خلاصه زندگینامه حضرت معصومه (س)+ علت ازدواج نکردن و معجزه عجیبش

5 دقیقه
زندگینامه حضرت معصومه

روایت زندگی، تولد و شهادت حضرت فاطمه معصومه (س) و توضیح این پرسش که «حضرت معصومه دختر کیست»؛ همراه با نگاه دقیق به جایگاه معنوی ایشان.

در این زندگی نامه کوتاه حضرت معصومه با بخشی از زندگی و شخصیت وارسته حضرت فاطمه معصومه (س) آشنا می‌شویم؛ بانویی که به‌واسطه دانش، تقوا و جایگاه معنوی برجسته‌اش در میان شیعیان شناخته می‌شود.

در ادامه، به نکاتی در مورد حضرت معصومه از تولد در مدینه تا سفر تاریخی ایشان به ایران می‌پردازیم؛ سفری که نهایتاً شهر قم را به یکی از مهم‌ترین مراکز دینی جهان اسلام تبدیل کرد. همچنین اهمیت و تاریخچه حرم حضرت معصومه (س) را بررسی می‌کنیم تا تصویری روشن از نقش ماندگار ایشان در فرهنگ و تاریخ شیعه ارائه شود.

تولد حضرت معصومه (س)

در توضیح مشخصات حضرت معصومه و تاریخ ولادت حضرت معصومه آمده است که ایشان در روز یکم ذی‌القعده سال ۱۷۳ هجری قمری در شهر مدینه و ۲۵ سال بعد از تولد برادرش امام رضا (ع) به دنیا آمد. همچنین در پاسخ به این سوالکه نام پدر و برادر حضرت معصومه چه بود آمده پدرش امام موسی کاظم (ع) و مادرش نجمه خاتون نام داشت. روز تولد حضرت معصومه (س) را به عنوان «روز دختر» نام‌گذاری کرده‌اند.

حضرت معصومه (س) و برادرش امام رضا (ع)

امام رضا (ع) در سال ۲۰۰ هجری قمری به دستور و تهدید مأمون راهی خراسان شد و حضرت معصومه (س) هم یک سال بعد برای پیوستن به ایشان راهی خراسان شد.

علت ازدواج نکردن حضرت معصومه (س)

حضرت معصومه (س) ازدواج نکرد و برای این امر دلایل مختلفی را ذکر می‌کنند. بعضی معتقدند که امام موسی کاظم (ع) دستور داده بود که هیچ یک از دخترانش ازدواج نکنند و بعضی می‌گویند که کسی پیدا نمی‌شد که لیاقت ازدواج با ایشان را داشته باشد، اما هیچ‌کدام از این دلایل نمی‌تواند درست باشد.

به نظر می‌رسد این قسمت از وصیت‌نامه امام موسی کاظم (ع) بتواند روشن‌کننده این مسئله باشد:

«.. هیچ یک از دخترانم را نباید برادران مادری و سلاطین و یا عموهایشان شوهر دهند، مگر با نظر و مشورت حضرت رضا (ع). اگر بدون اجازه او به چنین کاری اقدام کنند، با خدا و رسول خدا مخالفت ورزیده‌اند و در سلطنت خدا منازعه نموده‌اند، زیرا او به مصالح قومش در امر ازدواج آگاه‌تر است، پس هر کس را او تزویج دهد اطاعت کند و هر کسی را او تزویج نکند فرمان برد.»

به این ترتیب می‌توان نتیجه گرفت که شاید دور بودن امام رضا (ع) از ایشان و منوط بودن ازدواج ایشان به رضایت امام رضا، دلیل ازدواج نکردن حضرت معصومه (س) باشد. در همین راستا پاسخ این پرسش که نام فرزند حضرت معصومه چه بود نیز مشخص باشد.

البته دلایل دیگری هم برای ازدواج نکردن حضرت معصومه ذکر کرده‌اند. مثلاً این که ترس و وحشت مردم از حکومت پر خفقان آن زمان به‌قدری بود که کسی جرئت نمی‌کرد با دختران امام موسی کاظم (ع) ازدواج کند.

وفات حضرت معصومه (س)

در طول مسیر رسیدن حضرت معصومه (س) به خراسان بود که کاروان آن‌ها در شهر ساوه با مخالفان اهل‌بیت که از طرف حکومت امور شده بودند درگیر شدند. حضرت معصومه دچار بیماری شد و برای استراحت به شهر قم رفت. در مورد این که وفات حضرت معصومه (س) به مرگ طبیعی بوده یا این که به شهادت رسیده است نظر‌های مختلفی وجود دارد.

در پاسخ به اینکه تاریخ شهادت حضرت معصومه چه زمانیست باید گفت حضرت معصومه (س) مدت ۱۷ روز در شهر قم ودر محلی به نام «بیت النور» ماند و سرانجام در روز ۱۰ ربیع‌الثانی و بنا به قولی روز ۱۲ ربیع‌الثانی سال ۲۰۱ هجری قمری چشم از جهان فرو بست.

حرم حضرت معصومه (س) در شهر قم همواره میزبان زائران فراوانی است که به زیارت ایشان می‌روند. همچنین یکی از اعمال روز وفات ایشان قرائت  زیارت نامه است که برای بهره‌مندی از ثواب این زیارت پیشنهاد می‌کنیم مطلب آداب زیارت حضرت معصومه (س) را نیز مطالعه کنید. 

معجزه عجیب حضرت معصومه

آقای مختار شعبانی، از خادمین و ذاکرین اهل‌بیت (ع) نقل می‌کرد: بچه‌ای دو ساله داشتم که به شدت مریض بود. یک شب قرار شد او را نزد دکتر ببریم. چون شب بود و بی موقع، مطب‌ها بسته بود. با این حال به همسرم گفتم: شما نیاز نیست بیایید. خودم او را به بیمارستان می‌برم.

شما فقط یک چادر یا پتو به او بپیچید، تا سرما نخورد. بچه را به جای بردن به دکتر مستقیماً به حرم مطهر حضرت معصومه (ع) آوردم و در بالای سر حضرت، روی زمین گذاشتم و خودم کنار بچه خوابیدم.

به حضرت عرض کردم: دکتر اصلی خودت هستی. بچه مرا شفا بده! اگر شفا نمی‌دهی، تو را به پدرت موسی بن جعفر (ع) و به دل پر درد جواد الائمه (ع)، از خدا بخواه جنازه من و بچه‌ام را از این حرم بیرون ببرند.

لحظه‌ای بعد دیدم بچه بلند شد و شروع به راه رفتن و من بدون اینکه در این‌باره به کسی چیزی بگویم، او را برداشتم و به منزل آوردم به همسرم گفتم: او را به دکتر بردم!

گفت: پس داروهایش کو؟ حرفی برای گفتن نداشتم. برای اینکه دروغی نگفته باشم، حقیقت را گفتم: بچه را نزد حضرت بردم و ایشان هم عنایت کردند و شفا دادند.

همسرم در حالی که گریه می‌کرد، گفت: در همین ساعات که شما رفتید، خوابیدم و خانمی را در عالم خواب دیدم که به من فرمود: بلند شو ! همسرت آمد و ما بچه‌ات را شفا دادیم.

آیا این مطلب را دوست داشتید؟