دکتر مریم ضابطی - 5
تاریخ انتشار: ۱۸ بهمن ۱۳۹۶ - ۱۸:۰۰
کد خبر: ۱۹۴۱۷
تعداد نظرات: ۱۶ نظر
داستان کوتاه عاشقانه انواع متنوع دارد. داستان های کوتاه عاشقانه واقعی، داستان عاشقانه با پایان خوش، داستان کوتاه عاشقانه غمگین و داستان کوتاه عاشقانه شاد از این نمونه ها هستند. انواع داستان های کوتاه عاشقانه را در ستاره بخوانید.
ستاره | سرویس فرهنگ و هنر - داستان کوتاه عاشقانه درونمایه رمانتیک دارد و به دلیل سریع خوانده شدن در دنیای مجازی طرفداران بسیار یافته است. داستان‌های عاشقانه در دسته حکایت و داستان، ژانر ادبیات عاشقانه جای می‌گیرند؛ با توجه به تم داستان، نویسنده انتخاب می‌کند که داستان کوتاه پایان خوش داشته باشد و یا با تلخی جدایی پایان یابد، در بعضی موارد نیز غم و شادی، تلخی و شیرینی در فضای داستان کوتاه به هم آمیخته‌اند. از شما دعوت می‌کنیم  که پنج داستان کوتاه عاشقانه زیبا را در مطلب حاضر بخوانید.
 

مجموعه داستان کوتاه عاشقانه

پنج داستان کوتاه عاشقانه
 
عاشق دریای مواج
صبح روز بعد زودتر از همیشه از خواب بلند شد، میز صبحانه را چید، لباس‌هایش را پوشید و برخلاف همیشه وقتش را برای صاف کردن موج‌های روی موهای فِرَش تلف نکرد. مدام جمله‌ای را که سعید، شب گذشته در گوشش نجوا کرده بود به یاد می‌آورد.
سعید درحالی‌که دستانش را مثل زنجیر دور او قلاب کرده بود، گونه‌اش را بوسید و تا جایی که مطمئن شود نفس‌هایش لاله گوش مرجان را نوازش می‌کند دهانش را جلو برد و به آرامی زیر گوشش گفت:«تو مثل بقیه نیستی، سعی هم نکن که بشی. تو روی سرت یه دریای مشکی داری. می‌خوام یه رازی رو بهت بگم. من برخلاف بقیه، عاشق دریای مواجم. دیگه هیچوقت موجارو از موهات نگیر.»
در مقابل آینه خودش را بر انداز کرد، حالا بیش از هر زمان دیگری احساس قدرت می‌کرد. رژ لب قرمزش را از لابه‌لای خرت و پرت‌های کیفش بیرون کشید و روی آینه قدی اتاق نوشت:«من تو رو نه بخاطر اینکه دوستم داری، بلکه بخاطر اینکه باعث میشی خودمو بیشتر دوست داشته باشم، دوستت دارم.»
و درحالی‌که هنوز گونه‌اش از گرمای بوسه شب گذشته سعید گرم بود، از خانه بیرون رفت.

