تاریخ انتشار: ۲۵ آبان ۱۳۹۸ - ۱۳:۵۹
کد خبر: ۳۶۳۰۳
تعداد نظرات: ۱۱ نظر
نامه هایی برای ستاره ای که خاموش شد. «اکرم ادیبی» همکاری که دیگر در میان ما نیست. می‌نویسیم تا جای خالی اش را روشن نگه داریم. جای کلماتش که همچنان روشن است.

برای ستاره ای که خاموش شد...

 

حالا که پشت دریاهایی؛ باید برایت کاغذی بنویسیم و در بطری به دریا بیندازیم. اما ما نامه‌های خود را اینجا رها می‌کنیم؛ شاید به دستت برسد. 

سخت است از تو گفتن... تو که دیگر در بین ما نیستی، مثل همه ما سرشار از درستی و اشتباه، قوت و ضعف، شادی و غم و سرشار از بیم و امید بودی. مثل ما در آینه دیگران، دنبال خودت می‌گشتی. در ما، در ستاره...

ببخش اگر آنقدر زلال نبودیم تا زیبایی‌هایت را چنان که بود نشانت دهیم. ببخش اگر ما خود نیز غبارآلود بودیم و خسته‌ترت کردیم.

حالا که دست تو کوتاه است، دست‌هایمان را به سمت تو دراز می‌کنیم و کلماتمان را نثار باد می‌گردانیم. اگر به دستت رسید، جان بده به واژه‌ها. مثل تمام نوشته‌هایت که هنوز در ستاره نفس می‌کشند و خواهند کشید. 

شما هم چیزی بنویسید...

❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣

 

برای اکرم عزیز... و فرشته ای دیگر به آسمانها پر کشید... و من این روزها، بارها و بارها به این جمله فکر کردم که... «اعتبار آدمها به بودنشان نیست، به دلهره ای است که بعد از نبودنشان حس می‌شود.» و چقدر عمیق است دلهره ای که این روزها سخت به جانم افتاده...و چقدر سخت است باور پر کشیدن دوست و همکار عزیزمان، اکرم... اکرم عزیزم، سفرت بخیر... برایت در جوار خیمه ی مولایمان حسین (ع)، منزلگاهی زیبا و خوش آرزومندم....

مریم زارعی

❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣

غم از دست دادن عزیزان صبری عظیم میخواهد و این ضایعه جبران ناپذیر را به خانواده خانم ادیبی و تیم ستاره تسلیت عرض می کنم و از خداوند منان آرزوی صبر و سلامتی برای خانواده محترمشان دارم.
من مطالب ایشون رو در سرویس فرهنگ و هنر با دقت مطالعه می کردم. مطالب و اشعار انتخابی ایشون کاملا از حس و حال خاصی برخوردار بودند.
و پیام خودم رو با این قسمت از شعر سهراب به پایان می رسونم :
«زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ، پرشی دارد اندازه عشق»

علی اکبر لالی

❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣

می‌دانم به اشعار سهراب سپهری علاقه داشتی، اما نمی‌دانم اگر بودی با وسواسی که در انتخاب اشعار شعرا داشتی چه شعری برمی‌گزیدی.

این شعر خودش آمد و مرا به یاد تو انداخت:

در جوی زمان، در خواب تماشای تو می‌رویم.
سیمای روان، با شبنم افشان تو می‌شویم.

پرهایم؟ پرپر شده ام.
چشم نویدم، به نگاهی تر شده ام.
این سو نه، آن سویم.

و در آن سوی نگاه، چیزی را می‌بینم، چیزی را می‌جویم.
سنگی می‌شکنم، رازی با نقش تو می‌گویم.

برگ افتاد، نوشم باد: من زنده به اندوهم.
ابری رفت، من کوهم: می‌پایم.
من بادم: می‌پویم. 

در دشت دگر، گل افسوسی چو بروید، می‌آیم، می‌بویم.

....

❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣

اکرم عزیزم بدترین خبری که می‌شد بین این همه خبرهای ناامید کننده شنید، خبر رفتن تو بود.
سخته بفهمی یه فرشته به خوبی و مهربونی تو زمین رو ترک کرده..
سخته بیای تو بخش ادب و فرهنگ ستاره و دنبال شعرهای ناب بگردی و اسم تو پایین صفحه نباشه..
سخته که هنوز پیام های پرمهرت روی گوشیم باشه و خودت نباشی..
البته کسی نمیدونه، شاید جای تو الان خیلی بهتر از ماست و دلت خیلی شادتر از ما، شاید تو الان بهشتی و ما هنوز تو جهنم خودمون داریم برای مثل تو شدن تقلا میکنیم.
اکرم جان واست آرامش ابدی آرزو میکنم

