فال حافظ
بورس فارابی
تاریخ انتشار: ۲۱ بهمن ۱۳۹۸ - ۱۲:۴۴
کد خبر: ۲۸۰۲۳
تعداد نظرات: ۱۵۸ نظر
داستان کوتاه ترسناک با درون مایه وحشت و شخصیت‌هایی مثل روح، جن و... نوشته شده است. موجودات ناشناخته به زندگی انسان‌ها وارد می‌شوند و اتفاقات داستان را شکل می‌دهند.
داستان کوتاه ترسناک
 
ستاره | سرویس فرهنگ و هنر - آیا شما هم دوست دارید داستانی کوتاه را بخوانید که دست‌هایتان با خواندنش یخ بزند، با دلهره اطرافتان را نگاه کنید و یا مو بر اندامتان راست شود؟ اگر پاسختان مثبت است، شما یکی از طرفداران داستان‌های ترسناک هستید. داستان کوتاه ترسناک ازجمله داستان‌های تخیلی است که درون‌مایه وحشتناک داشته و بنا به قولی در ژانر وحشت جای دارند. اتفاقاتی که ماورای زندگی طبیعی هستند و ناشناخته‌ها و کابوس‌های ما را شکل می‌دهند، دست‌مایه نگارش این داستان‌ها شده‌اند.
در ادامه ۱۴ داستان ترسناک آورده‌ایم. داستان اول در واقعیت اتفاق افتاده و فیلم‌هایی نیز بر اساس آن ساخته شده است. سه داستان بعدی داستان‌های کوتاه هستند و یکی از این داستان‌ها ایرانی است. ده داستان آخر به داستان‌های یک‌خطی یا مینیمال مشهورند که آخرین آنها کوتاه‌ترین داستان ترسناک دنیاست.

اگر قصد مطالعه داستان خاصی را دارید، با کلیک بر عبارات زیر، به داستان مورد نظر خود در همین صفحه جابجا خواهید شد.

۱. عروسک آنابل
۲. روح دختر بچه
۳. زنی در جاده متروکه
۴. یک کتاب عجیب
ده مینی‌مال ترسناک


داستان کوتاه ترسناک
داستان کوتاه ترسناک

۱. سوییچ ماشین

"سوییچ ماشین داستان ترسناکی است که برای یک پدر و دختر در یک شب بارانی اتفاق ‌افتد."

شبی پدری همراه دخترش، در جاده‌ای کم تردد در بیرون شهر رانندگی می‌کرد. آن‌ها کل روز را نزد مادر دخترک که در بیمارستان بستری بود سپری کرده بودند و شب هنگام در حال برگشت به خانه بودند. دختر در حالی که به صدای ضربات قطره‌های باران روی سقف ماشین گوش می‌کرد، خواب چشمانش را سنگین و شروع به چرت زدن کرد. ناگهان صدای بلندی به گوش رسید. پدر با فرمان دست و پنجه نرم می‌کرد تا کنترل لاستیک‌ها را از دست ندهد، اما ماشین روی جاده‌ی خیس بارانی لیز خورد و به دیوار سنگی برخورد کرد.

پدر، دخترک را دید که در اثر تصادف زخمی شده است. پس از آن از ماشین پیاده شد تا اوضاع ماشین را ارزیابی کند. هر دو لاستیک جلوی ماشین ترکیده بود و گلگیر سمت راست در اثر اصابت با دیوار جمع شده بود اما قسمت‌های دیگر ماشین صدمه‌ جندانی ندیده بود.

پدر که سعی می‌کرد وضعیت را برای دخترش توضیح دهد گفت: «ما حتما از روی یک چیزی توی جاده رد شدیم! هر چیزی که بوده، جفت لاستیک‌ها رو سوراخ کرده! »

دخترک در حالی که از شوک تصادف می‌لرزید پرسید: «میتونی درستش کنی پدر؟» پدر در حالی سرش را به نشانه‌ی منفی تکان می‌داد پاسخ داد: «نه. متاسفانه من فقط یک لاستیک زاپاس دارم. مجبورم برگردم به شهر و یکی رو پیدا کنم تا ماشینو یدک کنه. شهر از اینجا زیاد دور نیست. تو می‌تونی توی ماشین منتظر بمونی.» دختر با اینکه دلش نمی خواست گفت: «باشه. اما لطفا خیلی طول نکشه.»

مرد می‌توانست ترس را در چشمان دخترش ببیند. در حالی که در ماشین را می‌بست به دخترش گفت: «همینجا بشین. به محض این که بتونم برمی‌گردم.»

دختر پدرش را در آیینه جلوی ماشین نظاره کرد که با گام‌هایی خسته در زیر باران به سمت پایین جاده می‌رفت تا در سیاهی شب از دیده پنهان شد. یک ساعت از رفتن پدرش می‌گذشت. دخترک در شگفت بود که پدرش چرا هنوز بعد از این همه وقت بازنگشته است. او بسیار نگران بود چرا که پدرش تا آن موقع باید برمی‌گشت. در همان هنگام، نگاهی به آیینه جلوی ماشین انداخت و شمایلی را دید که از دور به سمت ماشین حرکت می‌کرد. دخترک فکر کرد که آن شخص پدرش است؛ اما هنگامی که سرش را برگرداند تا نگاه دقیق‌تری بیاندازد، متوجه شد که مرد غریبه‌ای است. مرد لباس سرهمی پوشیده و ریش پرپشتی صورتش را پوشانده بود. او چیز بزرگی را در دست چپش گرفته بود که با هر قدم به جلو و عقب تاب می‌خورد.

چیزی در رابطه با مرد غریبه وجود داشت که دختر را عصبی می‌کرد. همان‌طور که مرد به ماشین نزدیک می‌شد، دخترک به شیشه عقب ماشین خیره شد و چشمانش را ریز کرد تا بهتر ببیند. در نور کم جاده، دخترک فهمید که مرد در دست راست خود چیزی را محکم گرفته است. یک ساطور بزرگ و تیز!

مغز دخترک وحشت زده، سریع شروع به کار کرد. هر دو در جلو را قفل کرد. سپس روی صندلی عقب پرید و درهای عقب را نیز قفل کرد. وقتی که سر خود را بالا آورد، مرد غریبه را دید که ایستاده و به نظر می‌رسد که مستقیما به او زل زده!

ناگهان، مرد دست خود را بالا آورد و دخترک جیغ بلندی از ته دل کشید. در دست چپ او سر بریده‌ی پدرش بود! دختر پشت سر هم جیغ می‌کشید. نمی‌توانست خودش را کنترل کند. قلبش دیوانه‌وار در سینه می‌کوبید و به سختی می‌کوشید نفس بکشد. چهره‌ی پدرش حالت وحشت‌زدگی را هنوز در خود نگه داشته بود. دهانش باز، مردمک چشمانش به سمت بالا چرخیده و فقط سفیدی چشمانش معلوم بود.

وقتی که مرد غریبه به ماشین رسید، صورتش را به شیشه‌ی ماشین چسباند و با چشمانی سرخ و دیوانه‌وار به دختر خیره شد. موهای مرد آشفته و کثیف بود. روی صورتش نیز زخم‌هایی عمیق خودنمایی می‌کرد. برای یک لحظه، مرد همان‌جا زیر بارش باران در حالی که پوزخند می‌زد مانند مرد دیوانه‌ای ایستاد. سپس دستش را درون جیبش کرد، چیزی بیرون آورد و به آرامی دستش را بالا برد. سوییچ ماشین پدر دخترک در دستش بود!