محمدرضا جعفری


پنج داستان کوتاه عاشقانه
 
همین الان می‌خوام
یه روز مامانم اومد خونه، گفت زود باش. پرسیدم چی رو؟ گفت سورپرایزه! مبل‌ها و فرش و میز ناهارخوری و کلاً دکور خونه رو تو ده دقیقه عوض کرد و زنگ در رو زدن. هول شد از خوشحالی. گفت چشماتو ببند. چشمامو بستم. دستمو گرفت برد دم در. در رو باز کرد. گفت حالا چشماتو باز کن. چشمامو باز کردم دیدم یه پیانو یاماها مشکی، همونی که ده سال قبلش هزار بار رفته بودم از پشت ویترین دیده بودمش دم در بود. حالا نمی‌دونم همون بود یا نه. اما همونی بود که من ده سال قبل واسه داشتنش پرپر زده بودم. خیلی جا خورده بودم. گفت چی می‌گی؟ گفتم چی می‌گم؟ می‌گم حالا؟ الان؟ واقعاً حالا؟ بیشتر ادامه ندادم. پیانو رو آوردن گذاشتن اون جای خالی‌ای تو خونه که مامان خالی کرده بود. من هم رفتم تو اتاقم. نمی‌خواستم بزنم تو پرش. ولی هزار بار دیگه هم از خودم پرسیدم آخه حالا پیانو به چه درد من می‌خوره!؟ من که خیلی سال از داشتنش دل کندم. ده سالی تو خونمون خاک خورد و آخرش هم مامانم بخشیدش به نوه عموم.
یه روز اولین عشق زندگیم که چهارده سال ازم بزرگتر بود، رفت فرانسه، اون جا با یه زن فرانسوی که چند سال ازش بزرگتر بود ازدواج کرد. منم که نمی‌خواستم قبول کنم از دست دادمش شروع کردم واسه خودم داستان ساختن. ته داستانم هم این‌طوری تموم می‌شد که یه روزی بر می‌گرده، وسط داستان هم این‌جوری بود که داره همه تلاشش رو می‌کنه که برگرده. این وسطا هم گاهی به من از فرانسه زنگ می‌زد و ابراز دلتنگی می‌کرد. بعد از هفت سال خیالبافی دیدم چاره‌ای ندارم جز اینکه با واقعیت مواجه شم. شروع کردم به دل کندن. من هی دل کندم و هی خوابش رو دیدم که برگشته. دوباره دل کندم و باز خوابش رو دیدم که برگشته، تا اینکه بالاخره واقعاً دل کندم! چند سال بعدش تو فیس بوک پیدا کردیم همو. اومد حرف بزنه، گفتم حالا؟ واقعاً الان؟ من خیلی وقته که دل کندم!
یه دوستی داشتم کاسه صبرش خیلی بزرگ بود. عاشق یه پسری شده بود که فقط یک ماه باهاش دوست بود. اون یک ماه که تموم شده بود، پژمان رفته بود پی زندگیش و سایه مونده بود با حوضش! بعد چند سال یه روز بهش گفتم دل بکن. خودت می‌دونی که پژمان برنمی‌گرده. گفت ولی من صبر می‌کنم. هر کاری هم لازم باشه می‌کنم. یک سال بعد رفت پیش یک دعانویس. شش ماه بعدش با پژمان ازدواج کرد. اون روزا دوست بیچاره‌ام خیلی خوشحال بود. به خودم گفتم حتماً استثنا هم وجود داره! دو سال بعدش شنیدم که از هم جدا شدن. پیداش کردم. خیلی عصبانی بود. پرسیدم چی شده؟ گفت پژمان اونی نبود که من فکر می‌کردم. گفتم پژمان همونی بود که تو فکر می‌کردی، ولی اونی نبود که الان می‌خواستی. پژمان اونی بود که توی اون روزا، همون چندسال قبل تو می‌خواستی که باشه، و وقتی نبود، باید دل می‌کندی!

