فال حافظ
تاریخ انتشار: ۱۶ بهمن ۱۳۹۶ - ۰۹:۰۰
کد خبر: ۱۹۳۲۸
تعداد نظرات: ۱۵۱ نظر
داستان های کوتاه آموزنده با شیوه قصه گویی، مسائل اخلاقی را یادآور می شوند. با انواع داستان آموزنده، داستان کوتاه آموزنده، خلاصه یک داستان کوتاه برای انشا و ... همرا ما باشید.
یک داستان کوتاه - داستان کوتاه آموزنده - داستان کوتاه ادبی
 
ستاره | سرویس فرهنگ و هنر - داستان‌های کوتاه آموزنده و حکایت‌های کوتاه و پندآموز قابل توجه هستند و از دو جهت اهمیت می‌یابند؛ یکی اینکه جنبه سرگرمی دارند و اوقات فراغت را پر می‌کنند و دیگر آنکه به شیوه غیرمستقیم روش رفتار درست را آموزش می‌دهند. در مطلب حاضر هفت داستان کوتاه آموزنده و اخلاقی را برگزیده‌ایم که به جنبه‌های مختلف زندگی اشاره می‌کنند. شما را به خواندن این داستان‌ها دعوت می‌نماییم.
 

داستان‌های کوتاه آموزنده و زیبا

۱. دو مداد سیاه

از دو مرد دو خاطره متفاوت از گم شدن مداد سیاه‌شان در مدرسه شنیدم.
مرد اول می‌گفت:
«چهارم ابتدایی بودم. در مدرسه مداد سیاهم را گم کردم. وقتی به مادرم گفتم، سخت مرا تنبیه کرد و به من گفت که بی‌مسئولیت و بی‌حواس هستم. آن قدر تنبیه مادرم برایم سخت بود که تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت دست خالی به خانه برنگردم و مداد‌های دوستانم را بردارم. روز بعد نقشه‌ام را عملی کردم. هر روز یکی دو مداد کش می‌رفتم تا اینکه تا آخر سال از تمامی دوستانم مداد برداشته بودم. ابتدای کار خیلی با ترس این کار را انجام می‌دادم، ولی کم‌کم بر ترسم غلبه کردم و از نقشه‌های زیادی استفاده کردم تا جایی که مداد‌ها را از دوستانم می‌دزدیدم و به خودشان می‌فروختم. بعد از مدتی این کار برایم عادی شد. تصمیم گرفتم کار‌های بزرگتر انجام دهم و کارم را تا کل مدرسه و دفتر مدیر مدرسه گسترش دادم. خلاصه آن سال برایم تمرین عملی دزدی حرفه‌ای بود تا اینکه حالا تبدیل به یک سارق حرفه‌ای شدم!»
مرد دوم می‌گفت:
«دوم دبستان بودم. روزی از مدرسه آمدم و به مادرم گفتم مداد سیاهم را گم کردم. مادرم گفت:«خوب چه کار کردی بدون مداد؟» گفتم:«از دوستم مداد گرفتم.» مادرم گفت خوبه و پرسید که دوستم از من چیزی نخواست؟ خوراکی یا چیزی؟ گفتم نه. چیزی از من نخواست. مادرم گفت:«پس او با این کار سعی کرده به دیگری نیکی کند، ببین چقدر زیرک است. پس تو چرا به دیگران نیکی نکنی؟» گفتم:«چگونه نیکی کنم؟» مادرم گفت:«دو مداد می‌خریم، یکی برای خودت و دیگری برای کسی که ممکن است مدادش گم شود. آن مداد را به کسی که مدادش گم می‌شود می‌دهی و بعد از پایان درس پس می‌گیریم.» خیلی شادمان شدم و بعد از عملی کردن پیشنهاد مادرم، احساس رضایت خوبی داشتم آن‌قدر که در کیفم مداد‌های اضافی بیشتری می‌گذاشتم تا به نفرات بیشتری کمک کنم. با این کار، هم درسم خیلی بهتر از قبل شده بود و هم علاقه‌ام به مدرسه چند برابر شده بود. ستاره کلاس شده بودم به گونه‌ای که همه مرا صاحب مداد‌های ذخیره می‌شناختند و همیشه از من کمک می‌گرفتند. حالا که بزرگ شده‌ام و از نظر علمی در سطح عالی قرار گرفته‌ام و تشکیل خانواده داده‌ام، صاحب بزرگ‌ترین جمعیت خیریه شهر هستم.»
 
یک داستان کوتاه

۲. بهای یک لیوان شیر

یک داستان کوتاه در مورد یک لیوان شیر: روزگاری پسرکی فقیر برای گذران زندگی و تأمین مخارج تحصیلش دست‌فروشی می‌کرد؛ از این خانه به آن خانه می‌رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می‌کرد. تصمیم گرفت از خانه‌ای مقداری غذا تقاضا کند. به طور اتفاقی در خانه‌ای را زد. دختر جوان و زیبایی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود به جای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پسر به آهستگی شیر را سر کشید و گفت: «چقدر باید به شما بپردازم؟»
دختر پاسخ داد: «چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.»
پسرک گفت: «پس من از صمیم قلب از شما سپاسگزاری می‌کنم.»
سال‌ها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامی که متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و به سرعت به طرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی‌اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت.
سپس به اطاق مشاوره بازگشت تا هر چه زودتر برای نجات جان بیمارش اقدام کند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی از آن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چیزی نوشت. آن را درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد. چیزی توجه‌اش را جلب کرد. چند کلمه‌ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آن را خواند: «بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است!»
 