فاطمه مقدسی

❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣

برای من هم رفتنت باور کردنی نیست
انگار همین دیروز بود که گفتی من شما را می‌شناسم ...
و چه زود برایم یک رفیق ماندنی شدی با دنیایی از خاطرات مشترک
چه دنیای کوچکی است که خیلی زود آدمها سر مقابل یکدیگر در می‌آورند
و چه دنیای بی‌وفایی که خیلی زود آدم‌ها را از هم دور می‌کند
خیلی خیلی دور
به خودم دلداری می‌دهم
حتما جای تو آن دنیا بهتر از این دنیا خواهد بود و دلنوشته‌هایت یادگارهای خوبیند برایم، برای همیشه در این دنیای مجازی

مهناز پیرزاده

❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣

یک هفته گذشته و نمیتونم باور کنم روز اولی که اومدی دفتر واسه آموزش، با چه شوقی شروع کردی به نوشتن ساعت ها برای نوشتن زمان میذاشتی حتی عکس نوشته‌هایی که تک تکشون رو خودت درست کردی به ستاره عشق میورزیدی و با تمام وجود مینوشتی چقدر تلخه نوشتن این جملات عاشق پاییز بودی و زیباترین اشعار عاشقانه پاییزی رو با تمام وجود نوشتی و چه دلگیر در این پاییز پر کشیدی همیشه تو قلب ما جا داری ...
حمید قارایی
❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣
بعد از مدت‌های مدید، همه مشغله‌هایت را کنار می‌زنی و دوباره صفحه ستاره را باز می‌کنی. بعد با تیتر بولد، خبر وحشتناکی را همان بالای صفحه می‌زنند توی پیشانی‌ات!
من هنوز هم پنج شنبه ها ناخواسته مسیرم سمت دفتر ستاره کج می‌شود و یکی از اولین چهره هایی که توی ذهنم ترسیم می‌شود همین خانم ادیبی است که با متانت و ادب همیشگی‌شان جزو اولین نفرات برای جلسه هفتگی حاضر می‌شدند و هیچ وقت هم دست خالی نبودند؛ حتی اگر شده بود با یک شاخه گل که برای رفع خستگی همکاران می‌آوردند!
آنقدری به هم ریخته ام با این خبر که نمی‌توانم سر و ته پیامم را جمع و جور کنم...
برای خانم ادیبی طلب آمرزش می‌کنم و از خدا می‌خواهم که به خانواده آن عزیز و همه دوستانش صبر بدهد تا تحمل این فقدان را داشته باشند.
ابوالفضل ناظمی
❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣
چشمامو که باز کردم و باخبر شدم، ناخوداگاه اولین چیزی که اومد تو ذهنم چیزی بود که همیشه میشنیدم: "انا لالله و انا الیه راجعون"
اینبار بیشتر به معنیش فکر کردم. سرچ کردم و دیدم تو جهانی که تا به امروز بشر شناسایی کرده، بیشتر از 10 میلیارد کهشکشان هست که هرکدوم به طور متوسط 100 میلیارد ستاره دارن! تو کره زمین که سیاره آب و خاک و هوای ماست، حدود 7 میلیارد و 700 هزار نفر انسان زندگی میکنن، که با یک حساب سر انگشتی میشه به عبارتی 130 میلیارد ستاره در برابر هر نفر! ولی آدم ها، قهرمان هاشون رو ستاره میدونن و باور عمومی بر اینه که ستاره ها خاص و منحصر به فرد هستند.
به ذهنم رسید با این که ما آدم ها به نسبت جهانی که توش هستیم خیلی ناچیزیم، ولی ما خاص تر از ستاره هاییم! ما هرکدوممون میلیاردها ستاره ایم. تو جهانی که ستاره ها تشکیل میشن و بعد خاموش میشن، و انسان ها هر روز به دنیا میان و از دنیا میرن و اجتنابی از "برگشتن" به اون جایی که ازش اومدیم نیست، ما یه فرصتی به اسم "زندگی" داریم و قهرمان زندگیمون هستیم.
بعضی ها ولی... توی این زندگی مهربون تر و دوست داشتنی تر هستند. بعضی ها موندگار تر و خاص تر هستند. ستاره ما هم که خاموش شد یکی از اونا بود. وقتی مینوشت، توی تک تک جمله هاش میشد کلی فکر و احساس و قشنگی و واقعیت پیدا کرد. ستاره ما خاموش شد ولی یادگارش برای ما، و نوشته‌هایی که با عشق مینوشت تا خونده بشن باقی موند. ستاره ما خاموش شد و رفت به سمت یه جهان بزرگ تر. ولی همونطور که ستاره ها بعد از مرگشون تموم نمیشن، ستاره ما هم تموم نشده و نمیشه. روحش شاد...
میثم سهیلی
❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣
وقتی آن غروب دلگیر پاییزی با خبر از دست رفتن خانم ادیبی عجین شد، غم و اندوه سراپای وجودمان را فرا گرفت.
غمی که از دلتنگی هایمان پس از سفر آن ستاره نشات گرفت، ستاره ای که هرگر خاموش نشد بلکه از زمین به آسمان پر کشید و یاد و خاطره اش همواره در دلهایمان روشن می ماند.
روحش شاد؛ یادش گرامی

