فال حافظ
تاریخ انتشار: ۰۶ شهريور ۱۳۹۷ - ۱۰:۰۱
کد خبر: ۱۳۰۷۵
تعداد نظرات: ۳ نظر
حافظ یکی از ماهرترین شاعران ایرانی در توصیف عشق است. گلچین شعر عاشقانه حافظ را با عناوین گزیده ای از شعر عاشقانه حافظ، غزل عاشقانه حافظ و شعر حافظ در مورد عشق مطالعه کنید

شعر عاشقانه حافظ


ستاره |
سرویس فرهنگ و هنر -
در ديوان حافظ (نسخه غنی- قزوینی) ۳۱۳ بيت مشتمل بر واژگان عشق، عاشق و معشوق است. چون زبان حافظ زبان رمزی است، نمی‌توان ابیات مربوط به عشق مجازی و حقیقی را کاملاً از هم جدا نمود، امّا ابیاتی هستند که یکی از ویژگی‌های عشق حقیقی یا روحانی را به وضوح توصیف می‌کنند. گروه فرهنگ و هنر ستاره در این مطلب تلاش کرده تا بهترین اشعار عاشقانه حافظ را به شما تقدیم کند.


در این مطلب بخوانید:


گزیده ای از شعر عاشقانه حافظ

 


الا یا ایها الساقی (غزل شماره ۱)

 

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

 

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید

ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

 

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

 

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

 

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

 

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر

نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

 

حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ

متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

شعر حافظ عاشقانه

شعر عاشقانه حافظ؛ الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

شعر حافظ عاشقانه

بیشتر بخوانید: ۵۰ شعر عاشقانه بی‌نظیر ادبیات جهان


زنده به عشق (غزل شماره ۱۱)

 

ساقی به نور باده برافروز جام ما

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

 

ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم

ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما

 

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریده عالم دوام ما

 

چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان

کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما

 

ای باد اگر به گلشن احباب بگذری

زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما

 

گو نام ما ز یاد به عمدا چه می‌بری

خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما

 

مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است

زان رو سپرده‌اند به مستی زمام ما

 

ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست

نان حلال شیخ ز آب حرام ما

 

حافظ ز دیده دانه اشکی همی‌فشان

باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما

 

دریای اخضر فلک و کشتی هلال

هستند غرق نعمت حاجی قوام ما

بیشتر بخوانید: شعر عاشقانه نو؛ بهترین های دهه‌های اخیر

 

غم عشق (غزل شماره ۱۴۱)

 

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

 

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

 

اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار

طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد

 

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

 

ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب

نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

 

آن که پرنقش زد این دایره مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

 

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

بیشتر بخوانید: گزیده بهترین اشعار حافظ شیرازی

 

 کام دوست (غزل شماره ۶۲)

 

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست

تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

 

واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس

طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست

 

زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من

بر امید دانه‌ای افتاده‌ام در دام دوست

 

سر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشر

هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست

 

بس نگویم شمه‌ای از شرح شوق خود از آنک

دردسر باشد نمودن بیش از این ابرام دوست

 

گر دهد دستم کشم در دیده همچون توتیا

خاک راهی کان مشرف گردد از اقدام دوست

 

میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق

ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست

 

حافظ اندر درد او می‌سوز و بی‌درمان بساز

زان که درمانی ندارد درد بی‌آرام دوست

~*~*~*~*~*~*~*~*~

ترک شیرازی (غزل شماره ۳)

 

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

 

بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت

کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را

 

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب

چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

 

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را

 

من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم

که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

 

اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم

جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را

 

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند

جوانان سعادتمند پند پیر دانا را

 

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

 

غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را

شعر حافظ در مورد عشق

شعر حافظ در مورد عشق؛ اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

شعر حافظ در مورد عشق

بیشتر ببینید: مجموعه بهترین شعر عاشقانه کوتاه و بلند از شاعران معاصر و سنتی


غزل عاشقانه حافظ

راه عشق (غزل شماره ۷۲)

 

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

 

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

 

ما را ز منع عقل مترسان و می بیار

کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست

 

از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد

جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست

 

او را به چشم پاک توان دید چون هلال

هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست

 

فرصت شمر طریقه رندی که این نشان

چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست

 

نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو

حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست

 

~*~*~*~*~*~*~*~*~

جلوه معشوقه (غزل شماره ۷۷)

 

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت

و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌های زار داشت

 

گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست

گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت

 

یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض

پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت

 

در نمی‌گیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست

خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت

 

خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم

کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت

 

گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن

شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت

 

وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر

ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت

 

چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت

شیوه جنات تجری تحتها الانهار داشت

 

~*~*~*~*~*~*~*~*~

 

سخن عشق (غزل شماره ۸۱)

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت

ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

 

