مرجع کامل تعبیر خواب
جایزه 100 میلیون تومانی
تاریخ انتشار: ۱۵ بهمن ۱۳۹۶ - ۱۶:۲۱
کد خبر: ۱۳۷۲۶
شعر عاشقانه غمگین از شعرهایی است که بر دل همگان حتی بیگانگان با عشق می نشیند. غمگین ترین اشعار عاشقانه را در مجله ستاره بخوانید.

غم از احساسات پاک انسان سرچشمه می‌گیرد و وقتی با عشق شاعرانه در هم آمیزد، ناب‌ترین اشعار غمگین عاشقانه را به جهان تقدیم می‌نماید. آنچه پیش روی شماست کوشش گروه فرهنگ و هنر ستاره برای برگزیدن زیباترین عاشقانه‌های غمناک است. شعرهای عاشقانه غمگین شامل شعر عاشقانه غمگین موج نو و سپید، غزلیات، دوبیتی‌ها، تک بیت‌های ناب و نمونه شعر غمگین عاشقانه از ادبیات جهان را در ادامه متن مطالعه کنید.

عکس نوشته کاش به زنی که عاشق است  می‌آموختند چگونه انتقام بگیرد مژگان عباسلو

 


شعر عاشقانه غمگین موج نو و سپید

 


غمگینم و این ربطی به خیابان ولی عصر ندارد

که درختانش سالهاست مرا از یاد برده‌اند

غمگینم و این ربطی به تو ندارد

که پسر همسایه‌ام نبودی

تا هر صبح پنجره را باز کنم

بی آنکه جواب سلامت را بدهم

با بنفشه‌ای در گیسوانم

کاش به زنی که عاشق است

می‌آموختند چگونه انتقام بگیرد

غمگینم که عشق این‌همه مهربان است

مژگان عباسلو

~*~*~*~*~*~*~*~*~

من از راهی دور

برای خواندنِ خواب های تو آمده‌ام،

من از راهی دور

برای گفتن از گریه های خویش

راهی نیست،

در دست افشانیِ حروف

باید به مراسمِ آسانِ اسمِ تو برگردم،

من به شنیدنِ اسمِ تو عادت دارم

من

مشقِ نانوشته ام به دستِ نی،

خواندن از خوابِ تو آموخته ام به راه

من

بارانِ بریده ام به وقتِ دی،

گفتن از گریه های تو آموخته ام به راه

به من بگو

در این برهوتِ بی خواب و طی،

مگر من چه کردهام

که شاعرتر از اندوهِ آدمی ام آفریده اند؟

سیدعلی صالحی

~*~*~*~*~*~*~*~*~

تو نیستی و خورشید

غمگین‌تر از همیشه غروب خواهد کرد

و من دلتنگ‌تر از فردا

به تو فکر می‌کنم

چقدر دوست داشتنی بودی

وقتی چهره رنجور و چشمان مهربانت

در نگاهم خیره می‌شد

اکنون که بازوان خاک

پیکرت را در آغوش گرفته است

کلمه‌های سیاه پوش شعرم

برایت مرثیه‌های دلتنگی سروده‌اند

~*~*~*~*~*~*~*~*~

عاشقت نشدم

که ناچار باشم برای دوستت دارم هایم

مجوز بگیرم

دوستت دارم هایم را منتشر کنم

و بعد تصور کنم این شعر را

معشوقه‌ات برای تو می‌خواند...

لیلا کردبچه

عکس نوشته خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا

 

گلچین غزل‌های عاشقانه غمگین

 

خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا

گذری کن که ز غم راهگذر نیست مرا

گر سرم در سر سودات رود نیست عجب

سر سودای تو دارم غم سر نیست مرا

ز آب دیده که به صد خون دلش پروردم

هیچ حاصل به جز از خون جگر نیست مرا

بی رخت اشک همی بارم و گل می‌کارم

غیر از این کار کنون کار دگر نیست مرا

محنت زلف تو تا یافت ظفر بر دل من

بر مراد دل خود هیچ ظفر نیست مرا

بر سر زلف تو زانروی ظفر ممکن نیست

که تواناییی چون باد سحر نیست مرا

دل پروانه صفت گر چه پر و بال بسوخت

همچنان ز آتش عشق تو اثر نیست مرا

غم آن شمع که در سوز چنان بی خبرم

که گرم سر ببرند هیچ خبر نیست مرا

تا که آمد رخ زیبات به چشم خسرو

بر گل و لاله کنون میل نظر نیست مرا

امیر خسرو دهلوی

~*~*~*~*~*~*~*~*~

به ره او چه غم آن را که ز جان می‌گذرد

که ز جان در ره آن جان جهان می‌گذرد

از مقیم حرم کعبه نباشد کمتر

آنکه گاهی ز در دیر مغان می‌گذرد

نه ز هجران تو غمگین نه ز وصلت شادم

که بد و نیک جهان گذران می‌گذرد

دل بیچاره از آن بی‌خبر است ار گاهی

شکوه از جور تو ما را به زبان می‌گذرد

آه پیران کهن می‌گذرد از افلاک

هر کجا جلوه آن تازه جوان می‌گذرد

چون ننالم که مرا گریه کنان می‌بیند

به ره خویش و ز من خنده‌زنان می‌گذرد

هاتف اصفهانی

~*~*~*~*~*~*~*~*~

نگارا، از وصال خود مرا تا کی جدا داری؟

چو شادم می‌توانی داشت، غمگینم چرا داری؟

چه دلداری؟ که هر لحظه دلم از غم به جان آری

چه غم خواری؟ که هر ساعت تنم را در بلا داری

به کام دشمنم داری و گویی: دوست می‌دارم

چگونه دوستی باشد، که جانم در عنا داری؟

چه دانم؟ تا چه اجر آرم من مسکین بجای تو

که گر گردم هلاک از غم من مسکین، روا داری

بکن رحمی که مسکینم، ببخشایم که غمگینم

بمیرم گر چنین، دانم مرا از خود جدا داری

مرا گویی: مشو غمگین، که خوش دارم تو را روزی

چو می‌گردم هلاک از غم تو آنگه خوش مرا داری!

عراقی کیست تا لافد ز عشق تو؟ که در هر کو

میان خاک و خون غلتان چو او صد مبتلا داری

عراقی

~*~*~*~*~*~*~*~*~

باید كسی باشد شبی ماتم بگیرد

وقتی نبودم صورتش را غم بگیرد

باید كسی باشد كه عكس خنده ام را

در لابه لای گریه اش محكم بگیرد

چشمش به هر كوچه خیابانی بیافتد

باران تنهاتر شدن، نَم نَم... بگیرد

هی شهر را با خاطراتش در نَوَردَد

آینده اش را سایه ای مبهم بگیرد

از گریه‌های او خدا قلبش بلرزد

از گریه‌های او نفسهایم بگیرد

من! جای خالی باشم و او هم برایم

هر پنج شنبه شاخه ای مریم بگیرد

پویا جمشیدی

عکس نوشته گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

 


تک‌بیت‌های ناب غمگین عاشقانه

 

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

سعدی

~*~*~*~*~*~*~*~*~

ای که رویت چو گل و زلف تو چون شمشادست

جانم آن لحظه که غمگین تو باشم شادست

مولانا

~*~*~*~*~*~*~*~*~

روزگاریست که سودای بتان دین من است

غم این کار نشاط دل غمگین من است

حافظ

~*~*~*~*~*~*~*~*~

من اهل دوزخم ار بی تو زنده خواهم شد

که در بهشت نیارد خدای غمگینم

سعدی

~*~*~*~*~*~*~*~*~

مرا گویی: مشو غمگین، که غم‌خوارت شوم روزی

ندانم آن، کنون باری، مرا غم خوار می‌داری

عراقی

~*~*~*~*~*~*~*~*~

به گفتگو نرود کار عشق پیش و مرا

نمی‌کشد دل غمگین به گفتگوی دگر

صائب تبریزی

~*~*~*~*~*~*~*~*~

جهانی شاد و غمگین‌اند از هجر و وصال تو

به وصلم شادمان گردان که از هجر تو غمگینم

سیف فرغانی

~*~*~*~*~*~*~*~*~

ای جمله بی تو غمگین چون عندلیب بی گل

من از غم تو شادم چون بلبل از بهاران

سیف فرغانی

~*~*~*~*~*~*~*~*~

هر که بیماری فراق کشید

عاقبت شربت وصال چشید

هر که غمگین در انتظار نشست

شادمان در حریم یار نشست

هلالی جغتایی

~*~*~*~*~*~*~*~*~

عشق آن بُغضِ عجیبیست که از دوریِ یار

نیمه شب بینِ گلو مانده و جان می‌گیرد

فهیمه تقدیری

عکس نوشته ترسم که تو هم یار وفادار نباشی

 


دوبیتی‌های غمگین عاشقانه

 

ترسم که تو هم یار وفادار نباشی

عاشق کش و معشوق نگه دار نباشی

من از غم تو هر روز دوصد بار بمیرم

تو از دل من هیچ خبردار نباشی

~*~*~*~*~*~*~*~*~

بی پنجره‌ای غریبه‌ای در وهمی

عشق است اگر از آن نداری سهمی

فهمیدن عشق عاشقی می‌خواهد

یک روز بزرگ می‌شوی و می‌فهمی

~*~*~*~*~*~*~*~*~

دیگر بوی بهار هم سرحالم نمی‌کند

چیزی شبیه گریه زلالم نمی‌کند

آه ای خدا مرا به کبوتر شدن چکار؟

وقتی که سنگ هم رحمی به بالم نمی‌کند

عکس نوشته عشقت اندوه را به من آموخت نزار قبانی

 


شعرهای عاشقانه غمگین از ادبیات جهان

 

عشقت اندوه را به من آموخت

و من قرن‌ها در انتظارِ زنی بودم که اندوهگینم سازد!