تا کی ز مصیبت غمت یاد کنم
آهسته ز فرقت تو فریاد کنم
وقت است که دست از دهن بردارم
از دست غمت هزار بیداد کنم
فیروزه حدادی
❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣
کتاب زندگی‌‌ات را که می‌گشایی
از سطر سطرش ستاره فرو می‌ریزد در چشمهای تاریک و خواب زدهٔ روزگار…
اولین کلمات، مقدمهٔ شکستِ سکوتِ صد سال تنهایی می‌شود
می‌دانی جنگ و صلح های فراوانی را باید ورق بزنی
گاه شاید به خوشه‌های خشم چنگ بیندازی
گاهی هم در تنهایی پر هیاهو غرق شده و به دو قرن سکوت نیاز پیدا کنی
روزهایی می‌رسد که در باب حکمت زندگی، به اندیشه‌های فیلسوف مآبانه هم متوسل شوی
شیرینی برخی از لحظه‌هایت اما، به قند هندوانه طعنه خواهد زد
هیجانت که بالا گرفت، بالاخره روزی قشنگ حرف می‌زنی از همهٔ جنایات و مکافات این کره خاکی
اما، اما شازده کوچولوی قصه هم که باشی، باید روزی گل سرخت را تنها بگذاری و به کشف ناشناخته‌ها بروی…
پس در وضعیت آخر، کشتی پهلو گرفته را ترک می‌کنی
و به زندگی در پیش رو لبخند می‌زنی
.
.
.
کتاب را که می‌بندی، ستاره‌هایت کف دستهای خاطره برق می‌زنند…
فاطمه حکمت شعار
❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣
«برای ستاره ای که خاموش شد»
اندیشه می‌کنم،
نه به شبها
که روز هم
باور نمی‌کنند
باور نمی‌کنی تو
که حتی
هنوز هم.....
....
❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣
 
خواهر دوست داشتنی ام، اکرم عزیز
سلام
هر روز منتظرم تا خواندن ها و نوشتن های روزانه ات تمام شود و از اتاقت بیرون بیایی و شریک حال خوش و ناخوش من بشوی.
مادر چایی را آماده می کند و پدر ظرف میوه را می آورد تا بهانه هایی شوند برای با تو بودن.
پارسا پله ها را دوتا یکی می کند تا با عمه اکرم نقاشی بکشد، کاردستی بسازد و درس زندگی یاد بگیرد.
زهرا هم در آرامش بودن تو، هر روز برای آزمونش آماده تر می شود.
ولی نمی دانم چرا این خواب لعنتی ما را رها نمی کند.چرا همه ما گرفتار یک کابوس مشترک شده ایم که هر چقدر تلاش می کنیم از آن آزاد نمی شویم.کابوسی که در آن دو هفته است دیگر تو نمی خوانی، نمی نویسی، اتاقت خالی است، به جای خودت عکس قاب گرفته ات به ما لبخند می زند و تنها در خیالمان با تو حرف می زنیم... دو هفته است که دیگر جواب سلام های مان، حال و احوال کردنمان، سوال هایمان و خداحافظی های مان را نمی دهی.
فقط از پشت شیشه همان قاب عکست نگاهمان می کنی...
دوستانت، همکلاسی هایت، همکارانت، خویشاوندانت، همه زحمت می کشند، منت می گزارند، می آیند، می روند، تماس می گیرند، پیام می فرستند و مدام می شنویم که خدا صبرتان بدهد. ولی نمی دانیم چرا خدا باید به ما صبر بدهد؟
مگر این خواب نیست، مگر قرار نیست ما بیدار شویم، مگر نه اینکه تو بیرون خواب ما ایستاده ای...
چرا همه از همین حرف ها می زنند...چرا بس نمی کنند...اکرم عزیزم...چیزی بگو...حرفی بزن...نکند زبانم لال... ما خواب نیستیم؟
 
احمد ادیبی
❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣
اکرم عزیز سلام ...
من سعادت همکلامی با شما را نداشتم، اما در مدت کوتاهی که در ستاره حضور داشتم همه از توانایی بی‌نظیر شما در نوشتن و تعهد عالی شما به کارت می‌گفتند.
راستش تا همین امروز هربار به نمد دوزی‌های زیبایی که برای ستاره آورده بودی نگاه می‌کردم، دچار شوک میشدم و میگفتم "یعنی اون دختر نجیب و آرومی که هرچند وقت یکبار با روی خوش و لبخند میومد شرکت، دیگه نیست!؟" و هربار به این فکر می‌کردم که این دنیا چقدر عجیبه !!!

اما قطعا که این پایان راه نیست و شما "هستی"
در تک تک کلماتی که توی ستاره ثبت کردی ...
در قلب تک تک عزیزانت ...
همکارانت ...
و بر پیکره این هستی!

