تاریخ انتشار: ۰۳ مرداد ۱۳۹۶ - ۱۵:۳۵
کد خبر: ۱۲۸۷۳
کاظم بهمنی از شاعران جوان ایرانی است که در قالب‌های غزل و رباعی شعر می‌سراید. گلچینی از بهترین اشعار کاظم بهمنی را در مجله ستاره بخوانید.

کاظم بهمنی شاعر جوان ایرانی 12 اسفند 1364 در تهران به دنیا آمد. بهمنی مدرک مهندسی مکانیک گرایش جامدات دارد. سبک شعری او سنتی بوده و در قالب‌های غزل و رباعی طبع‌آزمایی می‌کند. از او دو کتاب چاپ شده است: مجموعه غزل‌ «پیشامد» که در سال 1389 انتشار یافت و تا کنون به چاپ یازدهم رسیده است؛ همچنین مجموعه غزل «عطارد» که در سال 1393 برای اولین بار به چاپ رسید و در حال حاضر چاپ نهم آن منتشر شده است. کاظم بهمنی در حال حاضر علاوه بر سرودن شعر «کافه کتاب نام» را در تهران مدیریت می‌کند.


عکس کاظم بهمنی شاعر غزلسرای معاصر

زیباترین اشعار کاظم بهمنی


خنده‌ات طرح لطیفیست که دیدن دارد

ناز معشوق دل‌آزار خریدن دارد

فارغ از گله و گرگ است شبانی عاشق

چشم سبز تو چه دشتی‌ست! دویدن دارد

شاخه‌ای از سردیوار به بیرون جسته

بوسه‌ات میوه ی سرخی‌ست که چیدن دارد

عشق بودی و به اندیشه سرایت کردی

قلب با دیدن تو شور تپیدن دارد

وصل تو خواب و خیال است ولی باور کن

عاشقی بی سر و پا عزم رسیدن دارد

عمق تو دره ژرفی‌ست؛ مرا می‌خواند

کسی از بین خودم قصد پریدن دارد

اول قصه هر عشق کمی تکراری‌ست

آخر قصه فرهاد شنیدن دارد

**************

من به بعضی چهره‌ها چون زود عادت می‌کنم

پیش‌شان سر بر نمی‌آرم، رعایت می‌کنم

هم‌چنان که برگ خشکیده نماند بر درخت

مایه‌ رنج تو باشم رفع زحمت می‌کنم

این دهان باز و چشم بی‌تحرّک را ببخش

آن‌ قدر جذّابیت داری که حیرت می‌کنم

کم اگر با دوستانم می‌نشینم جرم توست

هر کسی را دوست دارم در تو رؤیت می‌کنم

فکر کردی چیست موزون می‌کند شعر مرا؟

در قدم برداشتن‌های تو دقت می‌کنم

یک سلامم را اگر پاسخ بگویی می‌روم

لذتش را با تمام شهر قسمت می‌کنم

ترک افیونی شبیه تو اگر چه مشکل است

روی دوش دیگران یک روز ترکت می‌کنم

توی دنیا هم نشد برزخ که پیدا کردمت

می نیشینم تا قیامت با تو صحبت می‌کنم


عکس اشعار کاظم بهمنی تو همانی که دلم لک زده لبخندش را


تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

او که هرگز نتوان یافت همانندش را

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد

غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

از رقیبان کمین کرده عقب می‌ماند

هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر

هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

مادرم بعد تو هی حال مرا می‌پرسد

مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو

به تو اصرار نکرده است فرایندش را

قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت

مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید

بفرستند رفیقان به تو این بندش را

منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

لای موهای تو گم کرد خداوندش را

**************

تا تو بودی در شبم، من ماه تابان داشتم

روبروی چشم خود چشمی غزلخوان داشتم

حال اگر چه هیچ نذری عهده دار وصل نیست

یک زمان پیشآمدی بودم که امکان داشتم

ماجراهایی که با من زیر باران داشتی

شعر اگر می‌شد قریب پنج دیوان داشتم

بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود

من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم؟

ساده از «من بی تو می‌میرم» گذشتی خوب من

من به این یک جمله ی خود سخت ایمان داشتم

لحظه تشییع من از دور بویت می‌رسید

تا دو ساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم



عکس اشعار کاظم بهمنی شاخه را محکم گرفتن این زمان بی فایده ست


شاخه را محکم گرفتن این زمان بی فایده ست

برگ می‌ریزد، ستیزش با خزان بی فایده ست

باز می‌پرسی چه شد که عاشق جبرت شدم

در دل طوفان که باشی بادبان بی فایده ست

بال وقتی بشکند از کوچ هم باید گذشت

دست و پا وقتی نباشد نردبان بی فایده ست

تا تو بوی زلف‌ها را می‌فرستی با نسیم

سعی من در سر به زیری بی گمان بی فایده ست

در من عاشق، توان ذره‌ای پرهیز نیست

پرت کن ما را به دوزخ، امتحان بی فایده ست

از نصیحت کردنم پیغمبرانت خسته‌اند

حرف موسی را نمی‌فهمد شبان، بی فایده ست

من به دنبال خدایی که بسوزاند مرا

همچنان می‌گردم اما همچنان بی فایده ست

**************

زمین شناس حقیری تو را رصد می‌کرد

به تو ستاره خوبم نگاه بد می‌کرد

کنارت ای گل زیبا، شکسته شد کمرم

کسی که محو تو می‌شد مرا لگد می‌کرد

تو ماه بودی و بوسیدنت، نمی‌دانی...

چه ساده داشت مرا هم بلند قد می‌کرد

بگو به ساحل چشمت که من نرفته چطور

به سمت جاذبه ای تازه جزر و مد می‌کرد

چه دیده ها که دلت را به وعده خوش کردند

چه وعده‌ها که دل من ندیده رد می‌کرد

کنون کشیده کنار و نشسته در حجله

کسی که راه شما را همیشه سد می‌کرد

**************

کاش دور و بر ما این همه دلبند نبود

و دلم پیش کسی غیر خداوند نبود

آتشی بودی و هر وقت تو را می‌دیدم

مثل اسپند دلم جای خودش بند نبود

مثل یک غنچه که از چیده شدن می‌ترسید

خیره بودم به تو و جرئت لبخند نبود

هر چه من نقشه کشیدم به تو نزدیک شوم

کم نشد فاصله، تقصیر تو هر چند نبود

آه ای تابلوی تازه به سرقت رفته

کاش نقاش تو این قدر هنر مند نبود


عکس اشعار  کاظم بهمنی با رفیقان شما دوست شدن فلسفه دارد


مرده‌ام؛ این نفس تازه من فلسفه دارد

روی پا بودن این برج ‌کهن فلسفه دارد

سنگ این است که من فکر کنم «قسمتم این بود»

تیشه بر سر زدن «سنگ شکن» فلسفه دارد

دوستی با تو میسر که نشد نقشه کشیدم

با رفیقان شما دوست شدن فلسفه دارد

گفته بودند که در شهر شبی دیده شدی، حیف...