داستان ترسناک جدید، کوتاه و واقعی

 

۲. عروسک آنابل

مادری یک عروسک از مغازه دست دوم فروشی برای دخترش که دانشجوی پرستاری بود به عنوان هدیه تولد خرید. دختر که نامش دُنا بود عروسک را خیلی دوست داشت و در آپارتمان مشترک خود و دوستش آنجی نگهداری می‌کرد، اما خیلی زود ماهیت عجیب عروسک برای آن‌ها آشکار گردید و اتفاقات عجیبی برای آن‌ها رخ داد.
عروسک آنابل در ابتدا کار‌های کوچکی مانند تکان دادن دست‌هایش و افتادن از روی صندلی به زمین انجام می‌داد که دُنا و انجی می‌توانستند آن را توجیه کنند. اما کم‌کم این حرکات افزایش یافت تا جایی که این عروسک کار‌هایی انجام داد که از توجیه به دور بود و طولی نکشید که امور از کنترل خارج شد.
لو نزدیک‌ترین دوست دنا و آنجی نسبت به عروسک بدبین بود و حس می‌کرد این عروسک توسط روح تسخیر شده است، اما آنجی و دنا به حرف‌های او گوش نمی‌دادند و می‌گفتند این فقط یک عروسک است.
تا اینکه داستان وحشتناک‌تر از تصورات دُنا می‌شود. دنا و آنجی گاهی با جابه‌جایی وسایل خانه روبرو می‌شدند و گاهی نیز نامه‌هایی را با دست‌خط بچه گانه یافت می‌کردند. یادداشت پیامی متفاوت داشت، «به لو کمک کن» و «به ما کمک کن». اما گمان نمی‌کردند کار عروسک باشد تا روزی که دنا متوجه خون روی دست‌های عروسک شد، عروسک در جای خود روی تخت قرار داشت، اما لکه‌های قرمز روی دست‌هایش نظر دنا را جلب کرد او به طرف عروسک رفت و دریافت مایع قرمز رنگ از درون خودِ عروسک بیرون می‌آمد.
دیگر قضیه عروسک جدی شد و دختر‌ها از یک مدیوم احضارکننده روح کمک گرفتند. مدیوم بعد از یک جلسه احضار روح به آن‌ها گفت: جسد دختری به نام آنابل هیگینز در زیرزمین آپارتمان آن‌ها دفن است. روح آنابل با دیدن عروسک به آن علاقه‌مند گردیده و آن را تسخیر نموده است.
دختران با شنیدن داستان آنابل دلشان به حال دختر مرده سوخت و تصمیم گرفتند که عروسک را نگه دارند، اما داستان وحشت‌انگیزتری برای آنان اتفاق افتاد که مجبور شدند دوباره از کسی کمک بگیرند.
روزی دوستشان لو به خانه آن‌ها آمده بود که شب از خوابی عمیق بیدار می‌شود، اما توانایی حرکت نداشت، لو به اطراف اتاق می‌نگرد، اما چیزی نمی‌بیند، پایین را نگاه می‌کند و می‌بیند آنابل پایین پایش ایستاده، عروسک به آرامی شروع به بالا رفتن از پایش می‌کند، از روی قفسه سینه‌اش می‌گذرد و بعد دست‌های عروسک دور گردن او قفل می‌شود و شروع به خفه کردنش می‌کند.
لو پس از این اتفاق از هوش می‌رود و روز بعد به هوش می‌آید و نمی‌داند که این اتفاق کابوس وحشتناک بوده یا در واقعیت برایش پیش آمده است، اما روز بعد اتفاقی می‌افتد که او به وحشتناک بودن عروسک پی می‌برد.
هنگامی که لو در اتاق آنجی بود صدا‌هایی از اتاق دُنا شنید در حالی که دنا اصلا در خانه نبود. لو فکر می‌کند کسی بی اجازه وارد خانه شده، اما متوجه می‌شود صدا مربوط به آنابل بوده است.
لو به اتاق دنا می‌رود و عروسک را به جای آنکه روی تخت ببیند روی صندلی می‌بیند. لو هنگامی که می‌خواهد به سمت عروسک برود ناگهان کل بدنش فلج می‌شود و احساس فلج در منطقه قفسه سینه‌اش افزایش می‌یابد. لو به پایین پایش نگاه می‌کند و روی آن هفت اثر پنجه، سه ضربه عمودی و چهار ضربه افقی می‌بیند. لو با وحشت به اطراف خود می‌نگرد، اما هیچ کس را در آنجا نمی‌بیند و تنها چیزی که به ذهنش می‌رسد آنابل است.
آثار خراش روی بدن لو را همه می‌توانستند مشاهده نمایند، اما این خراش‌ها در طی دو روز به شکل عجیبی خوب شد و دیگر اثری از آن باقی نماند در حالی که جای پنجه‌ها همگی داغ و سوزان بودند.
بار دیگر دختران به فکر چاره افتادند و این بار از یک کشیش به نام پدر هگان کمک گرفتند. اما این کشیش به آن‌ها گفت: این موضوع مربوط به ارواح است و به قدرت بالاتری نیاز دارد.
آن‌ها با اِد و لورن زن و شوهری که مانند شکارچیان ارواح بودند، تماس گرفتند و به این موضوع پی بردند که عروسک روحی شیطانی و غیرانسانی دارد. این زوج اعلام نمودند که این عروسک تسخیر نشده، اما توسط یک روح کنترل می‌شود، زیرا اشیاء بی‌جان را نمی‌توان تسخیر کرد.
اقدامات زوج وارن به موقع بود، زیرا اگرکار‌های آنابل ادامه داشت می‌توانست موجب مرگ یکی از اعضای آن خانه شود. این زوج معنویت فضای خانه را با کلمات بالا بردند که شامل هفت صفحه جملاتی بود که طبیعتی مثبت داشتند و مانع ورود شیطان به خانه می‌شدند.
آن‌ها عروسک آنابل را برای نگهداری به موزه خود بردند و برای جلوگیری از حملات عروسک آنابل روی آن آب مقدس ریختند، زیرا این خانواده می‌گویند زمانی که عروسک را با خود بردند او اقدام به کشیدن ترمز ماشین و منحرف کردن فرمان آن نموده است، اما وقتی روی آن آب مقدس ریخته، به نظر کارساز بوده است.
عروسک آنابل حالا در موزه اِد و لورن وارِن داخل یک جعبه شیشه‌ای با هشدار «باز نکنید» نگهداری می‌شود.
 
← داستان کوتاه ترسناک →
داستان کوتاه ترسناک


سه داستان کوتاه کوتاه ترسناک

۳. روح دختر بچه

ساعت حدود دو نیمه شب بود و من که تازه از مهمانی دوستم آمده بودم، مشغول رانندگی به سمت خانه بودم. من در «بیگو» واقع در شمال جزیره «گوام» زندگی می‌کنم. از آنجایی که به شدت خواب آلود بودم. ضبط ماشین را روشن کردم تا احیانا خوابم نبرد. سپس کمی به سرعت ماشین افزودم، آن چنان که سرعتم از حد مجاز بالاتر رفت.
اواسط راه بودم که ناگهان دختربچه‌ای را کنار جاده دیدم. سنگینی نگاه خیره‌اش را کاملاً روی خود احساس می‌کردم. در حالی که از سرعتم کاسته بودم، از خود می‌پرسیدم که دختربچه‌ای به آن سن و سال در آن وقت شب کنار جاده چه می‌کند، می‌خواستم دنده عقب بگیرم که ناگهان احساس کردم شخصی نزدیکم حضور دارد. وقتی از آینه، نگاهی به عقب انداختم، نزدیک بود از فرط وحشت قالب تهی کنم؛ چراکه همان دختر بچه را دیدم که صورتش را به شیشه پشت ماشین چسبانده بود. ابتدا تصور کردم که دچار توهم شده‌ام، در نتیجه بعد از کلی کلنجار رفتن، دوباره از آینه نگاهی به عقب انداختم، ولی زمانی که چیزی را ندیدم، تا حدی خیالم راحت شد. وقتی به کنار جاده نگاهی انداختم، آنجا هم اثری از دخترک ندیدم. آینه ماشین را را به بالا قرار دام تا بار دیگر با آن صحنه‌های هولناک مواجه نشوم. اگرچه، هنوز هم همان احساس عجیب همراهم بود، احساس می‌کردم تنها نیستم.
با ناراحتی و تا حدی وحشت‌زده، به سرعت به سمت منزل به راه افتادم و خدا خدا می‌کردم که پلیس در این حین به علت رانندگی با سرعت غیرمجاز دستگیرم نکند. طولی نکشید که آن احساس عجیب را از یاد بردم و از این که به خانه خیلی نزدیک شده بودم، تا حدی احساس آرامش می‌کردم ولی…درست زمانی که مقابل راه ورودی خانه‌مان رسیدم، همان احساس عجیب که این مرتبه عجیب‌تر از قبل بود به سراغم آمد. وقتی به سمت پیاده‌رو نگاهی انداختم، دخترک را آنجا دیدم؛ او کنار پیاده‌رو نشسته بود و به من لبخند می‌زد! من که از فرط حیرت شوکه شده بودم، ناگهان کنترل ماشین را از دست دادم و با درخت مقابل خانه برخورد کردم.
در حالی که بی‌خود و بی‌جهت نعره می‌زدم، از پنجره ماشین به بیرون پرتاب شدم. در اثر داد و فریادهایم، پدر و مادرم و همسایه‌ها از خواب پریدند و دوان دوان به سراغم آمدند تا ببیند جریان از چه قرار است. ابتدا پدر و مادرم به دلداری‌ام پرداختند، ولی وقتی کل ما وقع را برایشان تعریف کردم، پدرم به سرزنشم پرداخت که چرا آبروریزی به را ه. اندخته‌ام، همسایه‌ها را از خواب پرانده‌ام و ماشین را درب و داغان کرده ام. ولی من حتم داشتم که روح دیده‌ام و دچار توهم نشده‌ام.
چند روز بعد به همان نقطه‌ای رفتم که دخترک را دیده بودم. در آنجا زیر علف‌ها، یک صلیب کوچک را پیدا کردم. ظاهراً در آن نقطه سال‌ها قبل دخترک به همراه خانواده‌اش در اثر یک سانحه رانندگی کشته شده بود. البته مطمئن نیستم، ولی تصور می‌کنم که آن شب، او قصد داشت سوار ماشینم شود. هرگز آن شب کذایی را از یاد نمی‌برم و از بعد از آن هر وقت که شب، دیر وقت به خانه برمی‌گردم، شخصی را همراه خود می‌کنم.