سفر به سلامت
سمیرا رمضانی
❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣
#یکم
همان‌طور که روزها به قمری و شمسی فرق می‌کنند، حال ما به قمری و شمسی فرق می‌کند و اتفاقات روزمره نیز.
می‌خواهم بگویم اتفاقی که افتاد مربوط به یک سال پیش در همین روزها بود اما نبود؛ یعنی به قمری همین روزها بود اما به شمسی ده دوازده روز دیگر می‌شود.
اول ماجرا این بود که مهمانی داشتیم و می‌خواستم برایشان سنگ تمام بگذارم. از این سایت به آن سایت دنبال تزئین سفره بودم. یک دفعه چشمم به آن افتاد که باید می‌افتاد و وارد دنیایی شدم که نمی‌دانستم اصلا وجود هم دارد.
ناغافل یک نفر دعوت به همکاری کرده بود و من به دعوتش جواب مثبت دادم و رزومه‌ام را فرستادم.
 
#دوم
خوب یادم هست که چهارشنبه بود. ساعت از چهار گذشته بود و من که روی دیوان حافظ خوابم برده بود، گوشی همراهم را که همیشه خدا سایلنت است، برداشتم و صفحه‌اش را نگاه کردم.
حوالی ساعت چهار یک تماس بی‌پاسخ از یک تلفن ثابت داشتم. بدون اینکه حدس بزنم ممکن است چه کسی باشد، با همان حال خواب و بیدار شماره را گرفتم:
_ سلام. شما چند دقیقه پیش با من تماس گرفتید؟
_ سلام. خانم ادیبی؟
_ بله
_ یوسفی هستم از ستاره...
صدایی که برایم تازگی داشت، می‌خواست فردا برای مصاحبه به دفترشان بروم و من آن‌وقت‌ها آنقدر خودمانی نشده بودم که بگویم: «آقای یوسفی ما فردا مهمان داریم. یک روز دیگر بگذارید.»
فقط گفتم: فردا نه...
قرار گذاشتیم بعد با هم صحبت کنیم.
و هنوز که هنوز است نمی‌دانم در اولین مکالمه چه تصویری از خودم ساختم در ذهن مردی که یک سال بعد درست در همان روزها به من دست‌وپاچلفتی کمک کرد تا دسته گُل‌ام را جمع و جور کنم.
 
#سوم
فردا صبح خودم دوباره زنگ زدم. حدس می‌زدم با آن صدای خواب‌آلود و مخالفت با قرار مصاحبه، حسابی رنجانده باشم‌شان. آدرس را گرفتم و قرار گذاشتیم برای شنبه ساعت 9.
شنبه ده دقیقه به 9 آنجا بودم.
محل دفتر یک خیابان کوچک قدیمی نزدیک یک مادی دوست داشتنی بود. برای رسیدن به آنجا باید از زیر سایه درخت‌های بید رد می‌شدم. تصویری شاعرانه‌تر از این برای دفتر محل کار سراغ دارید؟ آن هم در یک صبح خنک در روزهای آخر بهار...
مصاحبه‌مان شفاف و حرفه‌ای بود. برعکس همیشه که دسته گل آب می‌دهم، یادم نمی‌آید آن روز رفتار خاص نسنجیده‌ای کرده باشم.
وقتی مصاحبه تمام شد و دوباره به آن خیابان رویایی پا گذاشتم، این تصویر در ذهنم نقش بسته بود:
یک رئیس جدی که همه‌چیز را زیر ذره‌بین دارد و بنای کارش را بر راستی و راستگویی گذاشته است.
یک رئیس جدی که هرچه یک سال بعد سعی کرد به من بفهماند «من رئیس نیستم»، نتوانست.
 
#چهارم
حالا یک‌سال گذشته است. یک سال پرفراز و فرود که ما از پشت نقاب‌های جدیت و کارمحور بودن، اندکی از خود واقعی مهربان احساساتی را نشان دادیم که می‌تواند ناراحت شود، عصبانی شود، خوشحال باشد و از ته دل بخندد.
اگر یازده خرداد 96 به من می‌گفتند که یک‌سال دیگر تو چنین دورکاری‌ات را دوست داری و چنان می‌نویسی، باور نمی‌کردم.
اگر می‌گفتند تو یادداشتی را که حاوی حرف قلبت است، بدون ترس توی یک سایت پربازدید می‌نویسی و تازه به خاطرش تشویق هم می‌شوی، می‌خندیدم که مگر می‌شود؟
اگر همان روزی که داشتم غزلیات حافظ را می‌خواندم و خوابم برده بود، یک نفر به من می‌گفت دغدغه سال آینده تو در چنین وقتی این است که فال حافظ سایت ستاره اولین نتیجه گوگل باشد، با تعجب می‌گفتم: محال است.
اما همه این اتفاق‌ها افتاد.
 
#پنجم
حالا یک‌سال گذشته و من فقط به این فکر می‌کنم:
آیا تفاوت زنده بودن و زندگی کردن این نیست که پیشرفت کنیم؟
با خودم می‌گویم: کاش می‌شد، کاش می‌شد، کاش می‌شد...
کاش می‌شد که چی؟
کاش می‌شد که من یک‌روز به زودی یک گرافیست حرفه‌ای شوم.

