شعر در مورد شیراز؛ زیباترین اشعار درباره شیراز از شاعران قدیم و معاصر

اگر به دنبال شعر در مورد شیراز هستید، در این مطلب مجموعه زیبایی از شعر در مورد شیراز، شعر در مورد گل نرگس شیراز، شعر در مورد دروازه قران شیراز و شعر در مورد شیراز از سعدی، حافظ، عبید زاکانی و شاعران معاصر برای شما گرداوری کرده‌ایم.

شعر در مورد شیراز

 

ستاره | سرویس فرهنگ و هنر – شیراز است و یک دنیا رمز و راز… شهری که با حافظیه و سعدیه یکی از زیباترین شهرهای کشورمان است و همواره در ستایش و وصف زیبایی‌های آن مورد توجه شاعران قدیم و جدید بوده است؛ از این رو در تقویم نیز روزی به نام روز شیراز نامگذاری شده است. ما در این مطلب سعی کردیم تا زیباترین اشعار در مورد شیراز را برای شما گرداوری کنیم. با ما همراه باشید.

 

شعر در مورد شیراز

ای قدمت تاریخ، تو را همره و آغاز

اقلیم بلند اختر ِشعر و ادب و راز!

گسترده به دامان چمن، بید و صنوبر

سر بر زده سرو تو به گردون، زسر ناز

آوازه‌ی تو شهره‌ی سرتاسر عالم

خنیا گر افسانه سرا، موطن ممتاز

ای شعر تو را ورد زبان عالِم و عامی

صدلشکر احساس، تو را حامی و سرباز

دامان تو معراج ادیبانه‌ی حافظ

تا عرش غزل، کرده خداوندی و اعجاز

خفته ست بدامان پر از مهر تو سعدی

بر درگه تو، خواجوی ِ کرمان ِغزل باز!

ای شهر سخن پرور ِمن دیر بمانی

همواره چو بستان و گلستان ِسرافراز

گیرا تر از این خاک نبودست و نباشد

ای هستی من! شهر غزل پرور شیراز!

مرضیه اوجی

 

← شعر در مورد دروازه قران شیراز →

 

شهر ما شهر گل و شعر و شعوره

شهر ما جوی آدموی پر شر و شوره

اولش دروازه قران که برم در بهشته

ییه برش سعدی و حافظ او برش رشک بهشته

ییه برش باغ قوام مچدنو مچدجولا

وسطش شاهچراغ نگین بهشته

شهر ما اگرچه ییه تکه ای از خاک زمینه

عاموای خوب نگاش کنی تکه‌ای از خاک بهشته

سیدعبدالرضا زینت بخش

 

 

شب‌های شراب

شب‌های آغشته به شعر

ای شب‌های شیراز

ستروند باد نام کسی که نکند به نیکی یاد

از تو

ای شیراز!!

دروازهایت

قرآن می‌خوانند

به نام شاخه نبات

و بیدها برای مجنون

شعر می‌گویند

ای شیراز

فاصله‌ای نیست

بین من و تو

فقط یک بغل عاشقی‌ست

یک آه…

فاصله

یک شعر مسافت…

ای شیراز

مجتبی اصغری فرزقی (كيان)

 

← شعر در مورد شیراز →

 

بیا شیراز و بنگر بر فضایش

به مردان و زنان با وفایش

که شهره در میان خاص و عامند

که باشد قل هو الله در ندايش

هنر خواهی بجویی کل ایران

نگر بر مردمان با خدایش

که دست در دست هم دارند شب و روز

که دشمن را رسانند بر سزایش

چو مهمان آید اندر شهر شیراز

بخوانند ایت الکرسی برایش

زبوی گل نجویی مشک و ساقی

چه خوب است در بهار آب و هوایش

صبا را چون نباشد هجر شیراز

که هرگز او نخواهد کرد رهایش

امیر عباس دستلان

 

شعر در مورد شیراز

 

شیراز

برای من دخترکیست

با لباسی از جنس گل نرگس

لبانی از لعل

که تنها حافظ او را را می‌شناسد

و سعدی در وصفش مانده!