رخساره ابراهیم‌نژاد


پنج داستان کوتاه عاشقانه

بیست سالگی

وقتی بیست سالم بود، همان روزهایی که همه چیز طعم تازه‌ای دارد و به معنای واقعی جوان هستی، واسه اولین بار گلوم پیش یکی گیر کرد، از اون عشق‌های اساطیری، عاشق زیباترین دختر دانشکده شدم، سلطان دلبری و غرور، تقریباً همه دانشکده بهش پیشنهاد داده بودن و اون همه رو از دم رد کرده بود. حتی یه بار یکی از استادها بهش پیشنهاد ازدواج داد، می‌دونی او در جواب چی گفت؟ گفت: هه!
آخه «هه» هم شد جواب؟ استاد هم اون ترم از لجش هممون رو مردود کرد.
اما خب من فکر می‌کردم یه جورایی بهم علاقه داره، گاهی وقت‌ها وسط کلاس حس می‌کردم داره من رو یواشکی دید می‌زنه، ولی تا برمی‌گشتم داشت تخته رو نگاه می‌کرد و با دوستش ریز ریز می‌خندید، توی اون مدتی که همکلاسی بودیم من حتی یک کلمه هم نتونسته بودم باهاش صحبت کنم.
تا اینکه یه روز وقتی که داشتم بازیگرهای تئاتر جدیدم «باغ آلبالو» اثر چخوف رو انتخاب می‌کردم به سرم زد که اونم توی تئاترم بازی کنه، البته من هیچ وقت از هنرم سوء استفاده نمی‌کردم و این کار رو برخلاف اخلاق‌مداری یه هنرمند می‌دونستم، ولی می‌تونستم به هوای تئاتر حداقل کمی باهاش حرف بزنم، با اینکه حدس می‌زدم شاید کنف شم و به گفتن یک «هه» قناعت کنه، ولی رفتم پیشش و قضیه رو واسش گفتم، اون هم رو کرد بهم و گفت: اِ...واقعا؟ باغ آلبالو؟ نقش مادام رانوسکی؟
گفتم: نه! نقش آنیا، دختر مادام رانوسکی.
گفت: ولی من مادام رانوسکی رو خیلی دوست دارم!
گفتم: باشه، مادام رانوسکی، تو فقط بیا.
خلاصه بهترین روزهای زندگی من شروع شد، صبح‌ها به شوق دیدنش از خواب بیدار می‌شدم، عطر می‌زدم، کلی به خودم می‌رسیدم، سرخوش بودم، توی پلاتو ساعت‌ها بهش خیره می‌موندم و در آخر تمرین تئاتر، گفتگو‌های دلپذیری بین ما شکل می‌گرفت.
کاش آن روزها تموم نمی‌شد، چون زمان تکرار شدنی نیست، دیگه هیچ وقت یه جوان بیست ساله نمی‌شم، فقط می‌تونم آرزو کنم خواب آن روزها رو ببینم...
تئاتر باغ آلبالوی من به بهترین شکل با بازی آن دختر زیبا اجرا شد و تراژدیک‌ترین اثر واسه من رقم خورد، چون روز قبل از اجرا وقتی داشتیم مهمان‌های ویژه رو دعوت می‌کردیم از من خواست تا واسه نامزدش اون جلو یه صندلی رزرو کنم، از اون روز به بعد من دیگه یه جوان بیست ساله نبودم، بیست سالگی خیلی زودگذره و پس از اون دیگه چیزی واست تازگی نداره!