#ششم
_ سلام. خانم ادیبی؟
_ یوسفی هستم از ستاره...
بهت قول میدم نگهبان چراغ عشقی باشم که در ستاره روشن کردی...
رئیس!
❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣
 
وبگردی
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
کلیه پاسخ هایی که توسط کارشناسان و متخصصان هر رشته به کاربران داده میشود کاملا حالت پیشنهادی دارند و نباید به عنوان تشخیص, تجویز, یا رهنمودهای تخصصی و قانونی تلقی شوند و در صورت لزوم شخصی بایستی حتما از منابع تخصصی تر مانند پزشکان متخصص, وکلا, و ... نیز کمک بگیرد. این مسئولیت کاملا بر عهده مخاطبان است که قبل از هر نوع تصمیم گیری یا اقدامی از صحت و مفید بودن این اطلاعات برای خود اطمینان حاصل کرده و صرفا با مسئولیت خودشان به این پیشنهادات عمل کنند.
کلیه سوالات توسط کارشناسان رشته مربوط به هر مطلب پاسخ داده میشود.
به سوالات تکراری, خارج از موضوع, و غیرقابل انتشار پاسخ داده نمیشود.
نظرات و پرسش ها
انتشار یافته: ۱۱
در انتظار بررسی: ۰
مریم میرهاشمی
۹ ماه پیش
امروز به خودم جرات دادم تا برایت متنی بنویسم متنی که هیچ وقت خوانده نمی شود توسط تو و شاید میدانی و میبینی ...
یک بار در تلگرام با هم صحبت کردیم و خوشحال بودی از ادیت فال حافظ توسط من و نتیجه گرفتن مجدد اون... و من گفتم تمام زحمات را شما کشیدید من فقط یک ادیت ساده کردم
یک بار در دفتر دیدمت دختری خندان آرام و نجیب ...
آنقدر ناگهانی پر کشیدی سوی آسمانها که انگار دیدنت یک رویا بود ...
افسوس که زمانه مجال برای هم صحبتی بیشتر نداد...
رمضانی
۱ سال پیش
اکرم عزیز سلام ...
من سعادت همکلامی با شما را نداشتم، اما در مدت کوتاهی که در ستاره حضور داشتم همه از توانایی بی‌نظیر شما در نوشتن و تعهد عالی شما به کارت می‌گفتند.
راستش تا همین امروز هربار به نمد دوزی‌های زیبایی که برای ستاره آورده بودی نگاه می‌کردم، دچار شوک میشدم و میگفتم "یعنی اون دختر نجیب و آرومی که هرچند وقت یکبار با روی خوش و لبخند میومد شرکت، دیگه نیست!؟" و هربار به این فکر می‌کردم که این دنیا چقدر عجیبه !!!

اما قطعا که این پایان راه نیست و شما "هستی"
در تک تک کلماتی که توی ستاره ثبت کردی ...
در قلب تک تک عزیزانت ...
همکارانت ...
و بر پیکره این هستی!

سفر به سلامت
احمد ادیبی
۱ سال پیش
خواهر دوست داشتنی ام، اکرم عزیز
سلام
هر روز منتظرم تا خواندن ها و نوشتن های روزانه ات تمام شود و از اتاقت بیرون بیایی و شریک حال خوش و ناخوش من بشوی.
مادر چایی را آماده می کند و پدر ظرف میوه را می آورد تا بهانه هایی شوند برای با تو بودن.
پارسا پله ها را دوتا یکی می کند تا با عمه اکرم نقاشی بکشد، کاردستی بسازد و درس زندگی یاد بگیرد.
زهرا هم در آرامش بودن تو، هر روز برای آزمونش آماده تر می شود.
ولی نمی دانم چرا این خواب لعنتی ما را رها نمی کند.چرا همه ما گرفتار یک کابوس مشترک شده ایم که هر چقدر تلاش می کنیم از آن آزاد نمی شویم.کابوسی که در آن دو هفته است دیگر تو نمی خوانی، نمی نویسی، اتاقت خالی است، به جای خودت عکس قاب گرفته ات به ما لبخند می زند و تنها در خیالمان با تو حرف می زنیم... دو هفته است که دیگر جواب سلام های مان، حال و احوال کردنمان، سوال هایمان و خداحافظی های مان را نمی دهی.
فقط از پشت شیشه همان قاب عکست نگاهمان می کنی...
دوستانت، همکلاسی هایت، همکارانت، خویشاوندانت، همه زحمت می کشند، منت می گزارند، می آیند، می روند، تماس می گیرند، پیام می فرستند و مدام می شنویم که خدا صبرتان بدهد. ولی نمی دانیم چرا خدا باید به ما صبر بدهد؟
مگر این خواب نیست، مگر قرار نیست ما بیدار شویم، مگر نه اینکه تو بیرون خواب ما ایستاده ای...
چرا همه از همین حرف ها می زنند...چرا بس نمی کنند...اکرم عزیزم...چیزی بگو...حرفی بزن...نکند زبانم لال... ما خواب نیستیم؟
بدون نام
۱ سال پیش
برای ستاره ایی که خاموش شد....
اندیشه می کنم،
نه به شبها
که روز هم
باور نمی کنند
باور نمی کنی تو
که حتی
هنوز هم.....
فیروزه حدادی
۱ سال پیش
وقتی آن غروب دلگیر پاییزی با خبر از دست رفتن خانم ادیبی عجین شد، غم و اندوه سراپای وجودمان را فرا گرفت.
غمی که از دلتنگی هایمان پس از سفر آن ستاره نشات گرفت، ستاره ای که هرگر خاموش نشد بلکه از زمین به آسمان پر کشید و یاد و خاطره اش همواره در دلهایمان روشن می ماند.
روحش شاد؛ یادش گرامی

