تاریخ انتشار: ۰۵ دی ۱۳۹۷ - ۲۲:۰۰
کد خبر: ۲۷۴۵۱
داستان کوتاه ایرانی با تعداد کلمات محدود نوشته شده و مخاطب می‌تواند آن را در یک نشست بخواند. مطلب حاضر مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه ایرانی جالب است.

مجموعه بهترین داستان کوتاه ایرانی


ستاره |
سرویس فرهنگ و هنر -
 داستان ما را به دنیاهای ناشناخته می‌برد و علاوه بر پر کردن وقت به بهترین نحو، نکاتی تازه می‌آموزد. مخاطب امروزی داستان بخصوص خواننده فضای مجازی به دلیل وقت کم و حجم بالای اطلاعات و مطالب ارائه شده، به خواندن داستان کوتاه جالب و خواندنی تمایل بیشتری نسبت به داستان بلند و رمان دارد. داستان کوتاه اگر ایرانی باشد، به دلیل تشابه فرهنگی خواننده با قهرمان داستان، ملموس‌تر خواهد بود. در ادامه ده داستان با قهرمانان و شخصیت‌های ایرانی آورده شده است که چهار داستان آخر درون‌مایه طنز دارند.


فهرست موضوعی داستان های کوتاه ایرانی: اگر قصد مطالعه داستان خاصی را دارید، با کلیک بر عبارات زیر، به داستان مورد نظر خود در همین صفحه جابجا خواهید شد.


درویش تهیدست

درویشی تهیدست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد. چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد. کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند.
کریم خان گفت: این اشاره‌‌های تو برای چه بود؟
درویش گفت: نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم. آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟ کریم خان در حال کشیدن قلیان بود؛ گفت چه می‌خواهی؟
درویش گفت: همین قلیان مرا بس است!
چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت. خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد. پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد.
روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت. ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت: نه من کریمم نه تو؛ کریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست.

☆✿☆✿☆✿☆✿☆✿☆✿☆
← داستان کوتاه ایرانی →


دزد باورها

گویند روزی دزدی بسته‌ای دزدید که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند.
رفقایش او را گفتند: چرا این همه مال را از دست دادی؟
گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می‌کند و من دزد مال او هستم، نه دزد دین! اگر آن را پس نمی‌دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می‌یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.

مجموعه بهترین داستان کوتاه ایرانی


ایمان آهنگر

آهنگری با وجود رنج‌های متعدد و بیماری‌اش عمیقاً به خدا عشق می‌ورزید.
روزری یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت، از او پرسید: تو چگونه می‌توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می‌کند، دوست داشته باشی؟
آهنگر سر به زیر آورد و گفت: وقتی که می‌خواهم وسیله آهنی بسازم، یک تکه آهن را در کوره قرار می‌دهم. سپس آن را روی سندان می‌گذارم و می‌کوبم تا به شکل دلخواه درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد، می‌دانم که وسیله مفیدی خواهد بود، اگر نه آن را کنار می‌گذارم. همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خدا دعا کنم که خدایا، مرا در کوره‌های رنج قرار ده،اما کنار نگذار...

☆✿☆✿☆✿☆✿☆✿☆✿☆
← داستان کوتاه ایرانی →


قیمت کاسه

عتیقه‌فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید کاسه‌ای نفیس و قدیمی دارد که در گوشه‌ای افتاده و گربه در آن آب می‌خورد. دید اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت مطلب می‌شود و قیمت گرانی بر آن می‌نهد. لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری آیا حاضری آن را به من بفروشی؟ رعیت گفت: چند می‌خری؟
عتیقه‌فروش گفت: یک درهم.
رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقه‌فروش داد و گفت: خیرش را ببینی.
عتیقه‌فروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت: عموجان، این گربه ممکن است در راه تشنه‌اش شود. بهتر است کاسه آب را هم به من بفروشی.
رعیت گفت: قربان من به این وسیله تا به حال پنج گربه فروخته‌ام. کاسه فروشی نیست.