روزبه معین


پنج داستان کوتاه عاشقانه

من و نارازاکی
برخلاف تمام ژاپنی‌ها نه چشمای ریز بادومی داشت و نه قد کوتاه. چن سال پیش که برای شرکت تو یکی از فستیوال‌های نقاشی رفته بودم ژاپن، چن روزی رو مهمان خانواده نارازاکی بودم. بابای نارازاکی شهردار توکیو بود و مادرش یکی از اساتید برجسته طب سنتی تو ژاپن بود. یه خانواده اصیل و سنتی که ریشه‌شون به خاندان موهایسو از امپراطوری‌های کهن ژاپن برمی‌گشت. نارازاکی یه خواهر بزرگتر از خودش به اسم نانامی داشت که استاد فلسفه تو دانشگاه ملی توکیو بود.
خود نارازاکی هم دانشجوی دکترای ادبیات نمایشی در آرت کالج توکیو بود. با این وجود نارازاکی خیلی به ادبیات و فرهنگ ایرانی علاقه داشت. شاید یکی از دلایل وابستگی و علاقه شدید نارازاکی به من همین علاقه زیادش به فرهنگ و سنن ایرانی بود، البته راستشو بخواین من هم خیلی از نارازاکی بدم نمیومد، آخه نارازاکی برخلاف تمام زن‌های ایرانی که من باهاشون در ارتباط بودم نه اهل تجملات بود و نه اهل مادیات.
نارازاکی نه موهاشو رنگ می‌کرد و نه آرایش غلیظی داشت ولی با این وجود از خیلی از زن‌های ایرانی زیباتر بود. نارازاکی حتی دماغش رو هم عمل نکرده بود.چشمای درشت مشکی نارازاکی بدجوری جادوت می‌کرد، فرم صورتش غیر قابل توصیف بود، ابروهای کمونی بهم پیوسته با لب‌های درشت و پوست سفید و بدون کوچکترین لک و جوشش تو رو به چالش می‌کشید. اجزای صورتش هارمونی عجیبی داشت.
زمانی که جلوی آینه موهاشو باز می‌کرد دوست داشتی ساعت‌ها بشینی و تو گندم‌زار موهاش مشق جنون کنی. قدِ بلند و اندام کشیدش تو رو به عبادت وادار می‌کرد. زمانی که راه می‌رفت می‌تونستی گوشه‌ای از هنرنمایی خدا رو در اندام نارازاکی تماشا کنی. زمانی که روبروت می‌نشست و باهات حرف می‌زد دلت می‌خواست زمان رو متوقف کنی و سال‌ها به خواب عمیق دوست داشتنش فرو بری.
اعترافش شاید خیلی سخت باشه ولی من عمیقاً شیفته و شیدای نارازاکی شده بودم ولی شاید سخت‌تر از اعتراف به دوست داشتن نارازاکی، باور کردن این مسئله بود که نارازاکی هم دیوونه‌وار عاشق و دلباخته من شده بود، به طوری‌که حاضر بود به خاطر من، خانواده و کشورش رو ترک کنه و همراه من به ایران بیاد. یه عشق عجیب و باور نکردنی. ولی از همه اینا عجیب‌تر شاید این بود که من چن سال پیش اصلاً ژاپن نرفته بودم و عجیب‌ترش این بود که اصلاً دختری به نام نارازاکی تو ژاپن وجود نداشت، ولی چیزی که اصلاً عجیب نبود این بود من دوست داشتم تو این چن خط حس حسادت تو رو تحریک کنم، شاید به اندازه همین چن خط حسادت، عاشقم می‌شدی. حسادت اولین قدم تو راه دوست داشتنه.

بنیامین کاهانیان


پنج داستان کوتاه عاشقانه

جای خالی تو
طوبا خانم که فوت کرد، «همه» گفتند چهلم نشده حسین آقا می‌رود یک زن دیگر می‌گیرد.
سه ماه گذشت و حسین آقا به جای اینکه برود یک زن دیگر بگیرد، هر پنجشنبه می‌رفت سر خاک.
ماه چهارم خواهرش آستین زد بالا که داداش تنهاست و خواهر برادرها سرگرم زندگی خودشان هستند، خیلی نمی‌رسند که به او برسند.
طلعت خانم را نشان کرد و توی یک مهمانی نشان حسین آقا داد.
حسین آقا که برآشفت، «همه» گفتند یکی دیگر که بیاید جای خالی زنش پُر می‌شود. حسین آقا داد زد جای خالی زنم را هیچ زنی نمی‌تواند پر کند. توی اتاقش رفت و در را به هم کوبید.
«همه» گفتند یک مدتی تنها باشد مجبور می‌شود جای خالی زنش را پر کند. مرد زن می‌خواهد. حسین آقا ولی هر پنجشنبه می‌رفت سر خاک.
سال زنش هم گذشت و حسین آقا زن نگرفت. «همه» گفتند امسال دیگر حسین آقا زن می‌گیرد. سال دوم و سوم هم گذشت و حسین آقا زن نگرفت.
هر وقت یکی پیشنهاد می‌داد حسین آقا زن بگیرد، حسین آقا می‌گفت آن‌موقع که بچه‌ها احتیاج داشتند این‌کار را نکردم، حالا دیگر از آب و گل درآمدند. حرفی از احتیاج خودش نمی‌زد، دخترها را شوهر داد و به پسرها هم زن، اما وعده پنجشنبه‌ها سر جایش بود.
«همه» گفتند دیگر کسی توی خانه نمانده، بچه‌ها هم رفته‌اند، دیگر وقتش است، امسال جای خالی طوبا خانم را پر می‌کند. حسین آقا ولی سمعک لازم شده بود، دیگر گوش‌هایش حرف‌های «همه» را نمی‌شنید.
دیروز حسین آقا مُرد. توی وسایلش دنبال چیزی می‌گشتند چشمشان افتاد به کتاب خطی قدیمی روی طاقچه، دخترش گفت خط باباست، اول صفحه نوشته بود:
«هر چیز که مال تو باشد خوب است، حتی اگر جای خالی «تو» باشد، آخر جای خالی توی دل مثل سوراخ توی دیوار نیست که با یک مُشت کاهگل پر شود. هزار نفر هم بروند و بیایند آن دل دیگر هیچ‌وقت دل نمی‌شود.»