← داستان کوتاه ترسناک →
داستان کوتاه ترسناک


۴. زنی در جاده متروکه

چند سال قبل، حادثه وحشتناکی در ارتباط با یک روح برای دو مرد جوان رخ داد. آن دو که آدریان و لئو نام داشتند، حدود ساعت یک نیمه شب به خانه برمی‌گشتند. در آن ساعت از شب، هیچ وسیله نقلیه‌ای در جاده به چشم نمی‌خورد. آدریان رانندگی می‌کرد و لئو کنارش نشسته بود. آدریان با سرعت مجاز می‌راند و پیچ‌های تند را به آرامی پشت سر می‌گذاشت. از آنجایی که هر دو به شدت خسته بودند، حرفی بینشان رد و بدل نمی‌شد. زمانی که به راه ورودی جاده متروکه رسیدند، ناگهان آدریان متوجه شد خانمی سفیدپوش وسط جاده راه می‌رود. پشت آن خانم به آن‌ها بود و در نتیجه فقط مو‌های بلندش به چشم می‌خورد. آدریان از سرعت ماشین کاست تا بتواند چهره آن خانم را ببیند. از لئو خواست که نگاهی به آن خانم بیندازد و وقتی متوجه شد که لئو هم می‌تواند آن زن را ببیند، خیالش تا حدی راحت شد.
آدریان نمی‌توانست باور کند که روح دیده است و در عین حال از این که خانمی تنها در آن ساعت از شب در آن جاده قدم بزند هم تعجب کرده بود. حتی در روز روشن هم هیچ کس جرأت نداشت پیاده به آنجا برود، چون جاده کم عرض و به شدت خطرناک بود؛ علاوه بر آن، یک زن تنها در آن ناحیه کوهستانی چه می‌کرد.
آدریان از گوشه چشم نگاهی به لئو انداخت. لئو وحشت‌زده و بیمناک به نظر می‌رسید. وقتی به زن نزدیک‌تر شدند، آدریان ترمز کرد. زن به آرامی را به آن‌ها کرد و آن‌ها در کمال حیرت و ناباوری متوجه شدند که او چهره‌ای بسیار کریه دارد و قطرات خون را روی صورت او دیدند.
آدریان حتم پیدا کرد که او یک انسان نیست. در نتیجه به سرعت پایش را روی پدال گاز فشارداد و تصمیم گرفت زن را زیر گرفته و فرار کند، ولی نمی‌دانستند بعد از زیر گرفتن آن زن چه بلایی سرشان می‌آید. چند ثانیه بعد لئو با تردید به پشت سر نگاه کرد تا ببیند که آیا زن هنوز آنجاست یا نه و با وحشت فراوان سر آن زن را دید که روی صندلی عقب قرار داشت. لئو آن چنان ترسیده بود که نمی‌دانست چه کند و یا چه بگوید. آدریان هم از آینه نکاهی به عقب انداخت و متوجه شد که زن بدون سر در تعقیب آنهاست.
بعد از آن حادثه، آدریان و لئو تا مدت‌ها شوکه بودند و قدرت تکلمشان ضعیف شده بود. بعد از مدت زیادی، جریان را برای نزدیکان خود تعریف کردند و تصمیم گرفتند که هرگز به آن جاده نزدیک نشوند.
 