زنی که میان بازوانش چونان گنجشکی بگریمُ

 

او تکه تکه‌هایم را چون پاره‌های بلوری شکسته گِرد آورَد!

 

عشقت بدترین عادات را به من آموخت! بانوی من!

به من آموخت شبانه هزار بار فال قهوه بگیرم،

دست به دامن جادو شومُ با فالگیرها بجوشم!

 

عشقت به من آموخت که خانه‌ام را ترک کنم،

در پیاده روها پرسه زنمُ

چهره‌ات را در قطرات بارانُ نورِ چراغ ماشین‌ها بجویم!

ردِ لباسهایت را در لباس غریبه‌ها بگیرمُ

تصویرِ تو را در تابلوهای تبلیغاتی جستجو کنم!

 

عشقت به من آموخت، که ساعت‌ها در پیِ گیسوان تو بگردم

ـ گیسوانی که دخترانِ کولی در حسرتِ آن می‌سوزند! ـ

در پِیِ چهره وُ صدایی

که تمام چهره‌ها وُ صداهاست!

 

عشقت مرا به شهر اندوه برد! ـ بانوی من! ـ

و من از آن پیشتر هرگز به آن شهر نرفته بودم!

نمی‌دانستم اشک‌ها کسی هستند

و انسان ـ بی‌اندوه ـ تنها سایه‌ای از انسان است!

 

عشقت به من آموخت که چونان پسرکی رفتار کنم:

چهره‌ات را با گچ بر دیوارها نقاشی کنم،

بر بادبانِ زورقِ ماهیگیرانُ

بر ناقوسُ صلیبِ کلیساها...

 

عشقت به من آموخت که عشق، زمان را دگرگون می‌کند!

و آن هنگام که عاشق می‌شوم زمین از گردش باز می‌ایستد!

عشقت بی‌دلیلی‌ها را به من آموخت!

پس من افسانه‌های کودکان را خواندم

 

و در قلعه‌ی قصه‌ها قدم نهادمُ

به رؤیا دیدم دخترِ شاهِ پریان از آنِ من است!

با چشم‌هایش، صافتر از آبِ یک دریاچه!

لب‌هایش، خواستنی‌تر از شکوفه‌های انار

 

به رؤیا دیدم که او را دزدیده‌ام همچون یک شوالیه

و گردنبندی از مرواریدُ مرجانش پیشکش کرده‌ام!

عشقت جنون را به من آموخت

و گُذرانِ زندگی بی آمدنِ دخترِ شاهِ پریان را!

 

عشقت به من آموخت تو را در همه چیزی جستجو کنم

و دوست بدارم درختِ عریانِ زمستان را،

برگ‌های خشکِ خزان را وُ باد را وُ باران را

و کافه‌ی کوچکی را که عصرها در آن قهوه می‌نوشیدیم!

 

عشقت پناه بردن به کافه‌ها را به من آموخت

و پناه بردن به هتل‌های بینامُ کلیساهای گمنام را!

 

عشقت مرا آموخت

که اندوهِ غربتیان در شب چند برابر می‌شود!

به من آموخت بیروت را چونان زنی بشناسم، ظالمُ هوس‌انگیز

که هر غروب زیباترین جامه‌هایش را می‌پوشد،

بر سینه‌اش عطر می‌پاشد

تا به دیدار ماهیگیرانُ شاهزاده‌ها برود!

 

عشقت گریستنِ بی اشک را به من آموخت

و نشانم داد که اندوه

چونان پسرکی بی‌پا

در پس‌کوچه‌های رُشِه وُ حَمرا می‌آرامد!

 

عشقت اندوه را به من آموخت

و من قرن‌ها در انتظارِ زنی بودم که اندوهگینم سازد!

زنی که میانِ بازوانش چونان گنجشکی بگریمُ

او تکه تکه‌هایم را

چون پاره‌های بلوری شکسته گِرد آورَد!

نزار قبانی

ترجمه یغما گلرویی

 

 

گروه فرهنگ و هنر ستاره

فال حافظ
وبگردی
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
کلیه پاسخ هایی که توسط کارشناسان و متخصصان هر رشته به کاربران داده میشود کاملا حالت پیشنهادی دارند و نباید به عنوان تشخیص, تجویز, یا رهنمودهای تخصصی و قانونی تلقی شوند و در صورت لزوم شخصی بایستی حتما از منابع تخصصی تر مانند پزشکان متخصص, وکلا, و ... نیز کمک بگیرد. این مسئولیت کاملا بر عهده مخاطبان است که قبل از هر نوع تصمیم گیری یا اقدامی از صحت و مفید بودن این اطلاعات برای خود اطمینان حاصل کرده و صرفا با مسئولیت خودشان به این پیشنهادات عمل کنند.
کلیه سوالات توسط کارشناسان رشته مربوط به هر مطلب پاسخ داده میشود.
به سوالات تکراری, خارج از موضوع, و غیرقابل انتشار پاسخ داده نمیشود.