یک داستان زیبا و کوتاه
∼∼∼ داستان کوتاه آموزنده ∼∼∼
 
 

۳. سیب‌زمینی‌های بدبو

یک داستان زیبا و کوتاه در مورد کینه و نفرت: معلم یک کودکستان به بچه‌های کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازی کند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدم‌هایی که از آن‌ها بدشان می‌آید، سیب‌زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه‌ها با کیسه‌های پلاستیکی به کودکستان آمدند. در کیسه بعضی‌ها ۲ بعضی‌ها ۳، و بعضی‌ها ۵ سیب زمینی بود. معلم به بچه‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که می‌روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.
روز‌ها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه‌ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب‌زمینی‌های گندیده. به علاوه، آن‌هایی که سیب‌زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند. معلم از بچه‌ها پرسید:«از اینکه یک هفته سیب زمینی‌ها را با خود حمل می‌کردید چه احساسی داشتید؟»
بچه‌ها از اینکه مجبور بودند، سیب‌زمینی‌های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آن‌گاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی، این چنین توضیح داد:«کینه آدم‌هایی که در دل دارید و همه جا با خود می‌برید نیز چنین حالتی دارد. بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود می‌برید. حالا که شما بوی بد سیب زمینی‌ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید، پس چطور می‌خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟»
 
داستان کوتاه آموزنده
∼∼∼ داستان کوتاه آموزنده ∼∼∼
 

۴. مرده‌ای در تابوت

داستان کوتاه آموزنده در مورد باورهای فردی: یک روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگی را در تابلو اعلانات دیدند که روی آن نوشته شده بود:
دیروز فردی که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت! شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ۱۰ صبح در سالن اجتماعات برگزار می‌شود دعوت می‌کنیم! در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکی از همکارانشان ناراحت می‌شدند، اما پس از مدتی کنجکاو می‌شدند که بدانند کسی که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره می‌شده که بوده است.
این کنجکاوی تقریباً تمام کارمندان را ساعت ۱۰ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد می‌شد، هیجان هم بالا رفت. همه پیش خود فکر می‌کردند این فرد چه کسی بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هرحال خوب شد که مرد!
کارمندان در صفی قرار گرفتند و یکی یکی از نزدیک تابوت رفتند و وقتی به درون تابوت نگاه می‌کردند ناگهان خشک‌شان می‌زد و زبان‌شان بند می‌آمد. آینه‌ای درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه می‌کرد، تصویر خود را می‌دید. نوشته‌ای نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
تنها یک نفر وجود دارد که می‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسی نیست جز خود شما. شما تنها کسی هستید که می‌توانید زندگی‌تان را متحول کنید. شما تنها کسی هستید که می‌توانید بر روی شادی‌ها، تصورات و موفقیت‌های‌تان اثر گذار باشید. شما تنها کسی هستید که می‌توانید به خودتان کمک کنید.
زندگی شما وقتی که رئیس‌تان، دوستان‌تان، والدین‌تان، شریک زندگی‌تان یا محل کارتان تغییر می‌کند، دستخوش تغییر نمی‌شود. زندگی شما تنها فقط وقتی تغییر می‌کند که شما تغییر کنید، باور‌های محدودکننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسی هستید که مسئول زندگی خودتان هستید.
مهم‌ترین رابطه‌ای که در زندگی می‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است. خودتان امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیز‌های از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌های زندگی خودتان را بسازید. دنیا مثل آینه است.
این داستان کوتاه می تواند بعنوان خلاصه یک داستان کوتاه برای انشا نیز استفاده شود.
 
خلاصه یک داستان کوتاه برای انشا
 

۵. قهوه زندگی

یک داستان کوتاه آموزنده در مورد جهان بینی: چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی، هر یک شغل‌های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت‌ها با هم به دانشگاه سابقشان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند. آن‌ها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف‌هایشان هم شکایت از زندگی بود! استادشان در حین صحبت آن‌ها قهوه آماده می‌کرد؛ او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجو‌ها خواست که برای خود قهوه بریزند.
روی میز لیوان‌های متفاوتی قرار داشت: شیشه‌ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان‌های دیگر. وقتی همه دانشجو‌ها قهوه‌هایشان را ریخته بودند و هریک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت:«بچه‌ها، ببینید؛ همه شما لیوان‌های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان‌های زمخت و ارزان قیمت روی میز مانده‌اند!»
دانشجو‌ها که از حرف‌های استاد شگفت‌زده شده بودند، ساکت ماندند و استاد حرف‌هایش را به این ترتیب ادامه داد:«در حقیقت چیزی که شما واقعاً می‌خواستید قهوه بود و نه لیوان، اما لیوان‌های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاه‌تان به لیوان‌های دیگران هم بود؛ زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف‌ها زندگی را تزیین می‌کنند، اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد.
البته لیوان‌های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تأثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجه‌تان به لیوان باشد و چیز‌های با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد. پس از حالا به بعد تلاش کنید نگاه‌تان را از لیوان بردارید و در حالی که چشم‌هایتان را بسته‌اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید.
 