← داستان کوتاه ترسناک →
داستان کوتاه ترسناک


۵. یک کتاب عجیب

یک مرد تنهای میانسال که به خوبی و خوشی در خانه‌اش زندگی می‌کرد، یک روز بعدازظهر مثل هرروز از سر کار به خانه‌اش می‌رفت که یک‌مرتبه یک کتاب تقریباً ۲۰ برگ جلوی در خانه پیدا می‌کند. مرد سواد درست و حسابی نداشت و فقط کلمات ساده را می‌توانست بخواند، اما وسوسه می‌شود که کتاب را بردارد.
وقتی کتاب را باز می‌کند و نوشته‌هایی را می‌بیند که به زبان فارسی نیستند و نمی‌تواند آنها را بخواند، حدس می‌زند که این قرآن است و گناه دارد که روی زمین باشد، پس آن را به خانه‌اش می‌برد.
وقتی توی خانه دوباره کتاب را باز می‌کند؛ یک صفحه می‌آید که بزرگ نوشته: «برگردون»
مرد کتاب را می‌بندد. فکر می‌کند خیالاتی شده یا شاید، چون دارد پیر می‌شود، چشمانش ضعیف شده‌اند. سپس، چون انگشتش را لای کتاب گذاشته و همان صفحه را نگه داشته بود، دوباره همان صفحه که کلمه «برگردون» نوشته بود را می‌آورد که می‌بیند هنوز هست، رنگ نوشته قرمز شده و به علاوه یک تار موی دراز هم در همان صفحه وجود دارد.
مرد که کم‌کم دارد می‌ترسد، به تار مو دست نمی‌زند و به صفحه بعدی که می‌رود، می‌بیند که نوشته: «تار موی منو از این کتاب دور کن دورکن دورکن!»
مرد میانسال کتاب را روی تلویزیون می‌گذارد و می‌گوید: «این دیگه چه مسخره بازی‌ایه!» بعد با خودش می‌گوید: «شاید به خاطر خستگی کاره یا بخاطر سوزش چشمامه، بهتره برم بخوابم.»
مرد می‌خوابد. بلند که می‌شود، می‌بیند که هوا در حال تاریک شدن است. می‌رود دست و صورتش را شسته و وضو بگیرد تا نماز مغرب و عشا را بخواند.
وقتی از اتاق خواب به هال می‌آید، یک نگاه هم به در هال می‌اندازد و یک‌هو می‌بیند که در ورودی ساختمان باز است و یک زن با یک چادر سفید پاک جلوی در هال ایستاده و تکان نمی‌خورد. مرد جلوتر می‌رود و می‌گوید: «خانم شما اینجا چیکار می‌کنید؟ شما کی هستید؟» زن هیچ جوابی نمی‌دهد. مرد هرچیز دیگری می‌گوید، هر اِهِن و اوهونی می‌کند و هرکاری می‌کند، زن نمی‌رود و عکس‌العملی نشان نمی‌دهد.
با خودش می‌گوید: «چیکارکنم خدایا؟ اگه به پلیس زنگ بزنم همه همسایه‌ها و اهل محل حرف درمیارن و هزار جور حرف و حدیث پشت سرم میگن و میگن این زن چرا تو خونه این همه آدم توی خونه اون رفته؟ من که کاری به کارش ندارم اونم یک زنه چیکار می‌تونه بکنه؟ اصلاً شاید جا و پناهی نداره اومده امشب رو توی خونه من بگذرونه! و خجالت کشیده داخل خونه بشه پس جلوی در هال وایستاده!»
بعد در ساختمان را می‌بندد و قفل می‌کند و هرچه به زن می‌گوید حداقل بیا روی مبل بنشین، زن هیچ توجهی نمی‌کند. مرد هم نمازش را می‌خواند و شام می‌خورد و نوبت به خواب می‌رسد. می‌رود که بخوابد. چراغ‌ها را خاموش می‌کند. بعد نصف بدنش را زیر پتو می‌کند. چشم‌هایش باز است و خوابش نمی‌برد.
همینطوری که چشم‌هایش باز است، می‌بیند که یک سایه سیاه تاریک نزدیکش می‌شود و متوجه می‌شود که همان زن جلوی در است. زن چادرش را یک گوشه پرت می‌کند و مو‌های دراز زرد و ژولیده‌اش با یک لباس پاره پاره و با چشم‌های قرمز و صورت سوخته‌اش به مرد نگاه می‌کند.
زن ناگهان روی سر مرد می‌پرد و به شدت گلوی مرد را فشار می‌دهد و می‌گوید: «بهت گفتم کتاب رو برگردونی سرجاش، تو گوش نکردی. بهت گفتم تار مو رو از کتاب دور کنی، ولی تو اعتنایی نکردی. اصلاً چرا کتاب رو برداشتی؟ دوست من اونجا خودشو آتیش زده و این کتاب باید اونجا باشه. فردا اول وقت کتاب رو برمی‌گردونی سرجاش و تار موی منو از اون کتاب دور می‌کنی.»
مرد که درحال خفه شدن است، به نشانه تأیید سرش را پایین پایین می‌کند و زن هم گردنش او را رها می‌کند.
زن در حال رفتن است که مرد از پشت سرش می‌گوید: «اصلاً این موضوع که برای تو اینقدر مهمه چرا خودت کتاب را نمی‌بری و تار موت رو از کتاب دور نمی‌کنی؟» زن سریع برمی‌گردد و درحالی‌که چشم‌های قرمزش در حال جوشیدن است، می‌گوید: «من توانایی نزدیک شدن به اون کتاب رو ندارم احمق!» و چادرش را برمی‌دارد و می‌رود. مرد نگاهش به پا‌های زن که می‌افتد، می‌بیند که پا نیست و سم خر است.
زن به در ساختمان که می‌رسد مرد می‌گوید: «در قفله صبر کن من...» یک‌مرتبه می‌بیند که زن از در رد می‌شود. مرد حیرت‌زده می‌ماند و با ترس و لرز می‌خوابد.
فردا صبح اول وقت همان کار‌هایی را که زن گفته، انجام می‌دهد و به زندگی آرام سابقش دست پیدا می‌کند و از این بابت خیلی خوشحال است؛ و بد به حال کسی که غافلانه آن کتاب را بردارد.
 
← داستان کوتاه ترسناک →
داستان کوتاه ترسناک


ده مینی‌مال ترسناک

۶
در تمام زمانی که توی این خونه زندگی کردم حاضرم قسم بخورم بیشتر از در‌هایی که باز کردم، بستم.
 
✰✩☆✰✩☆✰

۷
چراغ اتاقش روشنه، اما من الان از سر خاکش برگشتم.
 
✰✩☆✰✩☆✰

۸
یک عکس از خودم که روی تختم خوابیدم تو گوشی‌م بود. من تنها زندگی می‌کنم.
 
✰✩☆✰✩☆✰

۹
بچه‌ام را بغل کردم و توی تختش گذاشتم که به‌م گفت: «بابایی زیر تخت را نگاه کن هیولا نباشه.» من هم برای اینکه او را آرام کنم، زیرتخت را نگاه کردم. زیر تخت بچه‌ام را دیدم که به‌م گفت: «بابایی یکی روی تخت منه!»
 
✰✩☆✰✩☆✰

۱۰
احساس کردم مادرم مرا از آشپزخونه که طبقه پایین است، صدا زد. درِ اتاقم را باز کردم که همان موقع در اتاق بغلی هم باز شد. مادرم بیرون آمد و به‌م گفت: «عزیزم منو صدا کردی؟»
 
← داستان کوتاه ترسناک →
داستان کوتاه ترسناک

۱۱
آخرین چیزی که دیدم، ساعت رومیزی‌ام بود که ۱۲:۰۷ دقیقه را نشان می‌داد و این زمانی بود که یک زن ناخن‌های بلند و پوسیده‌اش را توی سینه‌ام فرو کرد و با دست دیگرش جلوی دهانم را گرفته بود که صدایم درنیاید. ناگهان از خواب پریدم و روی تخت نشستم و خیالم راحت شد که خواب می‌دیدم، که چشمم به ساعت رومیزی‌ام افتاد... ۱۲:۰۶ ... در کمد دیواری‌ام با یک صدای آرام باز شد...
 
✰✩☆✰✩☆✰

۱۲
یک مسئله ریاضی بدجور اعصابم را به هم ریخته بود. رفتم پیش پدرم تا شاید او بتواند حلش کند. در اتاقش را زدم. گفت: «بیا تو...» رفتم داخل و در را پشت سرم بستم. دستم به دستگیره در بود که یادم افتاد پدرم پنج روز پیش به مأموریت رفته و هنوز برنگشته است.
 
✰✩☆✰✩☆✰

۱۳
با صدای بی‌سیمی که توی اتاق بچه‌ام هست بیدار شدم و شنیدم زنم برایش لالایی می‌خواند. روی تخت جابه‌جا شدم و دستم خورد به زنم که کنارم خوابیده بود...
 
✰✩☆✰✩☆✰

۱۴
هیچ‌چیز مثل صدای خنده یک نوزاد زیبا نیست مگر اینکه ساعت یک نصفه شب باشد و در خانه تنها باشی.
 
✰✩☆✰✩☆✰

۱۵
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند.
 
← داستان کوتاه ترسناک →
داستان کوتاه ترسناک
 
داستان آخر «در زدن» نام دارد. آن را فردریک بروان در سال ۱۹۴۸ نوشته و به عنوان کوتاه‌ترین داستان کوتاه ترسناک دنیا انتخاب شده است.
 
