مرجع کامل تعبیر خواب

تاریخ انتشار: ۰۹ آبان ۱۳۹۶ - ۰۹:۵۳
کد خبر: ۱۵۹۱۱
شعر درباره عشق از اشعار ناب پارسی است. شاعر بسته به اینکه عابد و عارف باشد یا عاشق و شیدای معشوق زمینی، به عشق معانی متفاوتی در شعر می بخشد.

ستاره | سرویس سرگرمی - شعر درباره عشق در بیشتر دیوان‌های شعری به چشم می‌خورد. عشق به محبت بیش از اندازه گفته می‌شود و هر یک از شاعران بسته به روحیات و جهان‌بینی خود یکی از معانی عشق را در شعر خود به کار گرفته اند که نگاه‌های متفاوت آنها باعث تقسیم عشق به روحانی، الهی، حقیقی، مجازی، آسمانی و زمینی شده است. در دوره معاصر عشق در شعر بیشتر به عشق زمینی تعبیر می‌شود. اشعار متنوع و گوناگون ادبیات پارسی درباره عشق را در ستاره بخوانید.

عکس خوشنویسی گویند عشق چیست بگو ترک اختیار

گزیده اشعار سنتی درباره عشق

آن روح را که عشق حقیقی شعار نیست

نابوده به که بودن او غیر عار نیست

در عشق باش که مست عشقست هر چه هست

بی کار و بار عشق بر دوست بار نیست

گویند عشق چیست بگو ترک اختیار

هر کو ز اختیار نرست اختیار نیست

عاشق شهنشهیست دو عالم بر او نثار

هیچ التفات شاه به سوی نثار نیست

عشقست و عاشقست که باقیست تا ابد

دل بر جز این منه که به جز مستعار نیست

تا کی کنار گیری معشوق مرده را

جان را کنار گیر که او را کنار نیست

آن کز بهار زاد بمیرد گه خزان

گلزار عشق را مدد از نوبهار نیست

آن گل که از بهار بود خار یار اوست

وآن می که از عصیر بود بی‌خمار نیست...

مولانا

❆❆❆❆❆

خانه پر بود از متاع صبر این دیوانه را

سوخت عشق خانه سوز اول متاع خانه را

خواه آتش گوی و خواهی قرب، معنی واحد است

قرب شمع است آنکه خاکستر کند پروانه را

هر چه گویی آخری دارد به غیر از حرف عشق

کاینهمه گفتند و آخر نیست این افسانه را

گرد ننشیند به طرف دامن آزادگان

گر براندازد فلک بنیاد این ویرانه را

می ز رطل عشق خوردن کار هر بی ظرف نیست

وحشیی باید که بر لب گیرد این پیمانه را

وحشی بافقی

❆❆❆❆❆

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه‌ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت

عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

عقل می‌خواست کز آن شعله چراغ افروزد

برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز

دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند

دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد

جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت

دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد

حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت

که قلم بر سر اسباب دل خرم زد

حافظ

❆❆❆❆❆

جهان بی عشق سامانی ندارد

فلک بی میل دورانی ندارد

نه مردم شد کسی کز عشق پاکست

که مردم عشق و باقی آب و خاکست

چراغ جمله عالم عقل و دینست

تو عاشق شو که به ز آن جمله اینست

اگر چه عاشقی خود بت پرستیست

همه مستی شمر چون ترک هستیست

به عشق ار بت پرستی دینت پاکست

وگر طاعت کنی بی عشق خاکست...

فدای عشق شو گر خود مجازیست

که دولت را درو پوشیده رازیست

حقیقت در مجاز اینک پدید است

که فتح آن خزینه زین کلید است...

امیرخسرو دهلوی

❆❆❆❆❆

فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فتاد

دودش به سر درآمد و از پای درفتاد

مجنون ز جام طلعت لیلی چو مست شد

فارغ ز مادر و پدر و سیم و زر فتاد

رامین چو اختیار غم عشق ویس کرد

یک بارگی جدا ز کلاه و کمر فتاد

وامق چو کارش از غم عذرا به جان رسید

کارش مدام با غم و آه سحر فتاد

زین گونه صد هزار کس از پیر و از جوان

مست از شراب عشق چو من بی‌خبر فتاد

بسیار کس شدند اسیر کمند عشق

تنها نه از برای من این شور و شر فتاد

روزی به دلبری نظری کرد چشم من

زان یک نظر مرا دو جهان از نظر فتاد

عشق آمد آن چنان به دلم در زد آتشی

کز وی هزار سوز مرا در جگر فتاد

بر من مگیر اگر شدم آشفته دل ز عشق

مانند این بسی ز قضا و قدر فتاد

سعدی ز خلق چند نهان راز دل کنی

چون ماجرای عشق تو یک یک به درفتاد

سعدی

تایپوگرافی واژه عشق

 