عکس فنجان قهوه - داستان کوتاه آموزنده قهوه زندگی
∼∼∼ داستان کوتاه آموزنده ∼∼∼


۶. اتوبوس مدرسه

یک داستان کوتاه در مورد کبر و غرور: مدرسه‌ای دانش‌آموزان را با اتوبوس به اردو می‌برد. در مسیر حرکت، اتوبوس به یک تونل نزدیک می‌شود که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده می‌شود: «حداکثر ارتفاع سه متر»
ارتفاع اتوبوس هم سه متر بود، ولی چون راننده قبلاً این مسیر را آمده بود با کمال اطمینان وارد تونل می‌شود، اما سقف اتوبوس به سقف تونل کشیده می‌شود و پس از به وجود آمده صدایی وحشتناک در اواسط تونل توقف می‌کند.
پس از آرام شدن اوضاع مسئولین و راننده پیاده شده و از دیدن این صحنه ناراحت می‌شوند. پس از بررسی اوضاع مشخص می‌شود که یک لایه آسفالت جدید روی جاده کشیده‌اند که باعث این اتفاق شده و همه به فکر چاره افتادند؛ یکی به کندن آسفالت و دیگری به بکسل کردن با ماشین سنگین دیگر و .... اما هیچ کدام چاره‌ساز نبود تا اینکه پسربچه‌ای از اتوبوس پیاده شد و گفت: «راه حل این مشکل را من می‌دانم!»
یکی از مسئولین اردو به پسر می‌گوید: «برو بالا پیش بچه‌ها و از دوستانت جدا نشو!»
پسربچه با اطمینان کامل می‌گوید: «به خاطر سن کم مرا دست کم نگیرید و یادتان باشد که سر سوزن به این کوچکی چه بلایی سر بادکنک به آن بزرگی می‌آورد.»
مرد از حاضرجوابی کودک تعجب کرد و راه حل را از او خواست. بچه گفت: «پارسال در یک نمایشگاه معلم‌مان یادمان داد که از یک مسیر تنگ چگونه عبور کنیم و گفت که برای اینکه دارای روح لطیف و حساسی باشیم باید درون‌مان را از هوای نفس و باد غرور و تکبر و طمع و حسادت خالی کنیم و در این صورت می‌توانیم از هر مسیر تنگ عبور کنیم و به خدا برسیم.»
مسئول اردو از او پرسید: «خب این چه ربطی به اتوبوس دارد؟»
پسربچه گفت: «اگر بخواهیم این مسئله را روی اتوبوس اجرا کنیم باید باد لاستیک‌های اتوبوس را کم کنیم تا اتوبوس از این مسیر تنگ و باریک عبور کند.»
پس از این کار اتوبوس از تونل عبور کرد.
خالی کردن درون از هوای کبر و غرور و نفاق و حسادت رمز عبور از مسیر‌های تنگ زندگی است.
 
یک داستان زیبا و کوتاه
 

۷. درسی از روبرت دو ونسنزو

داستان کوتاه زیبا در مورد بلند نظری: روزی روبرت دو ونسنزو گلف‌باز بزرگ آرژانتینی پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می‌شود تا آماده رفتن شود.
پس از ساعتی او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می‌رفت که زنی به وی نزدیک می‌شود.
زن پیروزی‌اش را تبریک می‌گوید و سپس عاجزانه می‌گوید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست.
دو ونسنزو تحت تأثیر حرف‌های زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که آن را در دست زن می‌فشرد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روز‌های خوشی را آرزو می‌کنم.
یک هفته پس از این واقعه دو ونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف‌بازان به میز او نزدیک می‌شود و می‌گوید: هفته گذشته چند نفر از بچه‌های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده‌اید. می‌خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است. او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد بلکه ازدواج هم نکرده و شما را فریب داده است.
دو ونسزو می‌پرسد: منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه‌ای در میان نبوده است؟
مرد می‌گوید: بله کاملاً همینطور است.
دو ونسنزو می‌گوید: در این هفته، این بهترین خبری است که شنیدم.
 
داستان کوتاه آموزنده
∼∼∼ داستان کوتاه آموزنده ∼∼∼
 

خلاصه ای از یک داستان کوتاه آموزنده

داستان آب گندیده
روزی فرد جوانی به برکه آبی رسید. آب درون برکه بسیار زلال و گوارا بود. مرد جوان به یاد پیر قبیله مقداری آب را درون سطل چرمی ریخت. پس از چند روز جوان به قبیله خود رسید و آب را تقدیم پیر کرد.
بزرگ قبیله مقدار زیادی از آب را نوشید و از گوارا بودن آن بسیار تعریف کرد. طوری که اطرافیان وسوسه شدند مقداری از آن آب را بنوشند. یکی از آشاگردان پیر قبیله به خود جرات داد و گفت ای پیر جرعه‌ای از آب را به ما بده. شاگرد بلافاصله بعد از نوشیدن آب آن را به بیرون پرتاب کرد و گفت چقدر بد مزه است. ظاهرا آب به دلیل ماندگاری در سطل چرمی، طعم چرم به خود گرفته بود.
شاگرد گفت: چگونه این آب برای تو گوارا بوده است؟ 
استاد در جواب گفت: تو آب را چشیدی و من خود هدیه را چشیدم. این آب فقط حامل مهربانی سرشار از عشق بود و هیچ چیز نمی تواند گواراتر از این باشد.
 