مریم سمیع‌زادگان
 
 
 امیدواریم از خواندن داستان‌های عاشقانه کوتاه لذت برده باشید. برایمان بنویسید کدام داستان را بیشتر دوست داشتید.
فال حافظ
اکرم ادیبی
وبگردی
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
کلیه پاسخ هایی که توسط کارشناسان و متخصصان هر رشته به کاربران داده میشود کاملا حالت پیشنهادی دارند و نباید به عنوان تشخیص, تجویز, یا رهنمودهای تخصصی و قانونی تلقی شوند و در صورت لزوم شخصی بایستی حتما از منابع تخصصی تر مانند پزشکان متخصص, وکلا, و ... نیز کمک بگیرد. این مسئولیت کاملا بر عهده مخاطبان است که قبل از هر نوع تصمیم گیری یا اقدامی از صحت و مفید بودن این اطلاعات برای خود اطمینان حاصل کرده و صرفا با مسئولیت خودشان به این پیشنهادات عمل کنند.
کلیه سوالات توسط کارشناسان رشته مربوط به هر مطلب پاسخ داده میشود.
به سوالات تکراری, خارج از موضوع, و غیرقابل انتشار پاسخ داده نمیشود.
نظر کاربران
انتشار یافته: ۱۶
در انتظار بررسی: ۰
علیرضا
United States
23:45 - 1397/07/24
به جز یکی دوتا از داستان ها،بقیه شون به شدت توخالی و سطحی بودن،و حتی ارزش خوندن هم نداشتن.
بدون حس
Iran, Islamic Republic of
23:01 - 1397/07/12
سلام من حسین هستم 37سالمه تعریف نیست اما خیلی هم جذابم موهام مشکی پر رنگ چشام قهوه ای تیره پوست صورتم سفید و چرب هست و جوش هم نمیزنه خوب منم خواستم داستان چرت خودمو براتون بگم ی حس مسخره چقدر احمق واقع شدم چقدر اما کور بودمو هیچ نمیدونستم
.
.
.
داستان من برای دوران اول دبیرستان بود عاشق نوه عمم شدم اون با مامانش و خواهرش خیلی میومدن خونه ما و ما رو هم خونشون دعوت میکردن اما من نمیرفتم خونه اونا البته اونا هم خیلی اسرر میکردن اما باز من قبول نمیکردمو خانوادم بدون من میرفتن مهمونی خونه اونا خلاصه تو این اومدن و رفتن ها منم کم کم عاشقش من چون درسم خوب بود می اومد پیشم که ریاضی و انگلیسی و اینا رو بهش کمک کنم تو اون بین احساسم بهش بیشتر میشد هی بیشتر و هی بیشتر (البته اینو بگم که اگه پسری دختری رو واقعا دوست داشته باشه اصلا به سکس با اون فکر نمیکنه و تمام فکرش داشتن اون دختر هست دستشو تو دستش بگیره)خلاصه اگه پسرای دیگه اینجوری نباشن من این جوریم من خیلی دوسش داشتم ب اندازه ای که فکر میکردم اون فرشتست واهای چقدر احمق بودم یا شاید کم تجربه این حسو تو دلم نگه داشتم تا پیش دانشگاهی یه هفته ای میشد که ترس از دست دادنش رو داشتم و تو اون یه هفته به این فکر میکردم که بهش بگم دوسش دارم خواستم رو در رو بگم که روم نشد(که این خودش ی اشتباه بود چون برای ابراز علاقه باید رو در رو حرف زد)ولی بهش بیام دادم...از دختر عموم کمک گرفتم که هم سن خودمه وو با هم هم شیر بودیم با هم بازی میکردیم وو اینا که خلاصه مث خواهرم هستش رفتم پیش دختر عموم قضیه رو براش گفتم اساس کردم یکم حسودی میکنه
Yalda
Iran, Islamic Republic of
21:45 - 1397/07/01
سلام به همه
داستان ها رو خوندم نميدونستم واقعي هستن يا ساختگي ولي خواستم داستان واقعي خودمو بنويسم، از عشقي ميگم كه بدون هيج ديداري رشد كرد از طريق فضاي مجازي با يه فرد غير ايراني ، يه عشق رؤيايي بود عكسمو گردنبند پلاك ساخته بود و گردنش كرده بود تا به همه نشون بده من همه زندگيش شدم قرار بود بياد و صحبت ازدواج بود همه چيز عالي بود با هيج كسي جز اون اين همه نميخنديدم يه شب كه مثل هميشه خواستيم حرف بزنيم من تازه از شركت اومده بودم خسته بودم تو پرانتز براتون عنوان كنم كه روزاي پنج شنبه و