اگرچه بسیاری از داستان‌های ترسناک، تخیلی هستند، با این حال واقعی یا ساختگی بودن بعضی از داستان‌ها در‌ هاله‌ای از ابهام است، مخصوصاً داستان‌هایی که مربوط به یک مکان مشخص از جمله ساختمان قدیمی متروکه یا جاده‌های مخوف بیرون از شهر هستند. در انتها امیدواریم از مطالعه داستان‌های کوتاه ترسناک لذت برده باشید. از طریق ارسال نظر برایمان بنویسید کدام داستان از همه ترسناک‌تر و تأثیرگذارتر بود؟
وبگردی
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
کلیه پاسخ هایی که توسط کارشناسان و متخصصان هر رشته به کاربران داده میشود کاملا حالت پیشنهادی دارند و نباید به عنوان تشخیص, تجویز, یا رهنمودهای تخصصی و قانونی تلقی شوند و در صورت لزوم شخصی بایستی حتما از منابع تخصصی تر مانند پزشکان متخصص, وکلا, و ... نیز کمک بگیرد. این مسئولیت کاملا بر عهده مخاطبان است که قبل از هر نوع تصمیم گیری یا اقدامی از صحت و مفید بودن این اطلاعات برای خود اطمینان حاصل کرده و صرفا با مسئولیت خودشان به این پیشنهادات عمل کنند.
کلیه سوالات توسط کارشناسان رشته مربوط به هر مطلب پاسخ داده میشود.
به سوالات تکراری, خارج از موضوع, و غیرقابل انتشار پاسخ داده نمیشود.
نظرات و پرسش ها
انتشار یافته: ۱۵۸
در انتظار بررسی: ۰
Ilia
۱ روز پیش
داستان سوییج ماشین
خوب بود
بنده خودم داستان نویسم
رضا
۲ روز پیش
سوییچ ماشین خیلی ترسناک بود
مبینا
۳ روز پیش
خیلی ترسناک نبود
علی
۲ روز پیش
ولی واقعی
بدون نام
۷ روز پیش
اصلا ترسناک نبود
بهاره
۱۲ روز پیش
واییییی سویچ ماشینننننننن
یلدا
۱۵ روز پیش
چرت بود ولی داستان آنابل افتضاح بود اگه دنبال ترسین برین تو کلبه ترسناک انزلی و شب اونجا بمونین اونوقت می فهمین چی به چیه و معنی ترس رو می فهمین
مرینت
۱۶ روز پیش
ترسنا ترین انها پدر وبچه زیر تخت بود
بدون نام
۲۰ روز پیش
خیلی ترسناک نبود
بدون نام
۲۱ روز پیش
سلام من وقتی داستان سویچ ماشین رو خوندم خیلی ارسیدم
احسان نصیری
۲۲ روز پیش
خیلی ترسناک نبود. ولی من از داستان سوءیچ ماشین خیلی ترسیدم و دلم برای اون دختره که مرد خیلی سوخت.
امیر حسین
۲۲ روز پیش
عالی بود خیلی خوب بود
شاهیکا
۲۶ روز پیش
خیلی خوب بود دستتون درد نکنه
به نظر من سویچ ماشین از همشون ترسناک تر بود من خیلی دلم برای اون دختره سوخت کاش آخرش این جوری تمام نمیشذ
بدون نام
۱ ماه پیش
من از کتاب عجیب و. روح دختر بچه ترسیدم
بدون نام
۱ ماه پیش
بهترین داستان ترناک بود من از اونی که دختره توماشین بود بعد جن اومد سرکارش هم غمگین شدم هم ترسیدم
Solaleh
۱ ماه پیش
جوری ترسناک نبود که به ترس و لرز بیوفتم.ولی بازم خوب بود.لایک
Mat come back
۱ ماه پیش
Verey good از خوندنش لذت بردم خیلی متشکرم
مهشاد
۱ ماه پیش
به نظرم هیچ کدام زیاد ترسناک نبود ولی اونکه از همه بهتر بود ده مینی مال ترسناک از همه بهتر بود ☝
یه بنده خدایی
۱ ماه پیش
خیلی ترسیدم وایییی
m
۱ ماه پیش
داستانا خوب بودن ولی تکراری و قدیمی هستن...
فاطمه
۱ ماه پیش
اونی که گفته بود شیطان مگه رانده نشده بود چجوری حضرت ادم رو گول زد ازمامانم پرسیدم گفت اون بهشت بهشت اصلی نبوده و خدا می خواسته بگه که همه اختیارشون دست خودشونه
بدون نام
۱ ماه پیش
زیادی قدیمی هستن
i am scary
۱ ماه پیش
همه ی داستان ها ترسناک بودن ولی من از انابل بیشتر ترسیدم
ناشناس
۱ ماه پیش
زییاد ترسناک نبود
Nessi
۱ ماه پیش
ترسناك نبودن ولى بدم نبودن
من عاشق داستانا و فيلماى ترسناكم حتمن فيلم راهبه و گربه رو بهتون پيشنهاد ميكنم ببينيد عالين
دانيال
۱ ماه پیش
راهبه واقعا چرت و مضخرفه اصنم ترسناك نيس
ناشناس
۱ ماه پیش
خداییش فیلم راهبه زیاد جالب نیست
Hengameh
۲ ماه پیش
ترسناک نبودن...ولی بدنبود
بدون نام
۲ ماه پیش
خیلی بد بود
حدیث
۲ ماه پیش
اونقدرا هم ترسناک نبودولی خوب بود
Elahe
۲ ماه پیش
خوب بود ولی خیلی ترسناک نبود
mina
۲ ماه پیش
یکی گفته بود هیچ زن و مردی وجود نداره که سم اسب و خر داشته باشه باید بگم که اونا جن هستش و انسان نیسن
اتریسا
۲ ماه پیش
من همه‌ی داستان های ترسناکو شنیدم، دیدم،وخوندم این اصلا ترسناک نبود
فاطفه
۲ ماه پیش
خیلی بیمزه بود حالم بهم خورد
حسینح
۲ ماه پیش
من‌که‌خیلی‌داستان‌ترسناک‌دوست‌دارم‌
مهرانا
۲ ماه پیش
خیلی خونک بود
حسین
۲ ماه پیش
من‌ایناروتاآخرخوندم.....ولی‌اصلا‌ترسناک نبود
حق‌باشماست‌شما‌درست‌میگید
نازنین
۳ ماه پیش
تاحالا تو خواب کسی کف پاهات و قلقلک داده و توبخوای امانتونی چشماتو بازکنی ببینی کیه
yalda
۲ ماه پیش
عزیزم اینی که تو میگی اسمش جن کوتوله هست
Bahram
۲ ماه پیش
این که میگی بختک ه بارها شده تو خواب دیدم یه موجود سیاه با تمام وزن اش افتاده روی من و من هیچ اراده ای از خودم برای بیدار شدن و کنارزدن اش ندارم
شهرام
۳ ماه پیش
من فیلمای زیادی نگاه کردم و در باره همشون فکر کردم ولی نتر سیدم در حالی که واقعی بودند ولی فیلمbad6خیلی ترسناک بود و واقعی هم بود حتما نگه کنید شمام خوشتون میاد فقط پیشنهاد میکنم تنها نگاه نکنید فیلم راهبه آنابل هم با بازی وارن خیلی جذابه و عالی حتما نگاه کنید
ناشناس
۱ ماه پیش
اسم فيلم و اشتباه زدي
dab6e
خيلي ترسناكه يه هفته بعد ديدن فيلم هنوز تو شوكي
Nessi
۱ ماه پیش
منم فيلم راهبه و انابل رو ديدم خعلى خوبن عالين☺️
Aida 123
۳ ماه پیش
داستان سوییچ ماشین و در زدن ازهمه ترسناک تر بود
امیر کینگ
۳ ماه پیش
داداش چرا دورغ هارو میزارین مردم بخونن واقعی بزارین حد اقل هیجانی شیم من یه سوال عجیب میخوام از شما بپرسم بعد از اینکه شیطان از بهشت رانده شد و به حضرت آدم سجده نکرد پس بعد چجوری برگشت به بهشت و حضرت آدم رو گول زد؟حضرت آدم که تو بهشت پیش خدا جاش امن چجوری؟
محمد
۱ ماه پیش
نه داداش خدا میخواسته حضرت آدم رو امتحان کنه وگرنه شیطان خودش چند میلیون سال سجده کرده واز بندگان خودش هست که رانده شده
مهسا
۲ ماه پیش