یک داستان زیبا و کوتاه

داستان ظرف و زندگی

معلمی با جعبه‌ای در دست وارد کلاس شد و جعبه را روی میز گذاشت. بدون هیچ کلمه‌ای، یک ظرف شیشه‌ای بزرگ و چند سنگ بزرگ از داخل جعبه برداشت و تا جایی که ظرف گنجایش داشت سنگ بزرگ داخل ظرف گذاشت. سپس از شاگردان خود پرسید: آیا این ظرف پر است؟
همه شاگردان گفتند: بله.
سپس معلم مقداری سنگ‌ریزه از داخل جعبه برداشت و آنها را به داخل ظرف ریخت و ظرف را به آرامی تکان داد. سنگ‌ریزه‌ها در بین مناطق باز بین سنگ های بزرگ قرار گرفتند. این کار را تکرار کرد تا دیگر سنگریزه‌ای جا نشود.
دوباره از شاگردان پرسید: آیا ظرف پر است؟
شاگردان با تعجب گفتند: بله. دوباره معلم ظرفی از شن را از داخل جعبه بیرون آورد و داخل ظرف شیشه ای ریخت و ماسه‌ها همه جاهای خالی را پر کردند.
معلم یکبار دیگر پرسید: آیا ظرف پر است؟
شاگردان یکصدا گفتند: بله.
معلم یک بطری آب از داخل جعبه بیرون آورد و روی همه محتویات داخل ظرف شیشه‌ای خالی کرد و گفت: حالا ظرف پر است.

سپس پرسید: می‌دانید مفهوم این نمایش چیست؟ این شیشه و محتویات آن نمایی از زندگی شماست.
اگر سنگ های بزرگ را اول نگذارید، هیچ وقت فرصت پرداختن به آن ها را نخواهید یافت. سنگ های بزرگ مهم‌ترین چیزها در زندگی شما هستند: خدا، خانواده، فرزندان، سلامتی، دوستان و علایق‌. چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر نباشند ولی این‌ها باقی بمانند، باز زندگی‌تان پای برجا خواهد بود. به یاد داشته باشید که ابتدا این سنگ ها ی بزرگ را بگذارید، در غیر این صورت هیچ گاه به آنها دست نخواهید یافت.

اما سنگ‌ریزه‌ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل: تحصیل، کار، خانه و ماشین‌. شن‌ها هم سایر چیزها هستند: مسائل خیلی ساده.

معلم ادامه داد: اگر با کارهای کوچک (شن و آب) خود را خسته کنید، زندگی خود را با کارهای کوچکی که اهمیت زیادی ندارند پر می کنید و هیچ گاه وقت کافی و مفید برای کارهای بزرگ و مهم (سنگ های بزرگ) نخواهید داشت.
اول سنگ‌های بزرگ را در نظر داشته باشید، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند.

 
 