جمعه و همه شبا كارم شده بود به اقا فارسي ياد بدم تا حدودي موفق بودم تا اينكه اون روز از سركار اومدم و ديدم نوشته امشب خيلي دلتنگ توام اخه كل روز با هم صحبت نكرده بوديم من خيلي شركت سرم شلوغ بود و وقتي پيام رو خوندم بهش زنگ زدم ديدم با صداي گرفته ميگه من سرما خوردم يلدا و بعد عكس يه شربت خواب آور كه براي سرفه خوب بود رو فرستاد و گفت زود شام بخور كه كلي حرف دارم در عرض ١٥ دقيقه كارام رو جمع كردم وقتي برگشتم كلي تماس گرفتم اما مشغول بود تا بامداد كارم شده بود تماس بگيرم تا شايد خط ازاد بشه از دلهره داشتم ميمردم كه گفته مريضه من ايرانم جواب نميده كسي نيست خبر بگيرم چي شده تا صبح هزاران بار مردم و زنده شدم صبح كه شد جواب داد كه يهو خوابم برد من باهاش دعوا كردم كه چرا با من اينكارو كرده و منتظرم گذاشته و فقط گفت دركم كن!بخاطر كارش از اينستا بلاكش كردم داستان مريضي و شربت سرفه يه هفته ادامه داشت بعد از يه هفته كه با هم بهتر شديم شركت بودم گفتم فالو من قبول كن وقتي بيج باز شد يه حسي ميگفت فالور ها رو چك كن ، بله چك كردم و اولين اسم ، اسم خانم ايراني رو ديدم عكس گرفتم از صفحه و براش فرستادم ميگفت من كاري نكردم بعد پيام دادم به خانم و گفت اگه با شما بوده چرا مدام پيگير منه من خودم دوست فاب دارم اين سياه سوخته رو ميخوام چكار .... جوري عر ميزدم كه تصادف كردم و ماشينم داغون شد من هيج وقت دوست پسري نداشتم و از اول گفته بودم كه بد وابسته ميشم تمام شرايط رو قبول كرد و ادامه داديم فكر نميكردم آدم اينقد پست باشه كه بخواد دل بده و قلوه بگيره و در كنارش خيانت كنه از همون روز تركش كردم و بماند پستي و بلندي هاي بينمون ، خلاصه تلاش ميكنه برگرده ولي من يا صفرم يا صد و دلم جوري شكست كه صدام هنوز تو گوشمه و نميذاره بذارم برگرده و ميگه اشتباه كرده و از خدا ميخواد كه به هديه مسلمان شدنش من باشم اما من يه جواب دادم : من قبلا با زبون دلم با تو حرف ميزدم و تقويم رو عاشقانه ورق ميزدم ولي تو نديدي! نميتونم آدم قبلي بشم و اون مدام كارش شده پست نوشتن در مورد من ... و من موندم و يه عالم مشغله جاي من بوديد چكار ميكرديد قبولش ميكرديد يا رد ؟ و البته فضاوت نكنيد كه فقط بخاطر چت با يه خانم من كنارش گذاشتم ايشون تو اون فاصله عكس خانم رو نقاشي كرده بود و بهش قولهايي داده بود و من همه اطلاعات رو با مدرك دريافت كردم و خيلي اذيت شدم ولي خودش ميگفت بخاطر من با خانم دوست شده و ميخواسته من دلم بشكنه تا برم پي زندگيم چون خانوادش مخالف اومدن و تغير دينش بودن و در نهايت من گفتم بخاطر من عكسش رو كشيدي !!! بخاطر من دلبري كردي موفق شدي ديگه چرا دنبال مني(بماند دروغ هاي ديگه و داستانهاي ديگه اش ، فقط اين اخري بد رو دلم بود)، واقعا خدايا به چه جايي رسيدم با ادماي تو ...
خدايا عاقبت همه رو به خير كن
پاسخ ها
ناشناس
| Iran, Islamic Republic of |
۱۸:۵۲ - ۱۳۹۷/۰۷/۰۲
درکت میکنم. منم توی همچین برزخی هستم.
زینب
Iran, Islamic Republic of
00:27 - 1397/07/01
بیست سالگی و عاشق دریای مواج بسیار زیبا بود
ناشناس
Iran, Islamic Republic of
23:15 - 1397/04/31
همه عالی بودن
جواد
Iran, Islamic Republic of
15:21 - 1397/04/18
با سلام و خسته نباشید کلا داستانهاتون قشنگ بود ولی جای خالی تو از همه بهتر بود
Zahra
Iran, Islamic Republic of
08:23 - 1397/04/08
داستان جای خالی تو خیلی قشنگ بود.ممنون
عباس
Iran, Islamic Republic of
21:22 - 1397/03/29
همین الان میخوام
رخساره ابراهیم نژاد**