مجموعه بهترین داستان کوتاه ایرانی


اوضاع اقتصادی کشور

شاه عباس از وزیر خود پرسید: امسال اوضاع اقتصادی کشور چگونه است؟
وزیر گفت: الحمدالله به گونه‌ای است که تمام پینه‌دوزان توانستند به زیارت کعبه روند!
شاه عباس گفت: نادان اگر اوضاع مالی مردم خوب بود کفاشان می‌بایست به مکه می‌رفتند نه پینه‌دوزان، چون‌که مردم نمی‌توانند کفش بخرند ناچار به تعمیرش می‌پردازند، بررسی کن و علت آن را پیدا نما تا کار را اصلاح کنیم.

☆✿☆✿☆✿☆✿☆✿☆✿☆
← داستان کوتاه ایرانی →


اوج بخشندگی

حاتم را پرسیدند:هرگز از خود کریم‌تر دیدی؟
گفت: بلی، روزی در خانه غلامی یتیم فرودآمدم و وی ده گوسفند داشت. فی الحال یک گوسفند بکشت و بپخت و پیش من آورد. مرا قطعه‌ای از آن خوش آمد، بخوردم.
گفتم: والله این بسی خوش بود.
غلام بیرون رفت و یک یک گوسفند را می‌کشت و آن موضع را را می‌پخت وپیش من می‌آورد. و من از این موضوع آگاهی نداشتم.
چون بیرون آمدم که سوار شوم دیدم که بیرون خانه خون بسیار ریخته است. پرسیدم که این چیست؟
گفتند: وی (غلام) همه گوسفندان خود را بکُشت.
وی را ملامت کردم که: چرا چنین کردی؟
گفت: سبحان الله تو را چیزی خوش آید که من مالک آن باشم و در آن بخیلی کنم؟
پس حاتم را پرسیدند که: تو در مقابل آن چه دادی؟
گفت: سیصد شتر سرخ موی و پانصد گوسفند.
گفتند: پس تو کریم‌تر از او باشی.
گفت: هیهات! وی هرچه داشت داده است و من آز آن چه داشتم و از بسیاری؛ اندکی بیش ندادم.

مجموعه بهترین داستان کوتاه ایرانی


مُرده

مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می‌برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می‌زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می‌گیرد که: والله، بالله من زنده‌ام! چطور می‌خواهید مرا به خاک بسپارید؟
اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می‌گویند: پدرسوخته ملعون دروغ می‌گوید. مُرده!
مسافر حیرت‌زده ماجرا را پرسید. گفتند: این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که مُرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می‌کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی‌افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعاً جایز نیست.

☆✿☆✿☆✿☆✿☆✿☆✿☆
← داستان کوتاه ایرانی →


دلیل گریه

مردی وارد دهی شد و در مکانی که اهالی ده جمع شده بودند، نشست و بنای گریه گذاشت.
سبب گریه‌اش را پرسیدند، گفت: من مرد غریبی هستم و شغلی ندارم برای بدبختی خودم گریه می‌کنم.
مردم ده او را به شغل کشاورزی گرفتند.
شب دیگر دیدند همان مرد باز گریه می‌کند، گفتند: دیگر چه شده؟ حالا که شغل پیدا کردی.
گفت: شما همه منزل و مسکن دارید و می‌توانید خوتان را از سرما و گرما حفظ کنید ولی من غریبم و خانه ندارم؛ برای همین بدبختی گریه می‌کنم.
بار دیگر اهالی ده همت کردند و برایش خانه‌ای تهیه کردند و وی را در آنجا جا دادند.
شب باز دیدند دارد گریه می‌کند. وقتی علت را پرسیدند، گفت: هر کدام از شما‌ها همسری دارید ولی من تنها در میان اطاقم می‌خوابم.
مردم این مشکل او را نیز حل کردند و دختری از دختران ده را به ازدواج او در آوردند.
باز شب هنگام مرد داشت گریه می‌کرد. گفتند: باز چی شده؟
گفت: همه شما سید هستید و من در میان شما اجنبی هستم.
به دستور کدخدا شال سبز به کمر او بستند تا شاید از صدای گریه او راحت شوند.
ولی با کمال تعجب دیدند او شب باز گریه می‌کند، وقتی علت را پرسیدند، گفت: بر جد غریبم گریه می‌کنم و به شما هیچ ربطی ندارد!