گلچین غزل معاصر با مضمون عشق

آن نه عشق است که بتوان بر غمخوارش برد

یا توان طبل‌زنان بر سر بازارش برد

عشق می‌خواهم از آن‌سان که رهایی باشد

هم از آن عشق که منصور، سر دارش برد

عاشقی باش که گویند به دریا زد و رفت

نه که گویند خسی بود که جوبارش برد

دلت ایثار کن آن‌سان که حقی با حقدار

نه که کالاش کنی، گویی طرارش برد

شوکتی بود در این شیوه شیرین روزی

عشق بازاری ما رونق بازارش برد

عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ

که به عمری نتوان دست در آثارش برد

مرد میدانی اگر باشد از این جوهر ناب

کاری از پیش رود کارستان که «آرش» برد

حسین منزوی

❆❆❆❆❆

هر چه این احساس را در انزوا پنهان کند

می‌تواند از خودش تا کی مرا پنهان کند؟

عشق، قابیل است؛ قابیلی که سرگردان هنوز

کشته خود را نمی‌داند کجا پنهان کند

در خودش، من را فرو خورده ست، می‌خواهد چه قدر

ماه را بیهوده پشت ابرها پنهان کند؟

هرچه فریاد است از چشمان او خواهم شنید

هر چه را او سعی دارد بی صدا پنهان کند

آه!، مردی که دلش از سینه‌اش بیرون زده ست

حرف‌هایش را، نگاهش را، چرا پنهان کند؟

خسته هرگز نیستم، بگذار بعد از سال‌ها

باز من پیدا شوم، باز او مرا پنهان کند

نجمه زارع

❆❆❆❆❆

من در پی رد تو کجا و تو کجایی

دنبال تو دستم نرسیده است به جایی

ای «بوده» که مثل تو نبوده است، نگو هست

ای «رفته» که در قلب منی گرچه نیایی

این عشق زمینی است که آغاز صعود است

پایبند «هوس» نیستم ای عشق «هوایی»

قدر تنی از پیرهنی فاصله داریم

وای از تو چه سخت است همین قدر جدایی

ای قطب کشاننده پر جاذبه دیگر

وقت است دل آهنی‌ام را بربایی

گفتی و ندیدی و شنیدی و ندیدم

دشنام و جفایی و دعایی و وفایی

یک عالمه راه آمده‌ام با تو و یک بار

بد نیست تو هم با من اگر راه بیایی...

مهدی فرجى

❆❆❆❆❆

گر عقل پشت حرف دل، اما نمی‌گذاشت

تردید پا به خلوت دنیا نمی‌گذاشت

از خیر هست و نیست دنیا به شوق دوست

می‌شد گذشت... وسوسه اما نمی‌گذاشت

این قدر اگر معطل پرسش نمی‌شدم

شاید قطار عشق مرا جا نمی‌گذاشت

دنیا مرا فروخت ولی کاش دست‌کم

چون بردگان مرا به تماشا نمی‌گذاشت

شاید اگر تو نیز به دریا نمی‌زدی

هرگز به این جزیره کسی پا نمی‌گذاشت

گر عقل در جدال جنون، مرد جنگ بود

ما را در این مبارزه تنها نمی‌گذاشت

ای دل بگو به عقل که دشمن هم این چنین

در خون مرا به حال خودم وا نمی‌گذاشت

ما داغدار بوسه‌ وصلیم چون دو شمع

ای کاش عشق سر به سر ما نمی‌گذاشت



عقل بیهوده سر طرح معما دارد

بازی عشق مگر شاید و اما دارد...

تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است

چه سر انجام خوشی گردش دنیا دارد...

عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت

چه سخن ها که خدا با من تنها دارد

فاضل نظری

❆❆❆❆❆

مرگ آن است که عشق تو توهّم گردد

آن‌که می‌خواست تو را، قسمت مردم گردد

یا که با سادگی عاشق شوی و چندی بعد

دل تو متّهمِ سوءِ تفاهم گردد

پیش آدم خبر از میوه‌ ممنوعه نبود

حیفِ عشق است که تعبیر به گندم گردد

اشکم افتاد به خاک و به خدا دیدن داشت

چه کسی دیده وضویی که تیمّم گردد؟

مثل یک برکه بی‌ماه فقط می‌خواهم

آن‌چنان غرق تو باشم که دلم گم گردد

باز هم حرفِ دلم را که نگفتم... گفتم؟

عشق بهتر که همین‌گونه ترنّم گردد

سیدمهدی طباطبایی

❆❆❆❆❆

ای عشق! ای عمیق‌ترین احتیاج‌ها

درمان دردها و خود از بی علاج‌ها

ایمانِ کفر، شادیِ غم، شوقِ بی امید

آمیزه‌ شگرف‌ترین امتزاج‌ها

با یاد گیسوان خمت باز مانده‌ام

با صد هزار سلسله از اعوجاج‌ها

با اعتبار حسن، نه با حسن اعتبار

در سکه‌های قلب در افکن رواج‌ها

دلسرد مثل قطب شدم، سهم من نشد

یک شعله بوسه از لب آتش مزاج‌ها

وقتی ز چشم‌های تو گیسو کنار رفت

در شام‌های تیره عیان شد سراج‌ها

در انتهای شعر به آغاز می‌رسم

ای عشق! ای عمیق ترین احتیاج‌ها

سیدمحمدمجید موسوی گرمارودی

خوشنویسی غم عشق

 

