبر شود.
    آخوندا

  • این داستان باب اونایی که از هیچ به قدرت رسیدن
    هرچند که فایده‌ای نداره ولی باید بدونن که گدازاده هستن

  • خیلی عالی بود. نشان می‌دهد که اصلالت‌ وذات‌ هرادمی‌ هرچی باشه رو نمیتوان‌ تغییر داد

  • خیلی قشنگ بود ازین داستانا که اول جواب مده بعد دلیل میاره خوشم میاد

  • کاش شاهزاده دختر مرد فقیر را می‌گرفت چون مطمئنا دختر آن مرد نیز مانند پدرش عالم و داناست و قدرت و دانایی در کنار هم جهانگیر می شود.

  • فردی که به برادش و پدرش ظلم شده بود برای آزادی یک زندانی نذری کرد اما از نذر او و چگونگی نذر او کسی اطلاع نداشت زندانی بیگناهی اش آزاد شد اما افراد مسول برای نذر او اقدامی نکردند که شک هم داشتند حتی در آزادی آن زندانی اما خدا با بلای طبیعی یا خبر امید بخشی در روزهای آینده خبری را به گوش همه خواهد رساند.

  • اذرگون

    جالبه ، البته شاهزادها هم همچین سالم نبودن

نظر خود را بنویسید