کلام آخر

در پایان امیدواریم این داستان‌ها توجه شما را جلب کرده باشند. در صورت تمایل برایمان بنویسید کدام یک از این هفت داستان کوتاه آموزنده بیشتر از همه شما را تحت تأثیر قرار داد و چرا؟
وبگردی
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
کلیه پاسخ هایی که توسط کارشناسان و متخصصان هر رشته به کاربران داده میشود کاملا حالت پیشنهادی دارند و نباید به عنوان تشخیص, تجویز, یا رهنمودهای تخصصی و قانونی تلقی شوند و در صورت لزوم شخصی بایستی حتما از منابع تخصصی تر مانند پزشکان متخصص, وکلا, و ... نیز کمک بگیرد. این مسئولیت کاملا بر عهده مخاطبان است که قبل از هر نوع تصمیم گیری یا اقدامی از صحت و مفید بودن این اطلاعات برای خود اطمینان حاصل کرده و صرفا با مسئولیت خودشان به این پیشنهادات عمل کنند.
کلیه سوالات توسط کارشناسان رشته مربوط به هر مطلب پاسخ داده میشود.
به سوالات تکراری, خارج از موضوع, و غیرقابل انتشار پاسخ داده نمیشود.
نظرات و پرسش ها
انتشار یافته: ۱۵۱
در انتظار بررسی: ۰
اسلا
۱۱ روز پیش
داستان سیب زمینی گندیده خیلی خوب بود
Z.R
۲۹ روز پیش
خوب بود ولی نوشته کوتاه خیلی داستان های بلندی بود
مریم
۲ ماه پیش
باسلام خیلی عالی بودن من به همه دوستانم ستاره رو معرفی کردم سپاس از شما بابت برای این داستانک های زیبا و اموزنده
روژان
۳ ماه پیش
مردی در تابوت,
زیرا هر انسانی باید خودش را در ایینه ببیند،کم و کاستی هایش را شناخته؛و انها را تقویت کند.
محسن
۳ ماه پیش
اتوبوس مدرسه
بدون نام
۳ ماه پیش
ممنون از گذاشتن داستان ها. همه داستان های کوتاه رو خوندم وهمه جالب وخوب بود اما داستان روبرت بیشتر ذهنم رو مشغول کرد
بدون نام
۳ ماه پیش
مدعيا درتابوت خيلي خوب بود
غزاله
۴ ماه پیش
به نظر من داستان (بهای یک لیوان شیر) از همه زیبا تر بود
بدون نام
۴ ماه پیش
عالی بود
فاطمه
۴ ماه پیش
داستان معلم و سنگ خیلی آموزنده بود، مخصوصا در این زمانه که درگیر حاشیه های زندگی شده این و از اصل مطلب که همان سنگ های بزرگ هست غافل شده ایم...
بدون نام
۵ ماه پیش
سلام به همه ی دوستان
من از وبسایت ستاره تشکر می کنم که مطالب آموزنده ای ارائه می دهند
ممنون از
وبسایت ستاره
MAEDEH
۵ ماه پیش
داستان لیوان شیر عجیب بود چطور یک پسر فقیر یک دکتر شده بود
سید محمد حسین خلیلی
۵ ماه پیش
داستان های خیلی جالب و اموزنده ای بود . اما من معنی داستان هفت رو نفهمیدم میشه توضیح بدید
Mahia
۵ ماه پیش
یعنی اینکه مول براش ارزشی نداشت و جون ادما براش مهم بود
ساده بگیم:《پول دوست نبود.
Sevda
۵ ماه پیش
من عاشق داستان خوندن هستم و اين داستان ها به نظره من عالي هستند و الان هم که اين بيماري اومده با همين چيزها خودمون رو سرگرم کنيم خيلي خوبت
بدون نام
۵ ماه پیش
داستان7
فروزان
۵ ماه پیش
داستان بهای یک لیوان شیر واقها عالیه من برای معلمم هم ارسال کردم که خیلی راضی بودند . واقعا مرسی بابت همه ی داستان ها
Kimia
۵ ماه پیش
داستانه دومداد سیاه قشنگ بود
بدون نام
۶ ماه پیش
داستان یک لیوان شیر بسیار عالی بود
سپاسگذارم
بدون نام
۶ ماه پیش
خیلی زیبا واموزنده بود
بدون نام
۶ ماه پیش
خیلی آموزنده بود
ابوالفضل
۶ ماه پیش
بهای یک لیوان شیر:چون پسر دوره گرد پس از آن همه سال هنوز کمک آن دختر را فراموش نکرده بود
نسترن
۶ ماه پیش
واقعا همه عالی بودند ممنون
فاطمه
۷ ماه پیش
۷ خیلی قشنگ بود
A ((MI))R//S!A:::::M
۷ ماه پیش
بهای یک لیوان شیر غالب بی
.
..
...
....
.....
......
.......
بدون نام
۷ ماه پیش
سلام همه داستان ها عالی وانسان ساز و آموزنده،متشکرم
بی اسم
۷ ماه پیش
سلام خسته نباشید به دست اندرکاران وبسایت ستاره
