بلیط هواپیما
لست تورز
دکتر مریم ضابطی - 1
تاریخ انتشار: ۰۸ بهمن ۱۳۹۶ - ۲۲:۳۰
کد خبر: ۱۸۸۷۲
تعداد نظرات: ۵ نظر
ولنتاین مراسمی است در روز ۱۴ فوریه که از غرب وارد فرهنگ ما شده، در سکوت رسانه‌های رسمی میان جوانان عاشق برگزار می‌شود و در این روز هدیه‌های خاص ردوبدل می‌گردد. یادداشتی با موضوع ولنتاین را در ستاره بخوانید.
بعضی اتفاقات در بطن جامعه در حال اتفاق افتادن و گسترش یافتن است و ولنتاین یکی از آنهاست. فارغ از درست یا غلط بودن این مراسم، دیده شده که این روزها بخش لوازم التحریر کتابفروشی‌ها و کادوهای فرهنگی پر از کارت تبریک‌های قلب قلبی است؛ کارت پستال‌هایی که هیچ‌کس برای یک دوست معمولی نمی‌خرد. فروشگاه‌های بزرگ قفسه‌باز جعبه‌های شکلات فانتزی را حراج زده‌اند. عروسک‌فروشی‌ها انواع عروسک قرمز و بیشتر از همه تدی‌های صورتی و قرمز را بالای سر در مغازه‌شان آویزان کرده‌اند. رسانه‌های عمومی در این باره اطلاع‌رسانی نمی‌کنند، ولی عامه مردم می‌دانند این‌ها یعنی ولنتاین در راه است. آنچه در ادامه مطلب می‌آید نقل قول‌هایی از افراد مختلف است که در جامعه ایران و همین دور و بر ما زندگی می‌کنند.


ولنتاین نزدیک است و بوی عشق می‌آید!
 

دور از چشم بابا و مامان

پسرخواهرم چند روزی می‌شود آمده خانه ما. امروز کبکش خروس می‌خواند. زیر لب آهنگی عاشقانه را زمزمه می‌کند. «بوی عطرت منو دیوونه کرده... حس عاشقی تو قلبم لونه کرده...»* عطرش را در فضای جلوی صورتش اسپری می‌کند و از وسط آن رد می‌شود. نگاهم را به او می‌دوزم و می‌گویم:«خاله جون! اونم دوستت داره؟» با تعجب می‌پرسد:«کی؟» چشمک می‌زنم و می‌گویم:«همانی که می‌خواهی باهاش بروی کافی‌شاپ.» حق به جانب می‌گوید:«معلومه! دفعه قبل اجازه داد پانزده دقیقه تمام او را ببوسم.» «حسی که داشتی تو قلب من کاشتی... از تو ممنونم که این‌جوری دوستم داشتی...»* با چشم‌های از تعجب گرد شده نگاهش می‌کنم. باور نمی‌کنم این همان پسرکی باشد که تا همین چند سال پیش توی صفحات کتاب‌های من نقاشی می‌کشید و لج مرا درمی‌آورد. تا همین دیروز هروقت می‌آمد خانه ما، برای کمک‌های من در حل تمرینات ریاضی‌اش بود ولی حالا...
هنوز مبهوتم تا اینکه به اتاقی که برای این چند روز به‌ش اختصاص داده‌ایم می‌رود و با یک خرس بزرگ و کادوی قلبی شکل برمی‌گردد. می‌گویم:«برای همین این چند روز آمدی خانه ما؟ دور از چشم بابا مامانت، هان؟» شیطنت‌آمیز می‌خندد و توی موهایش دست می‌کشد:«آره خاله! ما اینیم دیگه.» می‌داند دهان من قرص‌تر از آن است که به والدینش حرفی بزنم و به قول خودش او را بفروشم. برایم از دور بوس می‌فرستد و می‌رود.

 
ولنتاین نزدیک است و بوی عشق می‌آید!
 

وقتی مهربان می‌شود

خواهرم دارد می‌رود که جلویش را می‌گیرم. هدفون را از گوشش درمی‌آورد و می‌گوید:«چی می‌گی؟» صدای آهنگش آنقدر بلند است که از هدفون به گوشم می‌رسد. «چشمای نازت، صورت ماهت... دلمو برده اون طرز نگاهت...»* به خط چشم ضخیمش زل می‌زنم و می‌گویم:«زمان ما می‌گفتند که اگر کسی را دوست داری بگذار برود، اگر مال تو بود برمی‌گردد و اگر برنگشت یعنی از اول مال تو نبوده است. پیشنهاد می‌کنم ولش کنی!» سرم جیغ می‌کشد:«بچه شدی؟ من باهاش نروم، خب با یکی دیگه می‌رود و این کاملاً منطقی است.»
چند دقیقه بعد در ساختمان را محکم به هم می‌زند، این یعنی از پیشنهاد بچگانه من عصبانی است. می‌دانم عصبانیتش به زودی فروکش می‌کند و حدسم درست است؛ شب با شکلات و تدی صورتی در بغل برمی‌گردد و چشم‌هایش از خوشحالی برق می‌زند. می‌پرسم: «چه طور بود؟» می‌گوید: «عالی.» و ریزریز می‌خندد. «تو شدی جونم ای مهربونم... من جهانم را به لبخند تو مدیونم...»* شما که غریبه نیستید وقتی از سر قرار برمی‌گردد با من مهربان‌تر است و من از همینش خوشحالم!

