تاریخ انتشار: ۰۷ مرداد ۱۳۹۶ - ۱۰:۲۹
کد خبر: ۱۲۹۰۴
خاقانی شروانی از بزرگترین قصیده سرایان تاریخ شعر و ادب فارسی به‌شمار می آید. گزیده ای از بهترین اشعار خاقانی را در مجله ستاره بخوانید.

افضل‌الدین بدیل بن علی خاقانی حقایقی شَروانی متخلص به خاقانی در سال 520 قمری در شهر شروان به دنیا آمد. عمویش طبیب و فیلسوف بود و خاقانی تا بیست و پنج سالگی در نزد او انواع علوم ادبی و حکمی را فرا گرفت. چندی نیز در خدمت ابوالعلاء گنجه‌ای شاعر بزرگ معاصر خود که در دستگاه شروانشاهان به سر می‌برد، کسب فنون شاعری کرد. پس از آنکه ابوالعلاء وی را بخدمت خاقان منوچهر شروانشاه معرفی کرد لقب «خاقانی» بر او نهاد. از آن پس خاقانی نزدیک به چهل سال وابسته به دربار شروانشاهان و در خدمت منوچهر شروانشاه، و پسر و جانشین او اخستان شروانشاه بود.

از آثار خاقانی یکی «دیوان خاقانی» شامل قصاید، ترجیعات، مقطعات، غزلها و رباعیات است. اثر دیگر او «تحفه العراقین» مثنوی در سه هزار و دویست بیت است که در سال ۵۵۱ تألیف شده است. «منشآت خاقانی» چند نامه از خاقانی است که به بزرگان زمان خود نوشته، و غالباً مشحون از کلمات و جملات عربی دشوار و مترادف و گاهی از اشعار خود خاقانی در آنها هست. شعر خاقانی سبکی دیریاب و بغرنج دارد و بیشتر، نظمی هنرمندانه با گرایش‌های سخنوری و دقایق لفظی است. خاقانی در اواخر عمر در تبریز به سر می‌برد و در همان شهر درگذشت. سال وفات او را 595 و هم 582 نوشته‌اند. او در مقبره الشعرا در محله سرخاب تبریز مدفون است.