من قبلا همه رو خونده بودم لطفا مطالب و داستان های جدیدتری بگذارید
متشکرم
HELEN JOON
۷ ماه پیش
Helo THEY ARE SO GOO I LIKE THEM
HAAPY NORWZ THEY BUY BUY
خواننده
۷ ماه پیش
درسی از روبرت دو ونسنزو
خیلی تاثیر گذار بود. ممنون
.....
۷ ماه پیش
از نظر من ۵و۶و۷وعالی بود واقعا ازش لذت بردم ولی بقیه داستان ها هم خوب بود اما به نحوه خودش و از دید هر کسی
محدثه
۸ ماه پیش
من ۴رو بیشتر دوست داشتم تازه درباره ی زندگی بود من که عاشقش شدم میخوام این رو توی برگه آچار بنویسم بعد هم برم توی کلاسم برای پنجمی ها بخونم یعنی برای دوستام مطمئنم که اونا هم خوش شون میاد
.....
۷ ماه پیش
سلام محدثه از نظر من کار خوبی که بخوای داستان هایی که برای تو آموزنده بود رو برای دوستانت بخوانی واقعا کار خوبی
Mahsa
۸ ماه پیش
همه عالی بود اما داستان اتوبوس بیشتر ب دلم نشست برای اینکه دارای روح لطیف و حساسی باشیم باید درون‌مان را از هوای نفس و باد غرور و تکبر و طمع و حسادت خالی کنیم و در این صورت می‌توانیم از هر مسیر تنگ عبور کنیم و به خدا برسیم.
مسئول اردو از او پرسید: «خب این چه ربطی به اتوبوس دارد؟»
پسربچه گفت: «اگر بخواهیم این مسئله را روی اتوبوس اجرا کنیم باید باد لاستیک‌های اتوبوس را کم کنیم تا اتوبوس از این مسیر تنگ و باریک عبور کند.»
بهاره
۸ ماه پیش
شماره 4
ایلیاد
۸ ماه پیش
من از داستان ۱و۲ لذت بردم خیلی ممنون!!!
بدون نام
۸ ماه پیش
خیلی عالی بود و همین طور اموزنده مخصوصا داستان قهوی
زندگی ولی در کل یک از یک بهتر بود
بدون نام
۸ ماه پیش
گلف باز
مریم محمدی
۸ ماه پیش
باسلام وعرض ادب خدمت دوستان عزیزم واقعا متشکرم از شما دوستان که این مطالب را درخدمت ما می گذارید من از داستان بهای یک لیوان شیر خیلی خوشم امد هم زیبا هم باادبانه وهمچنین اموزنده است.باتشکر.
هلنا
۷ ماه پیش
سلام خوبید ممندون از داستان های خوبتون خیلی آموزنده بودن عیدتون مبارک خیلی خیلی خوب بودند ممندن از قدردانی شما و زحماتتون لطفا جوابم رو بدید
بدون نام
۸ ماه پیش
واقعا عالی بود
ستایش
۸ ماه پیش
بهای یک لیوان شیر
ریزان
۹ ماه پیش
داستان اخری از همه بهتر بود
ریرا
۹ ماه پیش
سلام داستان هفتم اصلا خوب نبود
ناشناس
۹ ماه پیش
خیلیم خوب بود
بدون نام
۱۰ ماه پیش
باسلام واحترام وخسته نباشید.اتوبوس مدرسه زیرا می گویند بزرگی به عقل است نه به سال و...
HELEN JOON
۷ ماه پیش
بله درسته همه ی داستان‌ها خوب و قشنگ بودن فکر می کنم که شما منظور داستان رو نفهمیدی عزیز دلم
زیرا
۹ ماه پیش
شما اصلا منظور اینظارت داستان ها را نفهمیده اید
اسماعیل
۱۰ ماه پیش
داستانها همه عالی بودند
فنیا
۱۰ ماه پیش
به نظرم داستان "بهای یک لیوان شیرگ از همه بهتر بود.
***
۱۰ ماه پیش
عاااااااالیییییی
بدون نام
۱۱ ماه پیش
زیاد خوب نبودن غیر از اولی
ناشناس
۱۰ ماه پیش
عالی مثل تعم رانی
محمد
۱۱ ماه پیش
درود بر شما . هرکدام از داستان ها از دیگری جذاب تر و آموزنده تر بود . سپاسگزارم
رنجبر
۱۰ ماه پیش
کودکستان
babak kashkooki
۱۱ ماه پیش
استاد و قهوه
بدون نام
۱۱ ماه پیش
بسیار عاااااالی
بدون نام
۱۱ ماه پیش
سلام همه داستانها جالب بود/ ممنون
بینظیر
۱ سال پیش
خیلی ها عالی بود سیب زمینی های بدبو و بهای یک لیوان شیر و مرده ای درتابوت وای اینا همه عالیه عاشقش شدم تشکر از اینجور داستان های زیبای تون
رقيه اصغري
۱ سال پیش
داستان آخر چون داشتن دل پاك و رئوف رو يادم داد
سحر حمیدی
۱ سال پیش
سلام علیکم خدا کند جور صحتمند باشین
میخواستم بپرسم چګونه میتوانم ذهن افکار خود را از تشویش ها دور کنم من همیشه فکر میکنم گریه میکنم از زندگی که دارم راضی نیستم.
به امید نظریات مثبت تان