گل بخندید که از راست نرنجیم ولی

هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

 

گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل

ای بسا در که به نوک مژه‌ات باید سفت

 

تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد

هر که خاک در میخانه به رخساره نرفت

 

در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا

زلف سنبل به نسیم سحری می‌آشفت

 

گفتم ای مسند جم جام جهان بینت کو

گفت افسوس که آن دولت بیدار بخفت

 

سخن عشق نه آن است که آید به زبان

ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت

 

اشک حافظ خرد و صبر به دریا انداخت

چه کند سوز غم عشق نیارست نهفت

:بیشتر بخوانید بهترین اشعار عاشقانه فریدون مشیری


مونس جان (غزل شماره ۲۷۲)

 

بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش 

وین سوخته را محرم اسرار نهان باش

 

زان باده که در میکده عشق فروشند

ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش

 

در خرقه چو آتش زدی اي عارف سالک

جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش

 

دلدار که گفتا به توام دل نگران است

گو می رسم اینک به سلامت نگران باش

 

خون شد دلم از حسرت ان لعل روان بخش

اي درج محبت به همان مهر و نشان باش

 

تا بر دلش از غصه غباری ننشیند

اي سیل سرشک از عقب نامه روان باش

 

حافظ که هوس می‌کندش جام جهان بین

گو درنظر آصف جمشید مکان باش

~*~*~*~*~*~*~*~*~

منزل ویران (غزل شماره ۳۵۹)


خـرم ان روز کـز ایـــن منـزل ویـران بــروم

آسان جان طلبــم و از پـی جـانان بــــروم

 

گـر چــه دانم که بــه جایی نبـرد راه غریب

مـن به بوی ســـر ان زلف پریشان بـــروم

 

دلــم از وحشت زندان سکـندر بگـــرفت

رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم

 

چون صبا با تن بیمار و دل بـی‌طاقت

بـــه هـــــواداری ان سرو خرامان بـــروم

 

در ره او چــــو قلـم گـــر به سرم باید رفت

بـا دل زخـــم کـــش و دیـده گـریان بــروم

 

نـذر کـردم گـر از این غـــم به درآیــم روزی

تا در میکده شادان و غـزل خــــوان بـــــروم

~*~*~*~*~*~*~*~*~

شاهدان گر دلبری... (غزل شماره ۱۹۷ )


شاهدان گر دلبری زین سان کنند
زاهدان را رخنه در ایمان کنند

 

هر کجا ان شاخ نرگس بشکفد
گلرخانش دیده نرگسدان کنند

 

اي جوان سروقد گویی ببر
پیش از ان کز قامتت چوگان کنند

 

عاشقان را بر سرخود حکم نیست
هر چه فرمان تو باشد ان کنند

 

پیش چشمم کمتر است از قطره‌اي
این حکایت‌ها که از طوفان کنند

 

یار ما چون گیرد آغاز سماع
قدسیان بر عرش دست افشان کنند

 

مردم چشمم به خون آغشته شد
در کجا این ستم بر انسان کنند

 

خوش برآ با غصه اي دل کاهل راز
عیش خوش در بوته هجران کنند

 

سر مکش حافظ ز آه نیم شب
تا چو صبحت آینه رخشان کنند

~*~*~*~*~*~*~*~*~

سوی میخانه (غزل شماره ۱۰)


دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

 

ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون
روی سوی خانه خمار دارد پیر ما

 

در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم
کاین چنین رفته‌ست در عهد ازل تقدیر ما

 

عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش است
عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما

 

روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد
زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما

 

با دل سنگینت آیا هیچ درگیرد شبی
آه آتشناک و سوز سینه شبگیر ما

 

تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش
رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما 


مژده ای دل (غزل شماره ۱۱)

 

مژده اي دل که مسیحا نفسی می آید

که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید

 

از غم هجر مکن ناله و فریاد که من

زده‌ام فالی و فریادرسی می آید

 

ز آتش وادی ایمن نه منم خرم و بس

هرکس آنجا به امید قبسی می آید

 

هیچکس نیست که در کوی تواش کاری نیست

هرکس آنجا به طریق هوسی می آید

 

کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست

این قدر هست که بانگ جرسی می آید

 

جرعه‌اي ده که به میخانه ارباب کرم

هر حریفی ز پی ملتمسی می آید

 

دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است

گو بیا خوش که هنوزش نفسی می آید

 

خبر بلبل این باغ بپرسید که من

ناله‌اي میشنوم کز قفسی می آید

 

یار دارد سر صید دل حافظ، یاران

شاهبازی به شکار مگسی می آید

بیشتر بخوانید: بهترین اشعار کوتاه رمانتیک

 

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر (غزل شماره ۱۷۸)

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند

وان که این کار ندانست در انکار بماند

 

اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن

شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند

 