و همین «حیف» خودش مطمئنا فلسفه دارد

آمدی بر سر قبرم، نشد از قبر در آیم

تازه فهمیده‌ام این بند کفن فلسفه دارد

**************

هرگز تو هم مانند من آزار دیدی؟

یار خودت را از خودت بیزار دیدی؟

آیا تو هم هر پرده ای را تا گشودی

از چار چوب پنجره دیوار دیدی؟

اصلا ببینم تا به حالا صخره بودی؟

از زیر امواج آسمان را تار دیدی؟

نام کسی را در قنوتت گریه کردی؟

از «آتنا» گفتن «عذابَ النار» دیدی؟

در پشت دیوار حیاطی شعر خواندی؟

دل کندن از یک خانه را دشوار دیدی؟

آیا تو هم با چشم باز و خیس از اشک

خواب کسی را روز و شب بیدار دیدی؟

رفتی مطب بی نسخه برگردی به خانه؟

بیمار بودی مثل من، بیمار دیدی؟

حقا که با من فرق داری لااقل تو

او را که می‌خواهی خودت یک بار دیدی

**************

غم مخور، معشوق اگر امروز و فردا می‌کند

شیر دوراندیش با آهو مدارا می‌کند

زهر دوری باعث شیرینی دیدارهاست

آب را گرمای تابستان گوارا می‌کند

جز نوازش شیوه‌ای دیگر نمی‌داند نسیم

دکمه‌ی پیراهنش را غنچه خود وا می‌کند

روی زرد و لرزشت را از که پنهان می‌کنی؟

نقطه ضعف برگ‌ها را باد پیدا می‌کند

دلبرت هرقدر زیباتر، غمت هم بیش‌تر

پشت عاشق را همین آزارها تا می‌کند

از دل هم‌چون ذغالم سرمه می‌سازم که دوست

در دل آیینه دریابد چه با ما می‌کند

نه تبسم، نه اشاره، نه سوالی، هیچ چیز

عاشقی چون من فقط او را تماشا می‌کند


متن آهنگ در محاصره محمد معتمدی سروده کاظم بهمنی


متن آهنگ در محاصره محمد معتمدی سروده کاظم بهمنی


از سحر عطر دل انگیز تو پیچیده به شهر

باز دیشب چه کسی خواب تو را دیده به شهر

دیدم از پنجره خانه هوا طوفانی‌ست

بار دیگر نکند بال تو ساییده به شهر

رود اروند خبر داده به کارون که نترس

دلبر ماست گمانم که خرامیده به شهر

مصلحت نیست هوا عطر تو را حفظ کند

شاهدم ابر سیاهیست که باریده به شهر

شاهدم این همه نخل‌اند که ایمان دارند

هیچ کس مثل تو آن روز نجنگیده به شهر

همچنان هستی و می‌جنگی خود می‌دانی

دشمنت دوخته از روی هوس دیده به شهر

مثل طفلی که بچسبد به پدر وقت خطر

شهر چسبیده به تو، خون پاشیده به شهر

**************

اشعار آیینی کاظم بهمنی


ابر مستی تیره گون شد باز بی حد گریه کرد

با غمت گاهی نباید ساخت باید گریه کرد

امتحان کردم ببینم سنگ می‌فهمد تو را

از تو گفتم با دلم کوتاه آمد گریه کرد

ای که از بوی طعام خانه ها خوابت نبرد

مادرم نذر تو را هر وقت «هم زد» گریه کرد

با تمام این اسیران فرق داری قصه چیست؟

هر کسی آمد به احوالت بخندد گریه کرد

از سر ایمان به داغت گاه می‌گویم به خویش

شاید آن شب «زجر» هم وقتی تو را زد گریه کرد