بیست سالگی
روزیه معین**

خسته نباشید میگم برای زحماتی که برای داستان های فوق العاده زیبایتان میکشید امیدوارم نظرات کاربران خستگی رو از تنتون بیرون کنه...
قطعاً همین‌طور خواهد بود، نظرات همه دوستان به ما انرژی می‌بخشد و از داشتن مخاطبانی چنین ارزشمند و فرهیخته به خود می‌بالیم.
nazanin zahra
Iran, Islamic Republic of
23:47 - 1397/03/19
جای خالی تو زیبا بود.ممنون لذت بردم
جای خالی تو
Iran, Islamic Republic of
00:27 - 1397/03/13
جای خالی تو
زهرا گودرزی
Iran, Islamic Republic of
16:03 - 1397/02/11
جای خالی تو
پاسخ ها
آه
| Iran, Islamic Republic of |
۱۹:۴۴ - ۱۳۹۷/۰۳/۰۹
جای خالی تو بسیار خوب بود.
aram
Iran, Islamic Republic of
15:53 - 1397/02/11
جای خالی تو خیلی قشنگ بود بقیه زیاد جالب نبودن
H.Sh
Iran, Islamic Republic of
13:58 - 1397/02/07
داستان کنار کشیدن
داستان جای خالی تو
تارا محمودی
Iran, Islamic Republic of
12:29 - 1396/11/28
تو اولین روز بهاران
من آخرین روزم
از اسفند
من با تو ام نزدیک نزدیک
تو
اندازه ی یک سال از من دور!

|دکتر یدالله گودرزی|
زولا 5
ایران تندر 5