صوفیان واستدند از گرو می همه رخت

دلق ما بود که در خانه خمار بماند

 

محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد

قصه ماست که در هر سر بازار بماند

 

هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم

آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند

 

جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت

جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند

 

گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس

شیوه تو نشدش حاصل و بیمار بماند

 

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

یادگاری که در این گنبد دوار بماند

 

داشتم دلقی و صد عیب مرا می‌پوشید

خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند

 

بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد

که حدیثش همه جا در در و دیوار بماند

 

به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی

شد که بازآید و جاوید گرفتار بماند

بیشتر بخوانید: بهترین اشعار عاشقانه مولانا


شعر حافظ در مورد عشق

کوچه معشوقه ما (غزل شماره ۲۷۷)

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

 

دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند

خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش

 

جای آن است که خون موج زند در دل لعل

زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش

 

بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود

این همه قول و غزل تعبیه در منقارش

 

ای که از کوچه معشوقه ما می‌گذری

بر حذر باش که سر می‌شکند دیوارش

 

آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

 

صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل

جانب عشق عزیز است فرومگذارش

 

صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه

به دو جام دگر آشفته شود دستارش

 

دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود

نازپرورد وصال است مجو آزارش

شعر عاشقانه از حافظ

شعر عاشقانه حافظ؛ ای که از کوچه معشوقه ما می‌گذری

شعر عاشقانه از حافظ

بیشتر بخوانید: گلچین زیباترین شعرهای عاشقانه و احساسی


در وفای عشق تو (غزل شماره ۲۹۴)

 

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

 

روز و شب خوابم نمی‌آید به چشم غم پرست

بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

 

رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد

همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع

 

گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو

کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع

 

در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست

این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع

 

در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست

ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع

 

بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است

با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع

 

کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت

تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع

 

همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو

چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع

 

سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین

تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع

 

آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت

آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع

 

~*~*~*~*~*~*~*~*~

فرو رفت از غم عشقت دمم (غزل شماره ۳۱۸)

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم

تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم

 

به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری

به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم

 

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

 

ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آن دم هم

که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

 

فرو رفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی

دمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم

 

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم

رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم

 

کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

 

تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده

چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم

~*~*~*~*~*~*~*~*~

کافر عشق (غزل شماره ۲۶)

 

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

 

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان

نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست

 

سر فرا گوش من آورد به آواز حزین

گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست

 

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند

کافر عشق بود گر نشود باده پرست

 

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر

که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

 

آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم

اگر از خمر بهشت است وگر باده مست

 

خنده جام می و زلف گره گیر نگار

ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست


شعر های عاشقانه حافظ

شعر عاشقانه حافظ؛ کافر عشق

شعر های عاشقانه حافظ

بیشتر بخوانید: گزیده ای از بهترین شعرهای عاشقانه


شهره شهر (غزل ۳۹۳)

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن

 

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقت ما کافریست رنجیدن

 

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات

بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن

 

مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست

به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن

 

به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب

که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

 

به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه

کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن

 

عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس

که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن

 

ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب

که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن

 

مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ

که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن

 

~*~*~*~*~*~*~*~*~

به مژگان سیه کردی... (غزل شماره ۳۵۴)

 

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

 

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد

مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

 

جهان پیر است و بی‌بنیاد از این فرهادکش فریاد

که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم

 

ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل

بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم

 

جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی

که سلطانی عالم را طفیل عشق می‌بینم

 

اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست

حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم

 

صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز

که غوغا می‌کند در سر خیال خواب دوشینم

 

شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین

اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم

 

حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد

همانا بی‌غلط باشد که حافظ داد تلقینم

 

~*~*~*~*~*~*~*~*~

شهره آفاق (غزل شماره ۲۰۶)

 

پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود

مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود

 

یاد باد آن صحبت شب‌ها که با نوشین لبان

بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود

 

پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند

منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود

 

از دم صبح ازل تا آخر شام ابد

دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود

 

سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد

ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

 

حسن مه رویان مجلس گر چه دل می‌برد و دین

بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود

 

بر در شاهم گدایی نکته‌ای در کار کرد

گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود

 

رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار

دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود

 

در شب قدر ار صبوحی کرده‌ام عیبم مکن

سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود

 

شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد

دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود

 

~*~*~*~*~*~*~*~*~

مالامال درد (غزل شماره ۴۷۰)

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی

 

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو

ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

 

زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت

صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی

 

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل

شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی

 

در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست

ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

 

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست

رهروی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی

 

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست

عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

 

خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم

کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

 

گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق

کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی

~*~*~*~*~*~*~*~*~

زلف یار (غزل شماره ۲۴۴)