همراه گرامی؛ پیشنهاد می‌کنیم مطلب درمان استرس و اضطراب با ۱۶ راهکار ساده را مطالعه کنید. فراموش نکنید که پیش از هر چیز، یاد خدا آرامبخش دلهاست.

مریم
۲ ماه پیش
دوست خوب من هم مثل شما بودم دارم سعی میکنم خودم رو بهتر کنم واقعا خیلیها هست که از ما بدتر هست وضع زندگی و حال روحی و وضع جسمانیشون من در زنگی شکست خوردم یه پسر بیمار دارم و به سختی زندگی میکنم ولی الان بازهم خدارو شکر میکنم
بدون نام
۱ سال پیش
قهوه زندگی و سیب زمینی های بدبو
محمد حسین خواجوئی
۱ سال پیش
باسلام. داستان بهای یک لیوان شیر.
چون هر کاری را که انسان انجام می دهد بازخوردش به خودش بر می گردد.
ناشناس
۹ ماه پیش
شماره6 چون امام کاظم میفرمایدشایدچیزی که خدا به ذهن
شما می آ رود راه حل این مشکل است
سنا
۱ سال پیش
سیب زمینی ها چون هیچ کس نمی تواند با کینه به همه جا برود و بوی بد آهنها را تحمل کند و تاجایی که میتوانیم باید کینه ها را از دل خود بیرون کنیم تا هیچوقت باعث از بین رفتن دوستیمان نباشد
فریما
۱ سال پیش
واقعا همه این هفت داستان تاثیر گذاری خیلی خاصی برایم داشت بالخصوص بهای یک لیوان شیر.
ممنون.
عرش
۱ سال پیش
عالییییه
بدون نام
۱ سال پیش
اموزنده ترین داستان ها شماره ۲ و ۴ و ۶ بود به نظر من بسیار زیبا بود
صابر
۱ سال پیش
داستان لیوان شیر خیلی زیبا بود
محمد نامی
۱ سال پیش
بهترین داستان لیوان شیر بود
احسان
۱ سال پیش
بهای یک لیوان شیر خیلی خوب بود
Dsygg
۱ سال پیش
بهای یک لیوان شیر قشنگ ترین داستانی بود که شنیدم
hiva
۱ سال پیش
داستان هایی که دوست داشتم یک لیوان شیر و اتوبوس مدرسه و درسی از دو ونسنزو بودند.
مریم مرادی
۱ سال پیش
داستان اول بسیارآموزنده بود
متین میرزاد
۱ سال پیش
داستان اولی خیلی آموزنده
حمید
۱ سال پیش
عالییییییی
ناشناس
۸ ماه پیش
واسه منم عاللللییییی بود
بدون نام
۱ سال پیش
سلام خسته نباشید . ممنون خوب بوذن
باران
۱ سال پیش
داستان آخر بهترین داستان است چون انسانیت را واقعاً به نمایش میگذارد.
محمود
۱ سال پیش
خداقوت
خیلی با حال بود
ماشاءالله به انتخاب هایتان.
بنده به عنوان یه معلم و مربیان بسیار استفاده کردم. ممنون
از حسن نظر شما سپاسگزاریم.
فرامرز زمزمی بناب
۱ سال پیش
بهای یک لیوان شیر
احمدی
۱ سال پیش
سپاس همه داستان های تان عالی وآموزنده بود اما شماره 2 و 5 عالیترین بود
علی
۱ سال پیش
الناز
۱ سال پیش
آتنا
۱ سال پیش
آخریه واقعا عالی بود ممنونمممم
Kasra
۱ سال پیش
واقعا لذت برم از داستان 3و4و7 واقعت عالی بود ممنون از سایتتون
پارسا
۱ سال پیش
اخری بهتر بود
بدون نام
۱ سال پیش
ariana
۱ سال پیش
با سلام خدمت شما به نظر من داستان برتر و خوب داستان قهوه زندگی است زیرا ما اگر بتوانیم درک کنیم که مشکلات زندگی را بزرگ نکنیم و این فرهنگ را در خانواده ها رواج دهیم که اگر مشکلی برای ما پیش امد با راه حل های خوب ان را بر طرف کنیم . بزرگان همیشه می گویند هیچ وقت باطن زندگی خود را با ظاهر زندگی دیگران مقایسه نکنید
بدون نام
۱۰ ماه پیش
همه عالی ولی اتوبوس رابیشتردوست دارم
محمد
۱ سال پیش
همشون جالب بودن اما بهترینشون داستان 7 ام بودش که البته بعضی ها نتوانستند درکش کنند ولی من تونستم اما متما نیستم که کاملا درست باشه می شود بگید درسته یا نه. گفته ی اخر گلف باز برای من تعجب اور بود اما
شاید منظورش این بود که :
خدا را شکر که هیچ بچه ای در معرض بیماری نیست و البته تبرای من پول مهم نیست
ناشناس
۸ ماه پیش
عاشقتم برا ابن نظراتت دلم و با خودت بردی ناقلا
مهسا تیموری
۱ سال پیش
همشون عالی بودن ممنونم
بدون نام
۱ سال پیش
سلام داستان بهای یک لیوان شیر بسیا عالی وامزونده بود تشکر
با سلام و سپاس از شما مخاطب گرامی. خوشحالیم که داستان‌ها مورد توجه شما قرار گرفته است.
hossein.t.a.k0098
۱ سال پیش
به نظر من داستان بهای یک لیوان شیر تاثیر گذار و جالب تر از همشون بود . نه اینکه بگم بقیه بد بودن بلکه همشون خوب بودن ولی داستان بهای یک لیوان شیر زیبا تر بود...
بدون نام
۱ سال پیش
همشون خوب بودن
ه
۱ سال پیش
همشون خوب بودن اما سیب زمینی بد بو بهتر بود
لاله
۱ سال پیش
از نظر من داستان شماره ی ۳ خوب بود
وهمه
ی داستان ها خیلی کوتاه بودند
ناشناس
۱ سال پیش
باشه از این به بعد میگم که داستان هارو زیاد کنند
بهار
۱ سال پیش
با سلام داستان شماره ی دو جالب و اموزنده بود زیرا در این داستان پند هایی مانند سخت کوشی در علم کمک به هم نوعان و بهتره پول مهمه نباشه در زندگی
قاسم
۱ سال پیش
همه داستانها جالب بودن ،چون هرکدومشون به نحوی توی زندگی هرفردی نقش داشته که بخاطر اون در زندگی ضربه خوردن و میخوان دیگه ضربه نخورن یا حداقل نزارن فرد دیگه بخاطر اون کار ضربه نخورن.
Mohamad Dadagar
۱ سال پیش
علی صفاری
۱ سال پیش
با سلام حضور گرد اورنده و نگارنده محترم
بهترین داستا مربوط به مداد و تابوت بود اولی حس کمک و دوست داشتن را نشون میداد و دیگری خود بزرگ بینی رو تداعی میکرد
بدون نام
۱ سال پیش
داستان آخری خوب و آموزنده بود چون سلامتی همنوعان مهمه
اکرم
۱ سال پیش
سلام
همه داستان ها جالب بودن چون به نوعی ما رو به داشتن رفتار و اخلاق خوب ترغیب میکنن
ولی به نظر من مداد سیاه و سیب زمینی بدبو چون از کودکی شروع به شکل گیری و عادت دادن به رفتار و کردار درست هست، خوب بودن

و یک لیوان شیر باعث شده تا مدتها حس خوب نیکی در یادها ماندگار بشه

اما مفهوم واقعی مردی در تابوت، ما هر لحظه میتونیم خودمون رو تغییر بدیم اگر خودمون بخواهیم

ممنون
حنانه
۱ سال پیش
خیلی عالی بود. مخصوصا آخریش
عسل
۱ سال پیش
اره خیلی عالی بود
ایمان شیوک از مشهد
۱ سال پیش
سلام همه داستانها خوب بود ولی
من داستان شماره ۷را بیشتر پسندیدم بخاطر اینکه اوبیشتر بفکر جان مردم بوده تا پول.