سعید غلامی نیا

 

 

اگر دانی به دل راز است؟

وآنهم شوق پرواز است!

چرا با من به دلتنگی؟

بزن ساز خوش آهنگی!

که لبهایت

صدایش بس خوش آواز است

بیا ققنوس من!

یک دم پری بگشا

که قفل این قفس باز است!

پسین دلگشا!

یار مرا برگو!

به این دروازه‌ی قرآن

که چون کوهی سرافراز است

دلم فرش قدم‌هایش

رواق جفت چشمانم

مهیا بهر پیشواز است

که تا باور کند

از اهل شیراز است

فهیمه زارعی

 

 

اردیبهشت، شیراز، حافظ، غزل سرودن

یا در کنار سعدی شعر تو را ستودن

بیگانه نیست اینجا، هرکس غزل شناس است

خوش باد شعر بودن، خوش باد واژه بودن

من در بهار نارنج، غرقم بهارگونه

شیراز شهر عشق است، بی حرف و آزمودن

یارا بیا و بنگر، حیف است گر نبینی

اردیبهشت شیراز، حافظ، غزل سرودن

محمدرضا سروستانی

 

← شعر در مورد شیراز →

 

وضف اگر خواهم بگویم من ز شهری بهترین

گویم از شیراز شهرم از همه زیباترین

شهره با شعر و شراب و بلبل و گل هست چون

برترین، رنگین ترین، عاشق ترین، خوشبوترین

فصل سرما بار خود را بر زمین دارد هنوز

کاروان گل رسد با بوی‌های عنبرین

زین لطافت در هوا مشکل توان گوید کسی

بر سر این شاخه‌ها گل باشد اما آخرین

من که دورم سال‌ها از آن دیار چون بهشت

رشکم آید هم چو دیگر غایبین بر حاضرین

شهرها را شهرداران چون نظر افکنده‌اند

شهر ما دارد از آن‌ها لوحه‌های آفرین

راست باشد گر بگویم چون بهشتی هست شهر

بین کوه و تنگه ها الله اکبر برترین

سرو قدانی چنین زیبا کجا دیدی دگر

چشم مشکی مو سیه، در علم هم والاترین

ملک ایران شاعرانی دارد الحق بس بزرگ

سعدی و حافظ ولیکن خود ز نام آورترین

پارسی را نثر سعدی بوده حافظ تا کنون

شعر حافظ هم روان هم دلکش و هم شکرین

گوی سبقت را هنوز این شهر دارد در سخن

من که با این شعر شیرین در ردیف کمترین

جعفر تهرانی

 

 

بگذار برایت از دیارم گویم

از شهر گل نرگس

شعر و غزل حافظ

بوی خوش گل ٫ بلبل

از شهر و دیاری ناز

آری فقط از شیراز!

هر حرف و هجای نازنین شیرازم

صد راز نهان دارد و من در الف آغازم

بگذار بگویم پس

شینش شه شادی است و شیرین کامی

شیراز سرای شاعرانی نامی

شهر شب شعر عاشق شیدایی

دوم سخنش به حرف یاء می‌آید

یاء ٫ یاد خدایی‌ست پر از دلداری

راز شب جمعه‌های بس طولانی

راز حرمی است پر از دست دعا

راز شه پر چراغ و بس نورانی

سیم به هوای لهجه شیرینش

«ر» ٫ حرف و هجای سوم شیراز است

اسرار رئوفتش در آن زندانی

راز مدفون شدن کینه و خشم

وسط کوچه قهر و آشتی

چارم سخنش از الف قامت دوست

از لطف و صفا و هنر مردم اوست

آری سخن از سفره بازش دارم

حرف از دل میهمان نواز آن مردم شاد

آری سخن از خصلت نابش دارم

«ز» حرف حساب آخر شیراز است

زیبایی بی‌نظیر این خطه عشق

زیبای ورودی قرآنش

تا آخر شهر، آخرین میدانش

کوتاه کنم سخن به این برگ سفید

شیراز سرای عشق است و امید

سعیده باقری (سحر)