حضرت آدم اون موقع تو بهشت برینی که شیطون از اون طرد شد نبود.ماکه فقط یه بهشت نداریم
عرفان
۳ ماه پیش
شیطان وسوسش کرده خودش که اونجا نبوده
پرسیکا
۳ ماه پیش
من اصلا نمی ترسم.دلم میخواد همچین بترسم که یخ کنم.شاید باور نکنید اما ۱۷ سال پیش کف توالت و حمام خونمون همیشه لکهای قرمز رنگ می دیدم از اون لکه ها که وقتی پارچه سفید کنار میذارید توش دیده میشه
.لکه ها ادامه پیدا کرد و به لباسها هم رسید.کسی باور نمی کرد.تا اینکه لباسهامو نشونشون دادم. یک شب وقتی رفتیم خونه دیدیم که یه لکه بزرگ و قرمز رنگ اندازه یه نعلبکی کنار سرامیک حمام است. کلی سابیدم و تمیز کننده و پودر داشت زدم تا پاک شد.همه میگفتن تو چقدر نترسی هر کی بود دیگه تو اون خونه زندگی نمیکرد. اما من نمیترسیدم میگفتم اگر جن هستی بیا کمکم کن کارامو بکن. اما تنبل بود و دست به سیاه و سفید نمیزد. فقط کثیف کاری میکرد. گفتن سوره جن بخونید به آب فوت کنید دور خونه بریزید فایده نداشت تا اینکه یکی بهمون گفت باید خون بریزید و قربانی کنید. گوسفند کشتیم و چند آیه قرآن با زعفران نوشتن گذاشتیم لای قرآن تا خوب شد دیگه.
ناشناس
۳ ماه پیش
من که باورم شد و عالی و کمی ترسناک بود ولی کاش آخرش رو یکم ترسناک تر میکردی
ایناز
۳ ماه پیش
خیلی هیجان داشت عالییییییییی
سام وزیری
۴ ماه پیش
این باهال بودش
Negar
۴ ماه پیش
عالی بود...
من ک کلا گرخیده بودم...
حاضر نبود ازجام تکون بخورم یاب اطرافم نگا کنم...
ولی کلا ترس و واحساس هیجانو دوصدارم...
ی صدایی اومد ب در نگا کردم داشت باز میشد ب صورت آماده باش بادمپایی ب درنگامیکردم...
ک بابام اود تو یکمی باتعجب ب هم نگا کردیم اخرم سری از رو تاسف تکون دادو گف:دوباره داری چرتو پرت میخونی؟
اخه بار اولم نبود ک براش اینجوری ب حالت اماده باش ایستاده بودم...:)
Soooo
۱ ماه پیش
خخخخ
ناشناس
۳ ماه پیش
اخه داداش تو دنیا کی باور میکنه که روح و زنی با پاهای اسبی و سم خر وجود داره که میترسی
Pennywise
۴ ماه پیش
قشنگ بود ولی ترسناک نبود
امیر کینگ
۳ ماه پیش
اره راس میگی منم خیلی نترسیدم
نگار
۴ ماه پیش
خیلی هیجان داشت ...
منم توی خونه تنهااااااا ...شبم ک هس... اصن ی صدای کوچیکی ک میومد قلبم وایمیستاد:) ولی دست از خوندن این داستانا برنداشتم خیلی عالی بود:):)
موقعی ک داستان هاروداشتم میخوندم حس کردم از پشت یکی داره موهامو میکشه تاحد مرگ ترسیدم دستمو گذاشتم روی دهنم ک جیغ نکشم و دمپاییم رو از پام درآوردمو محکم ب اون چیزی ک داشت موهامو میکشید زدم بعد دودیقه دیدم دست برنمیداره تمام شجاعتمو جمع کردم برگشتم سمتش بلند گفتم مگ مرض داری...ک یهو خندم گرفت باورتون نمیشه موهامو گیر کرده بود ب جایی ک وقتی سرم رو میبردم جلو کشیده میشد گریمم گرفته بود ولی داشتم میخندیدم...اینم اتفاقی ک موقع خوندن این داستانتا برام افتاد:):)....
موفق باشید:):):):)
ناشناس
۳ ماه پیش
من که تو خونه تنها نیستم شب همه کنارمن ولی بازم میترسم
ناشناس
۳ ماه پیش
خیلی کوتاه
امیر کینگ
۳ ماه پیش
منم فکر کردم الان میگی پسر همسایمونه که هیجانی شدم که یهویی از خنده مردم
بدون نام
۴ ماه پیش
منم چند وقت پیش که مه بی سابقه ای تو شهر شده بود حوالی ساعت 2 شب یکی از دوستامو رسوندم که خونشون یکم دور بود و شهرک تازه ساختی هستش و وسط بیابونه حین برگشتن که تنها بودم دیدم انگار یکی از تو مه داره رد میشه بره اون طرف جاده ترمز گرفتم و نور گوشی رو درآوردم ولی عجیب اینکه اصلا کسی اونجا نبود...خیلی حس بدی بود با اینکه به زور جلومو میدیدم با سرعت از اون جا دور شدم
ناشناس
۳ ماه پیش
عالی جمله ساخته بودی واقعا من عوض تو بودم از ترس خودمو همونجا گور میکردم
بدون نام
۴ ماه پیش
به نظرم داستان کتاب عجیب عالی بود
بدون نام
۴ ماه پیش
خوب بود ممنون بابت داستان هاتون
مریم
۵ ماه پیش
اوہ اوہ ترسناک نبود الکی میگن ترسناک است
ناشناس
۳ ماه پیش
لایک
ناشناس
۳ ماه پیش
لایک دادم اما ترسناک هم نبود ولی آدم رو به وجد میاورد
علی
۴ ماه پیش
بابا تو که دختری میگی ترسناک نبود
ارمیتا و الینا
۵ ماه پیش
الینا:داستان های خوبی بود ومن خیلی خوشم اومد وداستان های کوتاه ترسناک عالی بود
بدون نام
۵ ماه پیش
عالی بود
یلدا
۵ ماه پیش
داستان انابل و دخترکنارجاده
ناشناس
۳ ماه پیش
نه انابل زیاد ترسناک نبود
ویبره
۵ ماه پیش
من آنابل رو با اینکه خونده بودم ولی بازهم ترسیدم.همش خوب و لی مینی مال ها عالی بودن.مرسی
مهدی
۶ ماه پیش
سلام
واقعا ازتون ممنونم
ساعت سه نیمه شبه و من خیلی وقت بود اینقدر نترسیده بودم
به خصوص مینی مال ها
سپاس
اوا
۶ ماه پیش
بنظره من انابل از همه وحشتناک تر وارواحی تر است من که خیلی دوست داشتم این داستان رو بخونم لطفا اگر داستانش تا نسفه است لطفا تا اخر بگویید ممنون از شما
محمدرضا
۶ ماه پیش
غروب بود هوا داشت تاریک میشد رفتم غذا کوبیده سفارش دادم وقتی غذارو خوردم گذاشتم روی ظرفشویی بعد رفتم حموم تا سبک شم وقتی اومدم دیدم برنج های باقی مانده تو ی ظرف نبود و انگار یکی اونو لیس زده بود این داستانه واقعیه باید چی کار کنم خیلی حس بدیه وقتی صبح شد خواهرم گفت یکی انگار زن بود داشت از را رو به سمت من نیومد و هرشب صدای شیشه شکوندن میومد شب بعدی که خوابیدم تو خوابم انگار چندتا آدم خیلی قد بلند می‌گفتند بیدار شو بیدار شو بعد از خواب پریدم. اولین چیزی که دیدم سم اسب بود بعد یه صدای جیق شنیدم با بوی لنج منم جیق کشیدم انگار اون جنه پیشم بود با بیدار شدن مامان بابام رفت و وقتی صبح شد متوجه شدم کمرم خط خطی شده
ra
۲ ماه پیش
این دیگه چیه نوشتی آخه
ناشناس
۳ ماه پیش
خودم عوض تو ترسیدم ار اون داستانهای الکی ترسناک تر بود من داستان های خیلی ترسناک و واقعی رو دوس دارم
دینا
۴ ماه پیش
راست میگه دروغ میگی عین چی واگه هم
بایدخونتونوعوض کنید البته شاید ولتون نکنن راستباشه
مبینا
۵ ماه پیش
دروغ میگی عین سگ
مهدیار
۵ ماه پیش