وقت غسلت هم به زخم تو نمک پاشیده شد

آن زن غساله هم اشکش در آمد گریه کرد

**************

من که دائم پای خود دل را به دریا می‌زنم

پیش تو پایش بیفتد قید خود را می‌زنم

کعبه‌ای در سینه‌ام دارم که زایشگاه توست

از شکاف کعبه گاهی پرده بالا می‌زنم

این غبار روی لب هام از فراق بوسه نیست

در خیالم بوسه بر پای تو مولا می‌زنم

از در مسجد به جرم کفر هم بیرون شوم

در رکوعت می‌رسم خود را گدا جا می‌زنم

اینکه روزی با تو می‌سنجند اعمال مرا

سخت می‌ترساندم لبخند اما می‌زنم

من زنی را می‌شناسم در قیامت بگذریم

حرف‌هایی هست که روز مبادا می‌زنم


عکس کتاب کاظم بهمنی عطارد پیشامد


اشعار کوتاه کاظم بهمنی


چشمم سر وعده بی‌ثمر می‌گردد

بی‌چاره دلم که دربدر می‌گردد

کُشتی تو مرا و منتظر می‌مانم

قاتل به محل قتل برمی‌گردد

**************

رو کرده به هر که می‌کند پشتش را

وا کرده برای هر کسی مشتش را

انگشتر خود را به گدا تعارف زد

آن وقت گدا برید انگشتش را

**************

از مرگ پری درون دریا غوغاست

هر گوشه برای او عزایی برپاست

این شوری افتاده به جان دریا

از گریه دسته جمعی ماهی‌هاست

**************

تلخی وصل ندارد کم از اندوه فراق

شادی بلبل از آنست که بو کرد و نچید

مقصد آن گونه که گفتند به ما، روشن نیست

دوستان نیمه راهید اگر، برگردید

**************

هرگز نشدم ساده پذیرای کسی

دل خوش نشدم به شاید امّای کسی

یک عمر گذشت و افتخارم این است:

لی لی نگذاشتم به لالای کسی

**************

در جای خودش کعبه حاجات نبود

در ناقه دگر جلوه میقات نبود

می‌گشت تمام کاروان را عمه

می‌گشت ولی رقیه سادات نبود

**************

از پشت نقابمان عیان کن ما را

آیینه عبرت جهان کن ما را

اینجا همه ادعای یاری داریم

یک جمعه بیا و امتحان کن ما را


گروه فرهنگ و هنر ستاره

فال حافظ
وبگردی
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
کلیه پاسخ هایی که توسط کارشناسان و متخصصان هر رشته به کاربران داده میشود کاملا حالت پیشنهادی دارند و نباید به عنوان تشخیص, تجویز, یا رهنمودهای تخصصی و قانونی تلقی شوند و در صورت لزوم شخصی بایستی حتما از منابع تخصصی تر مانند پزشکان متخصص, وکلا, و ... نیز کمک بگیرد. این مسئولیت کاملا بر عهده مخاطبان است که قبل از هر نوع تصمیم گیری یا اقدامی از صحت و مفید بودن این اطلاعات برای خود اطمینان حاصل کرده و صرفا با مسئولیت خودشان به این پیشنهادات عمل کنند.
کلیه سوالات توسط کارشناسان رشته مربوط به هر مطلب پاسخ داده میشود.
به سوالات تکراری, خارج از موضوع, و غیرقابل انتشار پاسخ داده نمیشود.