 

← شعر در مورد شیراز →

 

شیراز شهر خاطره‌هاست

عطر بابونه و نرگس و بهار نارنج

دختران کاسه به دست

دیگ‌های سمنو

غربتی‌های غریب

کوچه‌هایی که پر از ولوله است

شیراز شهر خاطره‌هاست

شهر عشق، شهر دوستی

باغ‌های قشنگ

سروهای بلند

مردمانی پاک، ایرانی

با صفایی که در آنها

…می جوشد

با دست‌هایی که همه

به ضریحی قندیل است

و دل‌هایی که هنوز

در تب عشق کسی

… می‌سوزد

امير حسين اميريان

 

← شعر در مورد شیراز →

 

شیراز

دخترکی بود

با لباسی از پیروزه و

لب‌هایی از لعل

که تنها خواجه حافظ می‌شناخت و

سعدی ای که همیشه‌ی خدا

مسعود تمامی عشق‌ها بود

سعد

سعد

بسان غزلی که شما را

تنگ در آغوش می‌کشد

به کسر «ک»

یا به ضم آن «ک»

فرقی نمی‌کند

چرا که شیراز

در چشم من

اکنون

دخترکی ست

که در اتاق چت نشسته است و

شاید سر از سمرقند درآورد

و یا که خانه‌ای در بخارا

فرقی ندارد

مهم اینست

که اکنون از چشم

تا چشم من

رنگین کمانی

پل بسته

که خواننده را

سخت به خود

خیره کرده است

شیراز

در چشم من

دخترکی ست

هر جایی

با لباسی از پیروزه و

تابوتی

که به قول خودش

«ادامه ی ماه سرخ» بود

نه

بر او نخواهم بخشید

چرا که این ماه کولی

هر شب از اتاق چت

از منزلی

به منزلی دیگر

می‌گردد

شیراز درچشم من

شش قطره‌ی ا شکی ست

که اکنون

نقطه‌های آن شهر

گشته است:

شیز

رامین یوسفی

 

 

دلم گرفته

به دنبال آفتاب

می‌روم به کوچه‌های تنگ اصفهان

گم می‌شوم میان خشت‌های کهنه

در کاشی‌های آبی

در سروهای بلند شیراز

می‌جویم تو را

می‌روم به تخت جمشید

می‌روی با قافله‌ای

آهسته

به مزار شریف

به لاهور

تو را دیده‌ام بارها

در خواب

می‌ریخت از لب‌هایت

گل‌های سرخ

از شانه‌هایت دختران رز

اصلا نمی‌روم به جایی

می‌ترسم از این که نیستی

در کوچه‌ای

در محله‌ای

تو رفتی

آهسته

فقط مانده‌ام با شهری

که تنها پنجره‌ای دارد

که شب‌ها

مهتاب

بر شانه‌هایم آویزان می‌شود

و بالا می‌برد

سینه‌ام را تا آسمان

نادر ابراهیمیان

 

شعر در مورد نرگس شیراز

دلم، چون نرگس شیراز مستم

خدایـا من چرا، پایــش نشستم

زمین و آسمانت، واژه‌ی عشق

خدایا کاری بود دادی به دستم

ژیلا راسخ

 

 

هوای عاشقی دارم

چه شب‌ها عاشقی یادش

من و آن یار دیوانه

تو را؛ من عاشقی خواهد

دلم دیوانگی خواهد

به زیر چتر این طاووس

صدای زندگی خواهد

دلم دور از نماز توست

شب وصلم توان توست

چه زیبا گریه‌ها کردی

ز شوق شور مستانه

صدای خنده ی چشمت…

دل و آن نرگس شیراز

کجایی نرگس شیراز

الهام صوفی

 

← شعر در وصف نرگس شیراز →

 