ابیات پراکنده در مورد عشق

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند



یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب

کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است



آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفت

وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت



عشقبازی کار بازی نیست ای دل سر بباز

زان که گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس



راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

حافظ

❆❆❆❆❆

اگر تو عمر در این ماجرا کنی سعدی

حدیث عشق به پایان رسد نپندارم

سعدی

❆❆❆❆❆

گرز برآورد عشق کوفت سر عقل را

شد ز بلندی عشق چرخ فلک پست دوش



عشق از اول چرا خونی بود

تا گریزد آنک بیرونی بود



عشق جوشد بحر را مانند دیگ

عشق ساید کوه را مانند ریگ

عشق بشکافد فلک را صد شکاف

عشق لرزاند زمین را از گزاف

مولانا

❆❆❆❆❆

در اصل حل مسأله عشق کس نکرد

یا ما بدین دقیقه مشکل نمی‌رسیم



قیدیست قید عشق که ذوقش کسی که یافت

هرگز طلب نکرد دل باز رسته‌ای

وحشی بافقی

❆❆❆❆❆

طریق عشق سستی بر نتابد

محبت جز درستی بر نتابد



ای صوفی، ار تو منکر عشقی به زهد کوش

ما را ز عشق توبه نفرمود پیر ما



پیوسته من ز عشق حذر کردمی، کنون

آن چشم‌های شوخ مرا عشقباز کرد



عشق بی‌علت ترنج دوستی بار آورد

گر به علت عشق ورزی رنج و تیمار آورد

اوحدی مراغه ای

❆❆❆❆❆

غم عشق تو، به جان است و نگویم به کسی‌

که در این بادیه غمزده، غمخواری‌ نیست

امام خمینی

❆❆❆❆❆

عشق همدست به تقدیر شد و کار مرا ساخت

برو ای عقل که کاری تو به تدبیر نکردی

شهریار

❆❆❆❆❆

عشق نام بی نشانه است و کس

نام دیگری بدان نمی‌دهد

قیصر امین پور

❆❆❆❆❆

کجاست عشق که تا قید آبرو بزنیم

به کوی میکده‌ها باز ‌های و هو بزنیم...

بیژن ترقی

❆❆❆❆❆

کمی دیر آمدی ای عشق اما باز با این حال

اگر چیزی از این غارت‌زده باقیست غارت کن

حسین زحمتکش

❆❆❆❆❆

در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است

وقتی همه بودن ما جز هوسی نیست

هوشنگ ابتهاج

❆❆❆❆❆

«باوفا» خواندمت از عمد که تغییر کنی

گاه در عشق نیاز است به تلقین کردن

کاظم بهمنی

❆❆❆❆❆

تشنگانِ مِهر محتاج ترحم نیستند

کوشش بیهوده در عشق از گدایی بهتر است

فاضل نظری

❆❆❆❆❆

مزه عشق به این خوف و رجاهاست رفیق

عشق سرگرمی‌اش آزار و تسلاست رفیق

انسیه سادات هاشمی

❆❆❆❆❆

پروار می‌شویّ و گرفتار می‌شوی

ای عشق! ای پرنده در بند! پر بگیر

سعید توکلی

❆❆❆❆❆

قصه ما و عشق ما ماه به چاه کردنست

قول و غزل چه سان که این نامه سیاه کردنست

نسرین قلندری

❆❆❆❆❆

می‌نوشتم عشق دستم بوی شبنم می‌گرفت

آهِ حوای درون، دامان آدم می‌گرفت

غزل تاجبخش

تایپوگرافی ای عشق در آتش تو فریاد خوش است

 

گزیده رباعی راجع به عشق

 

من حاصل عمر خود ندارم جز غم

در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم

یک همدم باوفا ندیدم جز درد

یک مونس نامزد ندارم جز غم

حافظ

❆❆❆❆❆

آنان که زبان عشق را می‌دانند

لب بسته سرود عاشقی می‌خوانند

با رفتن‌شان ترنم آمدن است

خورشید غروب کرده را می‌مانند

سیدحسن حسینی

❆❆❆❆❆

ای خانه ات آباد، خراباتت کو؟

ای چشمه نور، انشعاباتت کو؟

در شهر نشانه ای ز تبلیغ تو نیست

ای عشق ستاد انتخاباتت کو؟

مهدی جهاندار

❆❆❆❆❆

ای عشق در آتش تو فریاد خوش است

هر کس که در آتش تو افتاد خوش است

بیداد خوش است از تو وز هستی ما

خاکسترکی سپرده بر باد خوش است!