تا کی ز مصیبت غمت یاد کنم
آهسته ز فرغت تو فریاد کنم
وقت است که دست از دهن بردارم
از دست غمت هزار بیداد کنم
ابوالفضل ناظمی
۱ سال پیش
بعد از مدت های مدید، همه مشغله هایت را کنار می زنی و دوباره صفحه ستاره را باز می کنی. بعد با تیتر بولد، خبر وحشتناکی را همان بالای صفحه می زنند توی پیشانی ات!
من هنوز هم پنج شنبه ها ناخواسته مسیرم سمت دفتر ستاره کج می شود و یکی از اولین چهره هایی که توی ذهنم ترسیم می شود همین خانم ادیبی است که با متانت و ادب همیشگی شان جزو اولین نفرات برای جلسه هفتگی حاضر می شدند و هیچ وقت هم دست خالی نبودند؛ حتی اگر شده بود با یک شاخه گل که برای رفع خستگی همکاران می آوردند!
آنقدری به هم ریخته ام با این خبر که نمی توانم سر و ته پیامم را جمع و جور کنم...
برای خانم ادیبی طلب آمرزش می کنم و از خدا می خواهم که به خانواده آن عزیز و همه دوستانش صبر بدهد تا تحمل این فقدان را داشته باشند.
حمید قارایی
۱ سال پیش
یک هفته گذشته و نمیتونم باور کنم
روز اولی که اومدی دفتر واسه آموزش، با چه شوقی شروع کردی به نوشتن
ساعت ها برای نوشتن زمان میذاشتی حتی عکس نوشته‌هایی که تک تکشون رو خودت درست کردی
به ستاره عشق میورزیدی و با تمام وجود مینوشتی
چقدر تلخه نوشتن این جملات
عاشق پاییز بودی و زیباترین اشعار کوتاه پاییزی رو با تمام عشق نوشتی
و چه دلگیر در این پاییز پر کشیدی
همیشه تو قلب ما جا داری ...
مهناز پیرزاده
۱ سال پیش
برای من هم رفتنت باور کردنی نیست
انگار همین دیروز بود که گفتی من شما را می‌شناسم ...
و چه زود برایم یک رفیق ماندنی شدی با دنیایی از خاطرات مشترک
چه دنیای کوچکی است که خیلی زود آدمها سر مقابل یکدیگر در می‌آورند
وچه دنیای بی‌وفایی که خیلی زود آدم‌ها را از هم دور می‌کند
خیلی خیلی دور
به خودم دلداری می‌دهم
حتما جای تو آن دنیا بهتر از این دنیا خواهد بود و دلنوشته‌هایت یادگارهای خوبیند برایم، برای همیشه در این دنیای مجازی
فاطمه مقدسی
۱ سال پیش
اکرم عزیزم بدترین خبری که می‌شد بین این همه خبرهای ناامید کننده شنید، خبر رفتن تو بود.
سخته بفهمی یه فرشته به خوبی و مهربونی تو زمین رو ترک کرده..
سخته بیای تو بخش ادب و فرهنگ ستاره و دنبال شعرهای ناب بگردی و اسم تو پایین صفحه نباشه..
سخته که هنوز پیام های پرمهرت روی گوشیم باشه و خودت نباشی..
البته کسی نمیدونه، شاید جای تو الان خیلی بهتر از ماست و دلت خیلی شادتر از ما، شاید تو الان بهشتی و ما هنوز تو جهنم خودمون داریم برای مثل تو شدن تقلا میکنیم.
اکرم جان واست آرامش ابدی آرزو میکنم
علی اکبر لالی
۱ سال پیش
غم از دست دادن عزیزان صبری عظیم میخواهد و این ضایعه جبران ناپذیر را به خانواده خانم ادیبی و تیم ستاره تسلیت عرض می کنم و از خداوند منان آرزوی صبر و سلامتی برای خانواده محترمشان دارم.
من مطالب ایشون رو در سرویس فرهنگ و هنر با دقت مطالعه می کردم. مطالب و اشعار انتخابی ایشون کاملا از حس و حال خاصی برخوردار بودند.
و پیام خودم رو با این قسمت از شعر سهراب به پایان می رسونم :
«زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ، پرشی دارد اندازه عشق»
مریم زارعی
۱ سال پیش
برای اکرم عزیز...
و فرشته ای دیگر به آسمان ها پر کشید...
و من این روزها، بارها و بارها به این جمله فکر کردم که...
«اعتبار آدمها به بودنشان نیست، به دلهره ای است که بعد از نبودنشان حس می شود.»
و چقدر عمیق است دلهره ای که این روزها سخت به جانم افتاده...و چقدر سخت است باور پر کشیدن دوست و همکار عزیزمان، اکرم...
اکرم عزیزم، سفرت بخیر...
برایت در جوار خیمه ی مولایمان حسین (ع)، منزلگاهی زیبا و خوش آرزومندم....
چهره‌ها در ستاره
نظرات و پرسش ها
انتشار یافته: ۱۱
در انتظار بررسی: ۰
مریم میرهاشمی
۹ ماه پیش
امروز به خودم جرات دادم تا برایت متنی بنویسم متنی که هیچ وقت خوانده نمی شود توسط تو و شاید میدانی و میبینی ...
یک بار در تلگرام با هم صحبت کردیم و خوشحال بودی از ادیت فال حافظ توسط من و نتیجه گرفتن مجدد اون... و من گفتم تمام زحمات را شما کشیدید من فقط یک ادیت ساده کردم
یک بار در دفتر دیدمت دختری خندان آرام و نجیب ...
آنقدر ناگهانی پر کشیدی سوی آسمانها که انگار دیدنت یک رویا بود ...
افسوس که زمانه مجال برای هم صحبتی بیشتر نداد...
رمضانی
۱ سال پیش
اکرم عزیز سلام ...
من سعادت همکلامی با شما را نداشتم، اما در مدت کوتاهی که در ستاره حضور داشتم همه از توانایی بی‌نظیر شما در نوشتن و تعهد عالی شما به کارت می‌گفتند.
راستش تا همین امروز هربار به نمد دوزی‌های زیبایی که برای ستاره آورده بودی نگاه می‌کردم، دچار شوک میشدم و میگفتم "یعنی اون دختر نجیب و آرومی که هرچند وقت یکبار با روی خوش و لبخند میومد شرکت، دیگه نیست!؟" و هربار به این فکر می‌کردم که این دنیا چقدر عجیبه !!!