عکس تندیس خاقانی شروانی  شاعر قرن ششم قصیده سرا


گزیده ای از بهترین غزلیات خاقانی


دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت

ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت

ما بی‌خبر شدیم که دیدیم حسن او

او خود ز حال بی‌خبر ما خبر نداشت

ما را به چشم کرد که تا صید او شدیم

زان پس به چشم رحمت بر ما نظر نداشت

گفتا جفا نجویم زین خود گذر نکرد

گفتا وفا نمایم زان خود اثر نداشت

وصلش ز دست رفت که کیسه وفا نکرد

زخمش به دل رسید که سینه سپر نداشت

گفتند خرم است شبستان وصل او

رفتم که بار خواهم دیدم که در نداشت

گفتم که بر پرم سوی بام سرای او

چه سود مرغ همت من بال و پر نداشت

خاقانی ارچه نرد وفا باخت با غمش

در ششدر اوفتاد که مهره گذر نداشت

**************

خیز تا رخت دل براندازیم

وز پی نیکوئی سر اندازیم

با حریفان درد مهره مهر

بر بساط قلندر اندازیم

دین و دنیا حجاب همت ماست

هر دو در پای دلبر اندازیم

دوست در روی ما چو سنگ انداخت

ما به شکرانه شکر اندازیم

مردم دیده را سپند کنیم

پیش روی بر آذر اندازیم

گرچه از توسنی چو طالع ماست

ما کمند وفا دراندازیم

گر بدین حیله صید شد بخ‌بخ

ورنه کاری دگر براندازیم

تا کی از غصه‌های بدگویان

قصه‌ها پیش داور اندازیم

شرح این حال پیش دوست کنیم

سنگ فتنه به لشکر اندازیم

تحفه سازیم جان خاقانی

پیش خاقان اکبر اندازیم

**************

خاک شدم در تو را آب رخم چرا بری

داشتمت به خون دل خون دلم چرا خوری

از سر غیرت هوا چشم ز خلق دوختم

پرده روی تو شدم پرده من چرا دری

وصل تو را به جان و دل می‌خرم و نمی‌دهی

بیش مکن مضایقه زانکه رسید مشتری

گه به زبان مادگان عشوه خوش همی دهی

گه به شگرفی و تری هوش مرا همی بری

عشق تو را نواله شد گاه دل و گهی جگر

لاغر از آن نمی‌شود چون بره دو مادری

کیسه هنوز فربه است از تو از آن قوی دلم

چاره چه خاقنی اگر کیسه رسد به لاغری

گرچه به موضع لبت مفتعلن دوباره شد

بحر ز قاعده نشد تا تو بهانه ناوری

**************

مرا گوئی چه سر داری، سر سودای او دارم

به خاک پای او کامید خاک پای او دارم

ازو تا جان اگر فرقی کنم کافر دلی باشد

من آنگه جای او دانم که جان را جای او دارم

گر او از لطف عام خود مرا مقبول خود دارد

نیندیشم که چون خاصان قبول رای او دارم

اگر دل در غمش گم شد چه شاید کرد، گو گم شو

دل اینجا از سگان کیست تا پروای او دارم

بن هر موی را گر باز پرسی تا چه سر دارد

ندا آید که تا سر دارم این سودای او دارم

به جان او کزو جان را به درد اوست خرسندی

که جان داروی خویش از درد جان افزای او دارم

شکارم کرد زلف او چو آتش سرخ رخ زانم

که در گردن کمند زلف دود آسای او دارم

اگر صد جان خاقانی به بالایش برافشانم

خجل باشم که این خلعت نه بر بالای او دارم


عکس ایوان مدائن هان ای دل عبرت‌بین از دیده نظر کن هان  ایوان مدائن را آیینه عبرت دان خاقانی شروانی