معاشران گره از زلف یار باز کنید

شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید

 

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

 

رباب و چنگ به بانگ بلند می‌گویند

که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید

 

به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد

گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید

 

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است

چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

 

نخست موعظه پیر صحبت این حرف است

که از مصاحب ناجنس احتراز کنید

 

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق

بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

 

وگر طلب کند انعامی از شما حافظ

حوالتش به لب یار دلنواز کنید

بیشتر بخوانید:مجموعه بی نظیر شعر عاشقانه چشم


منع عشق (غزل شماره ۲۳)

 

خیال روی تو در هر طریق همره ماست

نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست

 

به رغم مدعیانی که منع عشق کنند

جمال چهره تو حجت موجه ماست

 

ببین که سیب زنخدان تو چه می‌گوید

هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست

 

اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد

گناه بخت پریشان و دست کوته ماست

 

به حاجب در خلوت سرای خاص بگو

فلان ز گوشه نشینان خاک درگه ماست

 

به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است

همیشه در نظر خاطر مرفه ماست

 

اگر به سالی حافظ دری زند بگشای

که سال‌هاست که مشتاق روی چون مه ماست

شعرهای عاشقانه حافظ شیرازی

شعر عاشقانه حافظ؛ خیال روی تو در هر طریق همره ماست

شعرهای عاشقانه حافظ شیرازی

بیشتر بخوانید: شعر کوتاه عاشقانه زیبا و دلنشین


سلطان جهان
(غزل شماره ۴۶)

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است

سلطان جهانم به چنین روز غلام است

 

گو شمع میارید در این جمع که امشب

در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است

 

در مذهب ما باده حلال است ولیکن

بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است

 

گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است

چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است

 

در مجلس ما عطر میامیز که ما را

هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است

 

از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر

زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است

 

تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است

همواره مرا کوی خرابات مقام است

 

از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است

وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است

 

میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز

وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است

 

با محتسبم عیب مگویید که او نیز

پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است

 

حافظ منشین بی می و معشوق زمانی

کایام گل و یاسمن و عید صیام است

بیشتر بخوانید: شعر عاشقانه شاد (مجموعه اشعار کوتاه و بلند عاشقانه و شاد)


سخن آخر

حافظ به هر یک از پدیده‌های طبیعت نقش یکی از حالات عاشق یا معشوق را داده است؛ به عنوان مثال گل نماد معشوق خودرأی، بلبل نماد عاشق در خروش، صبا نماد عاشق رازدار، شمع نماد عاشق در سوز و گداز و پروانه نماد عاشقی که در برابر مهابت عشق قرار می‌گیرد و ایستادگی می‌کند. در پایان، به شما پیشنهاد می‌کنیم نگاهی به عکس پروفایل اشعار حافظ نیز بیاندازید و عکس پروفایل خودتان را با اشعار حضرت حافظ تغییر دهید! شما کدام یک از اشعار عاشقانه حافظ را بیشتر از همه دوست دارید؟ دیدگاه‌ها و نظراتتان را با ما و دیگر مخاطبان ستاره درمیان بگذارید.

وبگردی
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
کلیه پاسخ هایی که توسط کارشناسان و متخصصان هر رشته به کاربران داده میشود کاملا حالت پیشنهادی دارند و نباید به عنوان تشخیص, تجویز, یا رهنمودهای تخصصی و قانونی تلقی شوند و در صورت لزوم شخصی بایستی حتما از منابع تخصصی تر مانند پزشکان متخصص, وکلا, و ... نیز کمک بگیرد. این مسئولیت کاملا بر عهده مخاطبان است که قبل از هر نوع تصمیم گیری یا اقدامی از صحت و مفید بودن این اطلاعات برای خود اطمینان حاصل کرده و صرفا با مسئولیت خودشان به این پیشنهادات عمل کنند.
کلیه سوالات توسط کارشناسان رشته مربوط به هر مطلب پاسخ داده میشود.
به سوالات تکراری, خارج از موضوع, و غیرقابل انتشار پاسخ داده نمیشود.
نظرات و پرسش ها
انتشار یافته: ۳
در انتظار بررسی: ۰
بدون نام
۱ سال پیش
اقا اگه من نخوام اینترنت رایگان بیینم باید کیو ببینم خواهشا ولم کنین
مبینا
۱ سال پیش
SM
۲ سال پیش
خیلی ازتون ممنونم عالی بود واقعا خوشم اومد برای عشقم هم خواندم
نظرات و پرسش ها
انتشار یافته: ۳
در انتظار بررسی: ۰
بدون نام
۱ سال پیش
اقا اگه من نخوام اینترنت رایگان بیینم باید کیو ببینم خواهشا ولم کنین
مبینا
۱ سال پیش
SM
۲ سال پیش
خیلی ازتون ممنونم عالی بود واقعا خوشم اومد برای عشقم هم خواندم