باتشکر
زیبا
۱ سال پیش
خیلی خوب بود عزیز مخصوصا اخریه ت
امير
۱ سال پیش
من از همه ي داستان ها خوشم اومد به جز درسي از روبرت دو ونسنزو لطفا به جاي اين يه داستان ديگر بگذاريد داستان هاي بيشتري هم بگذاريد
ریحانه ابوطالبی
۱ سال پیش
مررررررسی واقعا عالی بوود
تشکر خیلی زیاد
ریحانه ابوطالبی
۱ سال پیش
مررررررسی واقعا عالی بوود
تشکر خیلی زیاد
محمدمحمدی
۲ سال پیش
سلام داستان دو مدادسیاه گاهی اوقات رفتارخودمان رویاطرافیانمان می تواند اثرا بسیار خوب یامخراب بگذارد پس بهتر است در ارتباط با اطافیان مان بیشتر دفت کنیم به خصوص کودکان.
ماهرخ
۲ سال پیش
باعرض سلام وخسته نباشیدخدمت همه ی شماعزیزان،من ازهمه ی داستان هاخوشم اومد امابیشترین تاثیرراداستان های*** ۱-دومدادسیاه ۲-قهوه ی زندگی***برروی من گذاشتندازاین که مطالب خوب وآموزنده ای برای مامیگذارید ازشما بینهایت سپاسگذارم وهمگی خسته نباشیدباتشکر
لیلا
۲ سال پیش
داستان یک لیوان شیر
با اینکه من این داستان رو دو بار دیگر خوانده ام..ولی هر بار که می خوانم حالم رو عوض می کنه..یه داستان عالی و بی نهایت تاثیر گذاره
عسل
۱ سال پیش
اره
مجتبی یوسغی
۲ سال پیش
داستان اتوبوس مدرسه و گلف باز بیشتر نظر منو جلب کرد. البته بقیه داستانها هم خوب بودن
بدون نام
۲ سال پیش
س.داستان رابرت
علی
۲ سال پیش
۱.دو مداد
۷. درسی از روبرت دو ونسنزو
آنا
۲ سال پیش
سلام. من همه داستان هاتون رو دوست داشتم، اما لیوان شیر و قهوه زندگی رو از همه بیشتر. ممنون از داستان های زیباتون. راستش امشب بخاطر عدم موفقیتم از کاری با اینکه خدارو شکر زندگی خوبی دارم خیلی ناراحت بودم اما داستان های شما آرومم کرد. امیدوارم همیشه موفق و سربلند باشید.
ayda.s
۲ سال پیش
راستش همه خوب بودن و هر کدوم چیزی رو میرسوند نمیتونم بگم فقط اون یکی عالی بود یا این یکی .همه عالی بودن:-)
بدون نام
۲ سال پیش
همشون عالی بودند
ناشناس
۲ سال پیش
omg
من
۲ سال پیش
داستان هاى
دو مداد
مرده اي در تابوت
بهاي يه ليوان شير
قهوه زندگى
اتوبوس مدرسه
به من گفت مهم نيست انسان هاى اطرافت چي ميگن ولى هر طور هست لايق تو نيستد
ناشناس
۱ سال پیش
سینا
يلدا
۲ سال پیش
سلام ... داستان يك ليوان شير ... آدم اگه خوب فكر كنه و بدونه ك هر رفتاري ازش سر بزنه جوابش بهش بر ميگرده خيلي اتفاق هاي بد نميفته و بسياري از اتفاق هاي خوب پيش مياد ... بدون توقع خوب باشيم ...
دختر بهار
۲ سال پیش
دو مداد و مرده ای در تابوت
ناشناس
۲ سال پیش
November won
بدون نام
۲ سال پیش
داستان يك ليوان شير ...جهنم تو همين دنياست
اوین
۲ سال پیش
سلام. همه ی داستان ها زیبا و دلچسب بودن ولی بعضی هاشون تکراری. داستان شماره ی دو با مضمون یک لیوان شیر مثل همیشه بازم اشک منو در اورد. تین داستان بینظیر و عالیه. واقعا دوسش دارم. ممنون از شما
فائزه
۲ سال پیش
داستان بهای شیر ودومدادسیاه وداستان بازیکن گلف بیشتر ازهمه منو تحت تاثیرقراردادواقعاجالب بود.اینکه روحیه بخشندگی و روحیه انسانیت و همینطورازخودگذشتگی رو یاداوری میکنه.ممنون ازشماخیلی خوب بود
الی
۲ سال پیش
همه داستانها خوب بود و مطلبی برای یادگیری داشتن
ناشناس
۲ سال پیش
همه داستان عالی بود متشکرم
زهرا
۲ سال پیش
آخرین داستان بسیار زیبا بود
پرنیا
۲ سال پیش
با سلام
داستان دو مداد و اتوبوس
بهترین بود از نظر من
سپاش گذارم
رضا
۲ سال پیش
همه خوب بودن ولی بهای یه لیوان شیر خیلی عالی بود هرچند بارها ایننو خونده بودم ولی هر بار میخونم بغض میگیره ممنونم
متفكر
۲ سال پیش
داستان تونل تنگ خيلي تاثيرگذار بود
خسرو
۲ سال پیش
با سلام
از داستان های کوتاه و زیبایتان سپاسگزارم

داستان دونسنزو جالب ترین بود
با تقدیم احترام
محمد
۲ سال پیش
داستان يك ليوان شير عالييييي بود.
ناشناس
۸ ماه پیش
خاکککک الان میدوننن عاشقتم
مهدی العیدانی
۲ سال پیش
واقعا همه خوب بودند دستتان درد نکنه
شايان
۲ سال پیش
به نظر من داستان درسي از روبرت خيلي منو تحت تاثير قرار داد.واقعا زيبا بود