 
ولنتاین نزدیک است و بوی عشق می‌آید!
 

همه ما انسانیم و عاطفه داریم!

 چهار کتاب جلد گالینگور را دست گرفته‌ام و نیم ساعت است مداوم پیاده راه می‌روم. دست‌هایم کش آمده‌اند. کلافه از کنار پارک رد می‌شوم. تصمیم می‌گیرم دقایقی به پارک بروم و خستگی‌ام را در کنم. روی نیمکت که می‌نشینم ده متر آن طرف‌تر دختر و پسری را می‌بینم که انگار زمان را برایشان روی دور کُند گذاشته‌اند. پسر رز قرمزی را در دست گرفته است. آهسته آهسته به همدیگر نزدیک می‌شوند. این صحنه عاشقانه واقعاً حیف است که در گوشه این پارک فسقلی هدر رود؛ جای آن عرشه کشتی تایتانیک است. هنوز مرددم بین اینکه حق دارم به صحنه عاشقانه خصوصی نگاه کنم یا اینکه چون خودشان جلوی چشم مرا برای معاشقه انتخاب کرده‌اند اشکالی ندارد؟ تا می‌آیم فکرهایم را بکنم، شانه به شانه می‌روند و از من دور می‌شوند. «شونه به شونه توی خیابون... باز مرور میشه همه خاطره‌هامون...»* دختر بازوی پسر را می‌گیرد و پسر دستش را دور کمر دختر حلقه می‌زند. یک دفعه احساس می‌کنم سرما از هر طرف به من هجوم می‌آورد. لرزیدنم از سرما ربطی به اینکه ولنتاین در چله زمستان است ندارد. تازه الان است که می‌فهمم اینکه می‌گویند بعضی‌ها در روز ولنتاین افسرده می‌شوند، یعنی چه!

 
ولنتاین نزدیک است و بوی عشق می‌آید!
 

ولنتاین یعنی همین‌ها؟

در مقاله‌ی «همه چیز درباره ولنتاین» نوشته بود ولنتاین قدیس به قتل رسید چون مراسم عقد ازدواج را میان دلداده‌ها جاری می‌کرد. همان صحنه که توی فیلم‌های خارجی نشان می‌دهد: پسر و دختر در برابر کشیش دستشان را توی دست هم می‌گذارند و می‌گویند:«سوگند می‌خورم تا آخر عمر به همسرم وفادار باشم...» اما این روزها حداقل دور و بر ما ولنتاین بیشتر مراسمی برای عشاقی است که چندان به ازدواج فکر نمی‌کنند. دوست پسر و دوست دخترهایی که در حال زندگی می‌کنند. برای آنها یک عمر زندگی بی‌معنی است و همین پانزده دقیقه‌ها را غنیمت می‌دانند. وقتی پانزده دقیقه را در برابر هیچ می‌گذارم، آنها را برنده می‌بینم!
سبک زندگی بسیار غلط آنهایی که دوستانی از جنس مخالف دارند، از نظر روانی سالم‌تر است و اقرار به این نکته در جامعه مذهبی ما اصلاً راحت نیست، همچنین اقرار به اینکه نیازهای پسرخواهرم متناسب با سن و سالش بزرگ شده‌اند، اقرار به اینکه دوست دارم خواهرم را شاد و خندان ببینم، اقرار به اینکه وجود من پر از غصه‌هایی است که با هیچ داروی ضدافسردگی التیام پیدا نمی‌کنند، اقرار به اینکه تا مسئولان آمدند از صیغه موقت حرف بزنند که یادآور مردهای شهوتران پولدار عهد بوق است، جوان‌هایمان آنچه را به مذاقشان خوش می‌آمد، اختراع کردند یا بهتر بگوییم ولنتاین را ایرانی‌سازی کردند.
همه‌ی این‌ها درست هستند اما قبول کنیم این‌ها همه‌ی ولنتاین نیستند. روز عشق یک قطعه گمشده هم دارد که باید هرچه زودتر پیدا شود. از مسئولان که ناامید هستیم چون اگر بخواهند دست به کاری بزنند، همه‌چیز را خراب‌تر می‌کنند. فعلاً همه چیز در دست خود جوان‌هاست. حالا که ولنتاین را ایرانی کردید، لطفاً وفاداری گمشده را به عاشقانه‌های روزگار ما برگردانید. آن تعهدی که بین عاشقان ایرانی وجود داشته است را به ولنتاین گره بزنید. باور کنید با یک نفر هم می‌شود تا آخر عمر عاشقی کرد. «خنده‌هات خواب یه شهرو به هم زد... با تو میشه کل دنیا رو قدم زد...»* منتظر دختر بعدی یا پسر بعدی بودن، تنوع طلبی‌های هر روزی، دوره‌های متناوب عشق و کات مرا می‌ترساند...
 