عزیزم چیزی نیست غذا روجن خورده یکی از جن ها رفت پیش امام از او خواست غذای به نام مابزن امام فرموند پسمانده غذای انسان
Elmira
۷ ماه پیش
داستان کتابه خوب بود ولی اونجاش که گفت بجای پا سم خر داشت کلا از فاز ترس اومدم بیرون خندم گرفت
Ali
۳ ماه پیش
کلا جن ها اینجوری هستن پاهاشون خیلی از نزدیکام دیدن جن از نزدیک
بدون نام
۷ ماه پیش
باید ترسناک تر باشه
ناشناس
۶ ماه پیش
بايدخيلي ترسناك تر باشه
بدون نام
۷ ماه پیش
هیچی داستان عروسک انابل نمیشه واقاً عالی بود بهتون بیشنهاد میکنم
چنام
۷ ماه پیش
داستانای خوبی بود
فقد اون12:07عاووولی
محمد
۷ ماه پیش
بعد از آخرین کلاسم تو دانشگاه حدود ساعت ۸ شب با دوستام خداحافظی کرده و به سمت منزل دانشجویی خود که حدود ۱۰ دقیقه با دانشگاه فاصله داشت به راه افتادم . دیدم هوا خوبه حال و هوای پیاده روی به سرم زد، بنابراین تصمیم گرفتم مسیر دانشگاه تا منزل رو پیاده برم . من و سه دوستم یه منزل دانشجویی گرفته بودیم و قرار گذاشته بودیم هر شب یکی تدارک شام رو ببینه . از شانس من هم اون شب نوبت من بود بنابراین گفتم پیاده برم ، هم موقعه شام به منزل می رسم و هم توی راه چهار تا همبرگر می خرم ، این طوری دیگه از شستن ظرفها هم راحت می شدم. بعد چند دقیقه به ساندویچی رسیدم و چهار تا همبرگر خریدم .بعد از مدت کوتاهی به منزل رسیدم و در رو باز کردم دیدم مثل همیشه منتظر من هستن و هنوز چیزی نخوردن. بعد از خوردن شام و تماشای فوتبال رخت خوابها رو پهن کردیم و چراغ ها رو خاموش کردیم و خوابیدیم. من که اصلا خوابم نمی برد و تمام ذهنم مشغول حوادثی بود که اون روز توی دانشگاه برام رخ داده بود. فکر کنم تا یک ساعت همین طور داشتم فکر می کردم و اصلا خوابم نمی برد و همش توی رختخواب به این طرف و اون طرف غلت می خوردم که بالاخره احساس سنگینی توی چشام کردم و یواش یواش داشت خوابم می برد که یهو با صدای دوستم که توی خواب حرف می زد و هذیون می گفت از خواب بیدار شدم. اما با خودم گفتم حتما کابوس میبینه و بعد چند ثانیه دیگه هذیون نمی گه چشامو دوباره بستم و خواستم بخوابم که باز دوستم توی خواب شروع کرد به هذیون گفتن اما این دفعه فقط صدای دوستمو نمیشنیدم انگار صدای پچ پچ و خنده هم می اومد بنابراین کنجکاو شدم ببینم که این صداها مال کیه چشامو باز کردم و سرمو برگردوندم طرف دوستم خدای من چی میبینم ،، اینها کی هستن و اتاق ما چیکار می کنن دیدم چند نفر دور دوستم حلقه زده و رو زانوهاشون نشستن و با دستاشون میزنن رو زانوهاشون و می خندن و تو گوش هم دیگه پچ پچ می کنن و دوباره می خندن دوستم هم تو خواب فقط هذیون می گفت اونا هم می خندیدن. بدنشون خیلی سفید بود و مثل گچ بود تا من به اونا نگا کردم انگار متوجه من شده بودن و در یک لحظه و چشم برهم زدن همشون از زمین بلند شدن و فرار کردن طرف آشپزخونه ، آخری که داشت فرار می کرد به پاهاش نگا کردم دیدم پاهاش مثل مجسمه های گچیه، اما نتونستم چهرشونو خوب ببینم چون هم تازه از خواب بیدار شده بودم و چشام هنوز تار می دیدن و هم صورت و بدنشون خیلی روشن و سفید بود. من هم بعد از فرار اونا از ترس لحاف رو کشیدم رو صورتم و تا صبح همون جوری خوابیدم. صبح با صدای بچه ها از خواب بلند شدم و تا دوستم رو دیدم ازش پرسیدم یوسف دیشب کابوس می دیدی؟ اونم در عین خونسردی گفت: نه چطور مگه؟ ماجرا رو براش تعریف کردم ولی یوسف گفت: اصلا متوجه چیزی نشده و شب هم کابوس ندیده بقیه دوستام هم متوجه چیزی نشده بودن، نه صدای دوستم رو شنیده بود و نه موجودات سفید رنگ دیده بودن و تنها شاهد ماجرا من بودم. این هم داستان خوبیه اگه تو سایتتون بگزارید
ناشناس
۱ ماه پیش
امیر کینک راس میگه
امیر کینگ
۳ ماه پیش
این داستان رو شنیدم خودت ننوشتی کپی کردی دروغ گو
ناشناس
۳ ماه پیش
بابا خودت شاعری چی کار میخوای قصه ی الکی شاعران رو بخونی خیلی دراز بود
ناشناس
۶ ماه پیش
این داستان رو قبلا خونده بودم
فاطمه
۶ ماه پیش
اه چه بی معنی خوب ندیدن که ندیدن شاید خواب دیدی
احمد
۷ ماه پیش
همش خوب بود. به جز اون مرد میان ساله خیلی چرت بود
Yalda
۵ ماه پیش
راست میگه خیلی بیمزه بود
Yalda
۵ ماه پیش
راست میگه چی بود واقعا
dena
۸ ماه پیش
ساعت12.07 خوب بود.
سام
۴ ماه پیش
اسلاترسناک نبود
فاطمه
۴ ماه پیش
واا
چنام
۷ ماه پیش
اوم دیقااااا
محمد
۷ ماه پیش
ببخشید ولی اون چه خوبی ای داشت
Daniel Radcliffe
۸ ماه پیش
تو داستنا های بلند همه برام تازگی داشتن ولی انابل و از قبل هم دیده بودم هم خونده بودم
داستان های کوتاه همه رو خونده بودم از قبل اما با این حال هنوزم میترسم و الان قلبم 180 میزنه
M
۸ ماه پیش
داستاناتون خوب بودن و بعضیاشون مسخره و کاملا مصنوعی و غیر واقعی اخرین داستان هم مسخره ترینشون بود
بدون نام
۸ ماه پیش
با پسر خالم همه داستان ها رو خوندم با و ر کنید دستام دون دونی شد تازه سر هم شد
شبنم
۸ ماه پیش
سلام خوب بود...خیلی ترسناک بود الان ساعت سه نصفه شبه فکرشوبکنین تواین ساعت وقتی همه خوابن ازاین داستانا بخونی چقد میترسی..دقیقا همین حس واسه من پیش اومده...ترس تو وجودمه
ناشناس
۷ ماه پیش
خب مگه مجبوری
Daniel Radcliffe
۸ ماه پیش
ادم فکرشم بکنه تنش مور مور میشع من ک روز خوندم الان دارم سکته می کنم
نیایش
۸ ماه پیش
وااااااای خیلی ترسیدم وقتی اون عکس و دیدم قلبم دادشت از دهنم درمیومد اووووه
Yalda
۵ ماه پیش
شما دیگه از این عکساهم میترسین واقعا که آخه ترس داشت
مریم
۸ ماه پیش
عالی بود
ناشناس
۳ ماه پیش
عالی بود
سجاد خون آشام
۸ ماه پیش
عالیه مخصوصا داستان کتابه
zohre
۸ ماه پیش
منم فقط از اون خوشم اومد
سجاد خون آشام
۸ ماه پیش
داستان کتابه خیلی باحال بود مرسی از سایت خوبتون
سپاس از توجه جنابعالی
علیرضا
۸ ماه پیش
بی نظیر بود
سجاد خون آشام
۸ ماه پیش
موافقم ولی کدومش؟؟؟
....
۹ ماه پیش
داستان در زدن از همه بهتر بود
بدون نام
۹ ماه پیش
به نطرمن اصلاترسناک نبودند
Hanaaaaa
۹ ماه پیش