دزد دل بودم ولی غارت شدم

نرگس شیراز بودم ولی خارت شدم

من که آمال هر عاشق پیشه معشوق پرستم

بی خیال از مال دنیا ولی یارت شدم

دور از هر اندیشه‌ای در فکر تو

فکر هر گلدسته باغ دیارت شدم

ساربان کوی تو در دشت لوت

فارغ از اهل دنیا و دلدارت شدم

آشنای شهر و دیارهای دورم و لیک

عاشق غریبی با تو چونکه دوستدارت شدم

ساقی می خانه‌هام ولی جرعه‌ای آبم بده

از پس فاصله‌های صورتی عاشق دیدارت شدم

دستگیر بودم برای هر پیر و جوان

دست دل گیر که خورشی شب تارت شدم

خوشبحالت می‌زنی پر در خیال پوچ من

کاش می‌دیدم شبی جان داده بر راهت شدم

ترک کرده‌ای مرا آیا فراموشت شدم

تو خود گفته بودی کیمیای تجارت شدم

ز. داودی (مارال)

 

← شعر در مورد نرگس شیراز →

 

تا نرگس شیراز، دهان باز نمود

صد حنجره با خویش، هم آواز نمود

آوازه ی عطرش، افق شهر شکافت

بر بام جهان، قفل قفس با ز نمود

قمری زقفس پرید و بر بام نشست

مهرآمد و مهرانه گلو ساز نمود

دردست سماعیان به وجد آمد دف

درویش به خلسه رفت و اعجاز نمود

هان آینه دار! چشم زخمش نزنی!

شیراز به سرو و نرگسش ناز نمود

باید ز ازل تا به ابد، چون حافظ

زلفش به غزل شانه و ایجاز نمود

از پرده برون شد که چرا خواجه ما

با ساغر نرگس، غزل آغاز نمود!

جمعی غزلت وزن رباعی دارد!

خیام مگر رو سوی شیراز نمود؟

نرگس شیراز (جمعی)

 

شعر درباره شیراز از شاعران بزرگ

شعر در مورد شیراز از عبید زاکانی

مرا دلیست گرفتار خطه‌ی شیراز

ز من بریده و خو کرده با تنعم و ناز

خوش ایستاده و با لعل دلبران در عشق

طرب گزیده و با جور نیکوان دمساز

گهی به کوی خرابات با مغان همدم

گهی معاشر و گه رند و گاه شاهدباز

همیشه بر در میخانه می‌کند مسکن

مدام بر سر میخانه می‌کند پرواز

به روی لاله رخانش گمان‌های نکو

به زلف سرو قدانش امیدهای دراز

شده برابر چشمش همیشه گوشه‌نشین

مدام در خم محراب ابروئی به نماز

امیدوار چنانم که آن خجسته دیار

به فر دولت سلطان اویس بینم باز

معز دولت و دین تاجبخش ملک ستان

خدایگان جهان پادشاه بنده نواز

عبید وار هر آنکس که هست در عالم

دعای دولت او می‌کند به صدق و نیاز

 

 

رفتم از خطه‌ی شیراز و به جان در خطرم

وه کزین رفتن ناچار چه خونین جگرم

می‌روم دست زنان بر سر و پای اندر گل

زین سفر تا چه شود حال و چه آید به سرم

گاه چون بلبل شوریده در آیم به خروش

گاه چون غنچه‌ی دلتنگ گریبان بدرم

من از این شهر اگر برشکنم در شکنم

من از این کوی اگر برگذرم درگذرم

بی‌خود و بی‌دل و بی‌یار برون از شیراز

«می‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم»

قوت دست ندارم چو عنان می‌گیرم

«خبر از پای ندارم که زمین می‌سپرم»

این چنین زار که امروز منم در غم عشق

قول ناصح نکند چاره و پند پدرم

ای عبید این سفری نیست که من می‌خواهم

می‌کشد دهر به زنجیر قضا و قدرم

عبید زاکانی

 