حرف آخر

در ابتدای متن سه داستان درباره روز عشق نوشته شد تا در ادامه نتیجه گرفته شود ابراز عشق نیاز اساسی انسان‌هاست، نیازی که خداوند در وجود آنها قرار داده است و اگر به شیوه‌هایی همچون ارتباطات دوستانه با جنس مخالف به آن جواب داده شود، آرامش روانی بیشتری به ارمغان خواهد آورد. پس از آن از وفاداری در عشق به عنوان قطعه گمشده عشق‌های امروزی و لزوم یافتن آن سخن به میان آمد. با وجود همه این مباحث درباره ولنتاین، یک حرف ناگفته ماند. سوالی که مطرح شدن آن ضروری می‌نماید این است که آیا بدون ولنتاین نمی‌شود زندگی کرد؟ آیا نمی‌توانیم دوست بداریم اما دوست نباشیم؟ فراموش نکنیم «احسن القصص» یعنی زیباترین داستان جهان، قصه حضرت یوسف (ع)، دلیل واضح برای امکان‌پذیر بودن خودداری و تقوای مثال‌زدنی در برابر عشق و ابراز عشق است، یوسفی که نه مانعی برای او هست و نه ترس و وحشت از عواقب این دنیایی آن دارد. حتی اگر روزی به نام روز عشق نباشد تا در آن جشن بگیریم، حتی اگر دوستی از جنس مخالف نداشته باشیم، می‌توانیم زندگی کنیم.

یادداشت اختصاصی ستاره

* قسمت‌هایی از آهنگ حس عاشقی حامد همایون
 

نظر شما درباره ولنتاین چیست؟ چقدر با دیدگاه نویسنده یادداشت درباره قطعه گمشده ولنتاین موافقید؟ دیدگاه‌های خود را با ستاره و دیگر مخاطبان درمیان بگذارید.

اکرم ادیبی
وبگردی
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
کلیه پاسخ هایی که توسط کارشناسان و متخصصان هر رشته به کاربران داده میشود کاملا حالت پیشنهادی دارند و نباید به عنوان تشخیص, تجویز, یا رهنمودهای تخصصی و قانونی تلقی شوند و در صورت لزوم شخصی بایستی حتما از منابع تخصصی تر مانند پزشکان متخصص, وکلا, و ... نیز کمک بگیرد. این مسئولیت کاملا بر عهده مخاطبان است که قبل از هر نوع تصمیم گیری یا اقدامی از صحت و مفید بودن این اطلاعات برای خود اطمینان حاصل کرده و صرفا با مسئولیت خودشان به این پیشنهادات عمل کنند.
کلیه سوالات توسط کارشناسان رشته مربوط به هر مطلب پاسخ داده میشود.
به سوالات تکراری, خارج از موضوع, و غیرقابل انتشار پاسخ داده نمیشود.
نظر کاربران
انتشار یافته: ۵
در انتظار بررسی: ۰
ایدا
United Arab Emirates
15:10 - 1396/11/13
بهترین ولی حیف من شکست عشقی خودم و
پاسخ ها
یک دختر
| Iran, Islamic Republic of |
۰۹:۰۵ - ۱۳۹۶/۱۱/۱۶
عزیزم...
رها
Iran, Islamic Republic of
13:05 - 1396/11/10
شاید عشق های ولنتاینی آسودگی خاطر بیشتری داشته باشد نسبت به یک عشق ابدی با دنیایی از مسئولیت ها... نمی دانم!
ابوالفضل
Iran, Islamic Republic of
11:36 - 1396/11/09
در مورد قطعه گمشده عشق های امروزی هم باید بگویم که به نظر بنده این قطعه گمشده ای که گفتین پیدا کردن و حفظ کردنش دردسر دارد و انگار جوری بزرگ نشده ایم که این دردسر را به جان بخریم. یا شاید هم این دردسر را با مهریه های چند هزار سکه ای یا پیش شرط تهیه خانه و ماشین آنچنانی به صورت درست برایمان تعریف نکرده اند
ابوالفضل
Iran, Islamic Republic of
11:32 - 1396/11/09
بسیار عالی، جذاب و بدون هیچ جانبداری نوشته بودید. باید تبریک بگویم به تیم ستاره که چنین نویسنده لایقی دارد.
ایران تندر