گزیده ای از بهترین قصاید خاقانی

هان ای دل عبرت‌بین از دیده نظر کن هان

ایوان مدائن را آیینه عبرت دان

یک ره ز لب دجله منزل به مدائن کن

وز دیده دوم دجله بر خاک مدائن ران

خود دجله چنان گرید صد دجله خون گویی

کز گرمی خونابش آتش چکد از مژگان

بینی که لب دجله چون کف به دهان آرد

گویی ز تف آهش لب آبله زد چندان

از آتش حسرت بین بریان جگر دجله

خود آب شنیدستی کاتش کندش بریان

بر دجله گری نونو وز دیده زکاتش ده

گرچه لب دریا هست از دجله زکات استان

گر دجله درآموزد باد لب و سوز دل

نیمی شود افسرده نیمی شود آتشدان

تا سلسله ایوان بگسست مدائن را

در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان

گه‌گه به زبان اشک آواز ده ایوان را

تا بو که به گوش دل پاسخ شنوی ز ایوان

دندانه هر قصری پندی دهدت نونو

پند سر دندانه بشنو ز بن دندان

گوید که تو از خاکی ما خاک توایم اکنون

گامی دوسه بر ما نه و اشکی دوسه هم بفشان

از نوحه جغد الحق ماییم به دردسر

از دیده گلابی کن دردسر ما بنشان

آری چه عجب داری کاندر چمن گیتی

جغد است پی بلبل، نوحه است پی الحان

ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما

بر قصر ستمکاران تا خود چه رسد خذلان

گویی که نگون کرده ست ایوان فلک‌وش را

حکم فلکِ گردان یا حکم فلک گردان

**************

خرمی در جوهر عالم نخواهی یافتن

مردمی در گوهر آدم نخواهی یافتن

روی در دیوار عزلت کن، در هم دم مزن

کاندرین غم‌خانه کس همدم نخواهی یافتن

تا درون چار طاق خیمه پیروزه‌ای

طبع را بی‌چار میخ غم نخواهی یافتن

پای در دامان غم کش کز طراز بی‌غمی

آستین دست کس معلم نخواهی یافتن

آه را در تنگنای لب به زندان کن از آنک

ماجرای درد را محرم نخواهی یافتن

با جراحت چون بهایم ساز در بی‌مرهمی

کز جهان مردمی مرهم نخواهی یافتن

نیک عهدی در زمین شد جامه جان چاک زن

کز فلک زین صعبتر ماتم نخواهی یافتن

از وفا رنگی نیابی در نگارستان چرخ

رنگ خود بگذار، بویی هم نخواهی یافتن

هر زمان از هاتفی آواز می‌آید تو را

کاندر این مرکز دل خرم نخواهی یافتن

قاف تا قاف جهان بینی شب وحشت چنانک

تا دم صورش سپیده‌دم نخواهی یافتن

تاج دولت بایدت زر سلامت جوی لیک

آن زر اندر بوته عالم نخواهی یافتن

تا چو هدهد تاجداری بایدت در حلق دل

طوطی آسا طوق آتش کم نخواهی یافتن


عکس دیوان اشعار خاقانی شروانی رباعیات و مقطعات


گزیده ای از بهترین رباعیات خاقانی


دیدی که نسیم نوبهاری بوزید

ما را ز بهار ما نسیمی نرسید

دردا که چو گل پرده خلوت بدرید

آن گل‌رخ ما پرده نشینی بگزید

**************

کس از رخ چون ماه تو بر برنگرفت

تا صد دامن ز چرخ گوهر نگرفت

ناسوختن از تو طمع خامم بود

تا بنده نسوخت با تو اندر نگرفت

**************

ای گوهر گم بوده کجا جوئیمت

پای آبله در کوی بلا جوئیمت

از هر دهنی یکان یکان پرسیمت

در هر وطنی جدا جدا جوئیمت

**************

ای دوست غم تو سربه سر سوخت مرا

چون شمع به بزم درد افروخت مرا

من گریه و سوز دل نمی‌دانستم

استاد تغافل تو آموخت مرا

**************

دل خاص تو و من تن تنها اینجا

گوهر به کفت بماند و دریا اینجا

در کار توام به صبر مفکن کارم

کز صبر میان تهی‌ترم تا اینجا

**************

بی زحمت تو با تو وصالی است مرا

فارغ ز تو با تو حسب حالی است مرا

در پیش خیال تو خیال است تنم

پیوند خیال با خیالی است مرا

**************

تا آتش عشق را برافروخته‌ای

همچون دل من هزار دل سوخته‌ای

این جور و جفا تو از که آموخته‌ای

کز بهر دل آتشین قبا دوخته‌ای

**************

سوزی که در آسمان نگنجد دارم

وان ناله که در دهان نگنجد دارم

گفتی ز جهان چه غصه داری آخر

آن غصه که در جهان نگنجد دارم



گزیده ای از بهترین قطعات خاقانی

دل در طلبت چو بند گردد

ترسم که سخن بلند گردد

جانا به خدا توان رسیدن

زلف تو اگر کمند گردد

**************

زندگی خفتگی است خاقانی

خفته آگه به یک نفس گردد

این همه کارهای پهن و دراز

تنگ و کوته به یک نفس گردد

**************

سپید کار سیه دل سپهر سبز نمای

کبود سینه و سرخ اشک و زرد رویم کرد

بماند رنگش چون داغ گاز ران بر من

مگر مرا ز خم رنگرز برون آورد

**************

شاخ دولت به نزد خاقانی

میوه افشاندنش نمی‌ارزد

چرب و شیرین خوانچه دنیا

به مگس راندنش نمی‌ارزد

زر طلب کردن از در ملکان

آفرین خواندنش نمی‌ارزد


گروه فرهنگ و هنر ستاره

فال حافظ
وبگردی
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
کلیه پاسخ هایی که توسط کارشناسان و متخصصان هر رشته به کاربران داده میشود کاملا حالت پیشنهادی دارند و نباید به عنوان تشخیص, تجویز, یا رهنمودهای تخصصی و قانونی تلقی شوند و در صورت لزوم شخصی بایستی حتما از منابع تخصصی تر مانند پزشکان متخصص, وکلا, و ... نیز کمک بگیرد. این مسئولیت کاملا بر عهده مخاطبان است که قبل از هر نوع تصمیم گیری یا اقدامی از صحت و مفید بودن این اطلاعات برای خود اطمینان حاصل کرده و صرفا با مسئولیت خودشان به این پیشنهادات عمل کنند.
کلیه سوالات توسط کارشناسان رشته مربوط به هر مطلب پاسخ داده میشود.
به سوالات تکراری, خارج از موضوع, و غیرقابل انتشار پاسخ داده نمیشود.