مجموعه بهترین داستان کوتاه ایرانی


پول دود کباب 

فقیری از کنار دکان کباب‌فروشی می‌گذشت. مرد کباب‌فروش گوشت‌ها را در سیخ‌ها کرده و به روی آتش نهاده باد می‌ز‌د و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود.
بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و بر روی دود کباب گرفته به دهان گذاشت. او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس به راه افتاد تا از آنجا برود ولی مرد کباب‌فروش به سرعت از دکان خارج شده، دست وی را گرفت و گفت: کجا می‌روی پول دود کباب را که خورده ای بده.
از قضا ملا از آنجا می‌گذشت جریان را دید و متوجه شد که مرد فقیر التماس و زاری می‌کند و تقاضا می‌نماید او را رها کنند. ولی مرد کباب‌فروش می‌خواست پول دودی را که وی خورده است بگیرد.
ملا دلش برای مرد فقیر سوخت و جلو رفته به کباب‌فروش گفت: این مرد را آزاد کن تا برود من پول دود کبابی را که او خورده است می‌دهم.
کباب‌فروش قبول کرد و مرد فقیر را رها کرد. ملا پس از رفتن فقیر چند سکه از جیبش خارج کرده و در حال که آنها را یکی پس از دیگری به روی زمین می‌انداخت به مرد کباب‌فروش گفت: بیا این هم صدای پول دودی که آن مرد خورده، بشمار و تحویل بگیر.
مرد کباب‌فروش با حیرت به ملا نگریست و گفت: این چه طرز پول دادن است مرد خدا؟
ملا همان‌طور که پول‌ها را بر زمین می‌انداخت تا صدایی از آنها بلند شود گفت: خوب جان من کسی که دود کباب و بوی آن را بفروشد و بخواهد برای آن پول بگیرد باید به جای پول صدای آن را تحویل بگیرد.

☆✿☆✿☆✿☆✿☆✿☆✿☆
← داستان کوتاه ایرانی →


قیامت ایرانیان

خواب دیدم قیامت شده است. هر قومی را داخل چاله‏‌ای عظیم انداخته و بر سر هر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ ایرانیان.
خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‌‏اند؟
گفت: می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.
خواستم بپرسم: اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...
نپرسیده گفت: اگر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند، خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله بازگردانیم!
 
امیدواریم از خواندن مجموعه داستان کوتاه ایرانی لذت برده باشید. از طریق ارسال نظر برایمان بنویسید کدام داستان را بیشتر دوست داشتید؟
وبگردی
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
کلیه پاسخ هایی که توسط کارشناسان و متخصصان هر رشته به کاربران داده میشود کاملا حالت پیشنهادی دارند و نباید به عنوان تشخیص, تجویز, یا رهنمودهای تخصصی و قانونی تلقی شوند و در صورت لزوم شخصی بایستی حتما از منابع تخصصی تر مانند پزشکان متخصص, وکلا, و ... نیز کمک بگیرد. این مسئولیت کاملا بر عهده مخاطبان است که قبل از هر نوع تصمیم گیری یا اقدامی از صحت و مفید بودن این اطلاعات برای خود اطمینان حاصل کرده و صرفا با مسئولیت خودشان به این پیشنهادات عمل کنند.
کلیه سوالات توسط کارشناسان رشته مربوط به هر مطلب پاسخ داده میشود.
به سوالات تکراری, خارج از موضوع, و غیرقابل انتشار پاسخ داده نمیشود.
چهره‌ها در ستاره