ای دل به کمال عشق آراستمت

از هر چه به غیر عشق پیراستمت

یک عمر اگر سوختم و کاستمت

امروز چنان شدی که می‌خواستمت



ای عشق غم تو سوخت بسیار مرا

آویخت مسیح‌وار بر دار مرا

چندان که دلت خواست بیازار مرا

مگذار مرا ز دست مگذار مرا



ای عشق پناهگاه پنداشتمت

ای چاه نهفته راه پنداشتمت

ای چشـــــم سیاه، آه ای چشم سیاه

آتش بودی نگاه پنداشتمت



با یاد تو لبریز کنم جامم را

نام تو شکرریز کند کامم را

ای عشق تو برده تاب و آرامم را

در جام تهی ببین سرانجامم را

فریدون مشیری

 

عکس نوشته درخت عشق

 

شعر نو در مورد عشق

 

چطور آن همه شب بین موهایت جا دادی؟

چگونه یک سبد بهار در چشم‌هایت کاشتی؟

چطور این همه عشق روی لب‌هایت جا شد؟

آه...

چگونه بغل بغل رویا در آغوش داری؟

چطور رنگین کمان به گردنت آویخته‌ای؟

چطور دریا دریا دوستت دارم پشت پلک‌هایت هست و

خروار خروار بوسه در دهانت

چگونه است که اینگونه است حسم به تو؟

مگر اینکه...

تو عشق نباشی!؟

حامد نیازی

❆❆❆❆❆

هوای عشق نمی‌گیرد

خانه دلم

عطرِ تنت شده است

خلاءِ نبودن

سیدمحمدحسین میران

❆❆❆❆❆

نه

کاری به کار عشق ندارم

من هیچ چیز و هیچ کسی را

دیگر در این زمانه دوست ندارم

انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا هر چیزی و هر کسی را

که دوست‌تر بداری

حتی اگر یک نخ سیگار

یا زهرمار باشد

از تو دریغ می‌کند

پس

من با همه وجودم

خود را زدم به مردن

تا روزگار، دیگر

کاری به کار من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

ناگفته می‌گذارم

تا روزگار بو نبرد...

گفتم که

کاری به کار عشق ندارم!

قیصر امین پور

❆❆❆❆❆

و گناه ما این بود که عشق اولشان نبودیم

برای همین چشم‌هایمان به نظر زیبا نمی‌آمد

و بدخلقی‌هایمان روی چشم‌های کسی جا نداشت

برای بودن و ماندنمان زمین را به آسمان ندوختند

و هیچ‌کار برای ثابت کردن دوست داشتن‌هایشان انجام نداند

تار موهایمان قافیه شعر و غزل نشد

و صدایمان تسکین دردهایشان

ما عشق اول نبودیم

وگرنه

برای دیدنمان لحظه شماری می‌کردند

و برای لمس آغوشمان پیش قدم می‌شدند

تنها نمی‌ماندیم

یاد یک نفر خودمان را از یادمان نمی‌برد

بغض قورت نمی‌دادیم

اشک‌هایمان دیده می‌شد

دوستت دارم‌هایمان به گوششان می‌رسید

و سهممان می‌شد خواسته شدن

فاطمه جوادی

❆❆❆❆❆

از درخت عشق

بالاترین شاخه را خواستم

کال‌ترین میوه نصیبم شد؛

دلتنگی

سمیرا آنالویی

وبگردی
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
کلیه پاسخ هایی که توسط کارشناسان و متخصصان هر رشته به کاربران داده میشود کاملا حالت پیشنهادی دارند و نباید به عنوان تشخیص, تجویز, یا رهنمودهای تخصصی و قانونی تلقی شوند و در صورت لزوم شخصی بایستی حتما از منابع تخصصی تر مانند پزشکان متخصص, وکلا, و ... نیز کمک بگیرد. این مسئولیت کاملا بر عهده مخاطبان است که قبل از هر نوع تصمیم گیری یا اقدامی از صحت و مفید بودن این اطلاعات برای خود اطمینان حاصل کرده و صرفا با مسئولیت خودشان به این پیشنهادات عمل کنند.
کلیه سوالات توسط کارشناسان رشته مربوط به هر مطلب پاسخ داده میشود.
به سوالات تکراری, خارج از موضوع, و غیرقابل انتشار پاسخ داده نمیشود.
چهره‌ها در ستاره