اما قطعا که این پایان راه نیست و شما "هستی"
در تک تک کلماتی که توی ستاره ثبت کردی ...
در قلب تک تک عزیزانت ...
همکارانت ...
و بر پیکره این هستی!

سفر به سلامت
احمد ادیبی
۱ سال پیش
خواهر دوست داشتنی ام، اکرم عزیز
سلام
هر روز منتظرم تا خواندن ها و نوشتن های روزانه ات تمام شود و از اتاقت بیرون بیایی و شریک حال خوش و ناخوش من بشوی.
مادر چایی را آماده می کند و پدر ظرف میوه را می آورد تا بهانه هایی شوند برای با تو بودن.
پارسا پله ها را دوتا یکی می کند تا با عمه اکرم نقاشی بکشد، کاردستی بسازد و درس زندگی یاد بگیرد.
زهرا هم در آرامش بودن تو، هر روز برای آزمونش آماده تر می شود.
ولی نمی دانم چرا این خواب لعنتی ما را رها نمی کند.چرا همه ما گرفتار یک کابوس مشترک شده ایم که هر چقدر تلاش می کنیم از آن آزاد نمی شویم.کابوسی که در آن دو هفته است دیگر تو نمی خوانی، نمی نویسی، اتاقت خالی است، به جای خودت عکس قاب گرفته ات به ما لبخند می زند و تنها در خیالمان با تو حرف می زنیم... دو هفته است که دیگر جواب سلام های مان، حال و احوال کردنمان، سوال هایمان و خداحافظی های مان را نمی دهی.
فقط از پشت شیشه همان قاب عکست نگاهمان می کنی...
دوستانت، همکلاسی هایت، همکارانت، خویشاوندانت، همه زحمت می کشند، منت می گزارند، می آیند، می روند، تماس می گیرند، پیام می فرستند و مدام می شنویم که خدا صبرتان بدهد. ولی نمی دانیم چرا خدا باید به ما صبر بدهد؟
مگر این خواب نیست، مگر قرار نیست ما بیدار شویم، مگر نه اینکه تو بیرون خواب ما ایستاده ای...
چرا همه از همین حرف ها می زنند...چرا بس نمی کنند...اکرم عزیزم...چیزی بگو...حرفی بزن...نکند زبانم لال... ما خواب نیستیم؟
بدون نام
۱ سال پیش
برای ستاره ایی که خاموش شد....
اندیشه می کنم،
نه به شبها
که روز هم
باور نمی کنند
باور نمی کنی تو
که حتی
هنوز هم.....
فیروزه حدادی
۱ سال پیش
وقتی آن غروب دلگیر پاییزی با خبر از دست رفتن خانم ادیبی عجین شد، غم و اندوه سراپای وجودمان را فرا گرفت.
غمی که از دلتنگی هایمان پس از سفر آن ستاره نشات گرفت، ستاره ای که هرگر خاموش نشد بلکه از زمین به آسمان پر کشید و یاد و خاطره اش همواره در دلهایمان روشن می ماند.
روحش شاد؛ یادش گرامی