داستان آنابل که واقعی هم هست از همه بهتر بود
علی
۹ ماه پیش
عالی بود همش جز ده مینی مال
مهدی
۶ ماه پیش
مینی مال ها عااااالی بودن تصویرشو واسه خودت بساز
نرگس
۹ ماه پیش
به نظر من انابل ترسناک تر از همه بود
فرهاد
۳ ماه پیش
خیلی خوبه
بدون نام
۹ ماه پیش
خوب بود مرسی
amir
۹ ماه پیش
فره خاس بی پاچاوگانتان .منیژ نازانم ئرا هر له سالانی بوچکیم ئی چشگانم دوس داشتیه.هر پێی خطریژی نابم.(کوردی)
مهسا
۱۰ ماه پیش
داستان هاتون ترسناک بودن دارم با آهنگ های خیلی شاد عروسی داستانهای ترسناک میخونم امتحانش کنید خیلی کیف می ده
زهرا
۲ ماه پیش
منم دارم همین کارو میکنم
Yoosef
۱۰ ماه پیش
درمورد مینی داستان دومی بتید بگم منم تجربش کردم چون بعضی ها پشت سرشون در رو نمی بندن
بی نام
۱۰ ماه پیش
کو ترس ناکه
علی
۴ ماه پیش
ترسناکه
ماهان
۱۰ ماه پیش
طولانین خیلی یکم باید کمتر شن
ثریا
۳ ماه پیش
اگر طولانیست نخوان فرض نیست
ابوالفضل
۱۱ ماه پیش
داستان انابل باحال نبود ولی کتاب عجیب خوب بود خیلی هم خوب نه به اندازه کتاب های دارن شان ولی تو این همه بهترینش همون کتاب عجیب بود
Meri
۲ ماه پیش
کتابای دارن شان عالییییی ان درسته خیلی ترسناک نیس اما من خیلی دوسشون دارم
زهرا
۴ ماه پیش
من ۱۸ سالمه و به این داستانها خیلی علاقه دا م
Aizaz
۹ ماه پیش
موافقم به نظر منم آنابل اصلا ترسناک نیست هم داستانش و هم فیلمش
A
۱۱ ماه پیش
داستان آنابل از همه بهتر بود
ناشناس
۱۱ ماه پیش
هیچ کدوم اصن ترسناک نبودن
Daniel Radcliffe
۸ ماه پیش
تو اصا شجاع داداش فهمیدیم
کارا
۸ ماه پیش
باشه تو شجاعی:/
سوشیانس
۱۱ ماه پیش
خوب شد داستان هایی که گفتی کوتاه بود اگه بلند بود تا یه ماه فقط یه داستانش طول میکشید بخونم
پری
۱۱ ماه پیش
سلاممن ۱۳ سالمه من به داستانها و فیلمهای ترسناک خیلی علاقه دارم راستشتو بین این همه داستان آنابل و زنی در جاده متروکه خیلی خوب بود من با اینکه کوچیکم و ۱۳ سالمه خیلی به این چیزا علاقه دارم دست خودم نیست☺☺
رادوین
۳ ماه پیش
برو بابا چی میگی !!!فک کردی خیلی شجاعی بیبی !!!منم ۱۳سالمه عقبمانده اوسکل ......
فرهاد
۳ ماه پیش
عالی بود
فاطمه
۴ ماه پیش
منم ۱۴ سالمه و عاااشق همین چیزااام
محمد
۴ ماه پیش
منم 15 سالمه خیلی به ترس و بلا تکلیفی علاقه دارم دوست برادرم از یه جنگیر برای محافظت دو تا سنگ گرفنه بود روزی از روز ها باهم از ارومیه به دریاچه رفتیم هنگام شب هم به سرو و مرز ترکیه تو راه بود کا پیام اومد مواظب باشید راستشو بخواید خیلی ترسیدیم هنوز هم هیچ توضیحی در باره ان پیدا نکردیم
سین
۷ ماه پیش
دقیقا
Daniel Radcliffe
۸ ماه پیش
منم 14 سالمع علاقع دارم
اینجور چیزا سن نمیشناسه عزیز
فقط جنم وجربزه میخواد
ناشناس
۱۰ ماه پیش
من 11 سالمه و از داستان اخری چیز زیادی نفهمیدم
اکبر
۱ سال پیش
عالی خیلی ممنون
ناسناس
۱ سال پیش
به نظر من فقط داستان اول ترسناک بود و بقیه رو سایت های دیگه کپی کردی .
با سپاس از توجه شما مخاطب گرامی؛ ترسناک بودن داستان به سن و سال مخاطب، فضای فکری او و مؤلفه‌های دیگر بستگی دارد و الزاماً یک داستان نمی‌تواند برای همه مخاطبین ترسناک باشد. ضمن اینکه گردآوری داستان به معنای کپی کردن نیست. تلاش ما بر این بود که زیباترین داستان‌های کوتاه ترسناک را از منابع مختلف در این مجموعه نقل کنیم که بعضاً از نویسندگان معروف و صاحب قلم هستند و با اینکه رسالت خود را نقل مطلب با منبع می‌دانیم، متأسفانه نام نویسنده برخی داستان‌ها را نیافتیم. اگر شما در زمینه نوشتن داستان کوتاه فعالیت دارید، با ما تماس بگیرید. موفق باشید و شاد.
Daniel Radcliffe
۸ ماه پیش
دقیقا باهات موافقم همه داستانهای کوتاه رو خونده بودم
انا
۱ سال پیش
خیلی مطالب خوبی دارید.من منظور مینی داستان 1 رو نفهمیدم
یعنی ارواح در رو باز می‌کردند، من می‌بستمشون
مری
۱ سال پیش
خیلی ترسناک نبودن اما انابل اینجوری نیس که
ناشناس
۶ ماه پیش
زیبابود
ناشناس
۶ ماه پیش
من که خیلی دوس داشتم تشکر میکنم
عسل
۱ سال پیش
اگه فیلم کانجورینگ1 ودیده باشی دقیقا نشون میده که موضوع انابل چیه و داخل قوطی قرار داره که دختر همون زن و شوهر دکتره بهش دست میزنه و... داستانشم یکی دیگ از ماجراهای اون زوجه دکتره
نظرات و پرسش ها
انتشار یافته: ۱۵۸
در انتظار بررسی: ۰
Ilia
۱ روز پیش
داستان سوییج ماشین
خوب بود
بنده خودم داستان نویسم
رضا
۲ روز پیش
سوییچ ماشین خیلی ترسناک بود
مبینا
۳ روز پیش
خیلی ترسناک نبود
علی
۲ روز پیش
ولی واقعی
بدون نام
۷ روز پیش
اصلا ترسناک نبود
بهاره
۱۲ روز پیش
واییییی سویچ ماشینننننننن
یلدا
۱۵ روز پیش
چرت بود ولی داستان آنابل افتضاح بود اگه دنبال ترسین برین تو کلبه ترسناک انزلی و شب اونجا بمونین اونوقت می فهمین چی به چیه و معنی ترس رو می فهمین
مرینت
۱۶ روز پیش
ترسنا ترین انها پدر وبچه زیر تخت بود
بدون نام
۲۰ روز پیش
خیلی ترسناک نبود
بدون نام
۲۱ روز پیش
سلام من وقتی داستان سویچ ماشین رو خوندم خیلی ارسیدم
احسان نصیری
۲۲ روز پیش
خیلی ترسناک نبود. ولی من از داستان سوءیچ ماشین خیلی ترسیدم و دلم برای اون دختره که مرد خیلی سوخت.
امیر حسین
۲۲ روز پیش
عالی بود خیلی خوب بود
شاهیکا
۲۶ روز پیش
خیلی خوب بود دستتون درد نکنه
به نظر من سویچ ماشین از همشون ترسناک تر بود من خیلی دلم برای اون دختره سوخت کاش آخرش این جوری تمام نمیشذ
بدون نام
۱ ماه پیش
من از کتاب عجیب و. روح دختر بچه ترسیدم
بدون نام
۱ ماه پیش
بهترین داستان ترناک بود من از اونی که دختره توماشین بود بعد جن اومد سرکارش هم غمگین شدم هم ترسیدم
Solaleh
۱ ماه پیش
جوری ترسناک نبود که به ترس و لرز بیوفتم.ولی بازم خوب بود.لایک
Mat come back
۱ ماه پیش
Verey good از خوندنش لذت بردم خیلی متشکرم
مهشاد
۱ ماه پیش
به نظرم هیچ کدام زیاد ترسناک نبود ولی اونکه از همه بهتر بود ده مینی مال ترسناک از همه بهتر بود ☝
یه بنده خدایی
۱ ماه پیش
خیلی ترسیدم وایییی
m
۱ ماه پیش