شعر در مورد شیراز از حافظ

خوشا شیراز و وضع بی‌مثالش

خداوندا نگه دار از زوالش

ز رکن آباد ما صد لوحش الله

که عمر خضر می‌بخشد زلالش

میان جعفرآباد و مصلا

عبیرآمیز می‌آید شمالش

به شیراز آی و فیض روح قدسی

بجوی از مردم صاحب کمالش

که نام قند مصری برد آن جا

که شیرینان ندادند انفعالش

صبا زان لولی شنگول سرمست

چه داری آگهی چون است حالش

گر آن شیرین پسر خونم بریزد

دلا چون شیر مادر کن حلالش

مکن از خواب بیدارم خدا را

که دارم خلوتی خوش با خیالش

چرا حافظ چو می‌ترسیدی از هجر

نکردی شکر ایام وصالش

حافظ

 

شعر در مورد شیراز از سعدی

کاروانی شکر از مصر به شیراز آید

اگر آن یار سفرکرده ما بازآید

گو تو بازآی که گر خون منت درخوردست

پیشت آیم چو کبوتر که به پرواز آید

نام و ننگ و دل و دین گو برود این مقدار

چیست تا در نظر عاشق جانباز آید

من خود این سنگ به جان می‌طلبیدم همه عمر

کاین قفس بشکند و مرغ به پرواز آید

اگر این داغ جگرسوز که بر جان منست

بر دل کوه نهی سنگ به آواز آید

من همان روز که روی تو بدیدم گفتم

هیچ شک نیست که از روی چنین ناز آید

هر چه در صورت عقل آید و در وهم و قیاس

آن که محبوب منست از همه ممتاز آید

گر تو بازآیی و بر ناظر سعدی بروی

هیچ غم نیست که منظور به اعزاز آید

 

← شعر در مورد شیراز از سعدی →

 

سعدی اینک به قدم رفت و به سر باز آمد

مفتی ملت اصحاب نظر باز آمد

فتنه‌ی شاهد و سودا زده‌ی باد بهار

عاشق نغمه‌ی مرغان سحر باز آمد

تا نپنداری کشفتگی از سر بنهاد

تا نگویی که ز مستی به خبر بازآمد

دل بی‌خویشتن و خاطر شورانگیزش

همچنان یاوگی و تن به حضر بازآمد

سالها رفت مگر عقل و سکون آموزد

تا چه آموخت کز آن شیفته‌تر بازآمد

عقل بین کز بر سیلاب غم عشق گریخت

عالمی گشت و به گرداب خطر بازآمد

تا بدانی که به دل نقطه‌ی پابرجا بود

که چو پرگار بگردید و به سر بازآمد

وه که چون تشنه‌ی دیدار عزیزان می‌بود

گوییا آب حیاتش به جگر بازآمد

خاک شیراز همیشه گل خوشبوی دهد

لاجرم بلبل خوشگوی دگر بازآمد

پای دیوانگیش برد و سر شوق آورد

منزلت بین که به پا رفت و به سر بازآمد

میلش از شام به شیراز به خسرو مانست

که به اندیشه‌ی شیرین ز شکر بازآمد

جرمناکست ملامت مکنیدش که کریم

بر گنهکار نگیرد چو ز در بازآمد

چه ستم کو نکشید از شب دیجور فراق

تا بدین روز که شبهای قمر بازآمد

بلعجب بود که روزی به مرادی برسید

فلک خیره کش از جور مگر بازآمد

دختر بکر ضمیرش به یتیمی پس از این

جور بیگانه نبیند که پدر بازآمد

نی چه ارزد دو سه خر مهره که در پیله‌ی اوست

خاصه اکنون که به دریای گهر بازآمد

چون مسلم نشدش ملک هنر چاره ندید

به گدایی به در اهل هنر بازآمد

 



نظری ثبت نشده است

نظر شما چیست؟

ستاره
Logo
ثبت نام رایگان در سایت
عضویت در سایت
تعییر رمز عبور