تا کی ز مصیبت غمت یاد کنم
آهسته ز فرغت تو فریاد کنم
وقت است که دست از دهن بردارم
از دست غمت هزار بیداد کنم
ابوالفضل ناظمی
۱ سال پیش
بعد از مدت های مدید، همه مشغله هایت را کنار می زنی و دوباره صفحه ستاره را باز می کنی. بعد با تیتر بولد، خبر وحشتناکی را همان بالای صفحه می زنند توی پیشانی ات!
من هنوز هم پنج شنبه ها ناخواسته مسیرم سمت دفتر ستاره کج می شود و یکی از اولین چهره هایی که توی ذهنم ترسیم می شود همین خانم ادیبی است که با متانت و ادب همیشگی شان جزو اولین نفرات برای جلسه هفتگی حاضر می شدند و هیچ وقت هم دست خالی نبودند؛ حتی اگر شده بود با یک شاخه گل که برای رفع خستگی همکاران می آوردند!
آنقدری به هم ریخته ام با این خبر که نمی توانم سر و ته پیامم را جمع و جور کنم...
برای خانم ادیبی طلب آمرزش می کنم و از خدا می خواهم که به خانواده آن عزیز و همه دوستانش صبر بدهد تا تحمل این فقدان را داشته باشند.
حمید قارایی
۱ سال پیش
یک هفته گذشته و نمیتونم باور کنم
روز اولی که اومدی دفتر واسه آموزش، با چه شوقی شروع کردی به نوشتن
ساعت ها برای نوشتن زمان میذاشتی حتی عکس نوشته‌هایی که تک تکشون رو خودت درست کردی
به ستاره عشق میورزیدی و با تمام وجود مینوشتی
چقدر تلخه نوشتن این جملات
عاشق پاییز بودی و زیباترین اشعار کوتاه پاییزی رو با تمام عشق نوشتی
و چه دلگیر در این پاییز پر کشیدی
همیشه تو قلب ما جا داری ...
مهناز پیرزاده
۱ سال پیش
برای من هم رفتنت باور کردنی نیست
انگار همین دیروز بود که گفتی من شما را می‌شناسم ...
و چه زود برایم یک رفیق ماندنی شدی با دنیایی از خاطرات مشترک
چه دنیای کوچکی است که خیلی زود آدمها سر مقابل یکدیگر در می‌آورند
وچه دنیای بی‌وفایی که خیلی زود آدم‌ها را از هم دور می‌کند
خیلی خیلی دور
به خودم دلداری می‌دهم
حتما جای تو آن دنیا بهتر از این دنیا خواهد بود و دلنوشته‌هایت یادگارهای خوبیند برایم، برای همیشه در این دنیای مجازی
فاطمه مقدسی
۱ سال پیش
اکرم عزیزم بدترین خبری که می‌شد بین این همه خبرهای ناامید کننده شنید، خبر رفتن تو بود.
سخته بفهمی یه فرشته به خوبی و مهربونی تو زمین رو ترک کرده..
سخته بیای تو بخش ادب و فرهنگ ستاره و دنبال شعرهای ناب بگردی و اسم تو پایین صفحه نباشه..
سخته که هنوز پیام های پرمهرت روی گوشیم باشه و خودت نباشی..
البته کسی نمیدونه، شاید جای تو الان خیلی بهتر از ماست و دلت خیلی شادتر از ما، شاید تو الان بهشتی و ما هنوز تو جهنم خودمون داریم برای مثل تو شدن تقلا میکنیم.
اکرم جان واست آرامش ابدی آرزو میکنم
علی اکبر لالی
۱ سال پیش
غم از دست دادن عزیزان صبری عظیم میخواهد و این ضایعه جبران ناپذیر را به خانواده خانم ادیبی و تیم ستاره تسلیت عرض می کنم و از خداوند منان آرزوی صبر و سلامتی برای خانواده محترمشان دارم.
من مطالب ایشون رو در سرویس فرهنگ و هنر با دقت مطالعه می کردم. مطالب و اشعار انتخابی ایشون کاملا از حس و حال خاصی برخوردار بودند.
و پیام خودم رو با این قسمت از شعر سهراب به پایان می رسونم :
«زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ، پرشی دارد اندازه عشق»
مریم زارعی
۱ سال پیش
برای اکرم عزیز...
و فرشته ای دیگر به آسمان ها پر کشید...
و من این روزها، بارها و بارها به این جمله فکر کردم که...
«اعتبار آدمها به بودنشان نیست، به دلهره ای است که بعد از نبودنشان حس می شود.»
و چقدر عمیق است دلهره ای که این روزها سخت به جانم افتاده...و چقدر سخت است باور پر کشیدن دوست و همکار عزیزمان، اکرم...
اکرم عزیزم، سفرت بخیر...
برایت در جوار خیمه ی مولایمان حسین (ع)، منزلگاهی زیبا و خوش آرزومندم....