کد خبر: ۱۲۶۱۰
تاریخ انتشار: ۲۰ تير ۱۳۹۶ - ۰۹:۱۸
سیمین بهبهانی به دلیل ابداع اوزان جدید بانوی غزل و نیمای غزل فارسی نام دارد. گلچینی از بهترین اشعار او را در مجله اینترنتی ستاره بخوانید.

زندگی نامه سیمین بهبهانی

سیمین بهبهانی در سال 28 تیرماه 1306 در تهران به دنیا آمد. سیمین به خاطر سرودن غزل فارسی در وزن‌های بی‌سابقه به نیمای غزل و بانوی غزل معروف است. شعرهای سیمین بهبهانی موضوعاتی هم‌چون عشق به وطن، زلزله، انقلاب، جنگ، فقر، تن‌فروشی، آزادی بیان و حقوق برابر برای زنان را در بر می‌گیرند. سیمین بهبهانی در طول زندگی‌اش بیش از 600 غزل سرود که در 20 کتاب منتشر شده‌اند. سه‌تار شکسته، جای پا، چلچراغ، مرمر، رستاخیز، کولی و نامه و عشق، عاشق‌تر از همیشه بخوان، با قلب خود چه خریدم؟، یک دریچه آزادی، مجموعه اشعار، یکی مثلاً این که، شعر زمان ما، مجموعه اشعار سیمین بهبهانی از جمله کتاب‌های منتشر شده او هستند.

سیمین بهبهانی که به علت مشکلات تنفسی و قلبی در بیمارستان پارس تهران بستری بود، از پانزدهم مرداد در کما به سر می‌برد و سرانجام ساعت یک بامداد روز سه شنبه، 28 مرداد 1393 در سن 87 سالگی درگذشت. پیکر او در مقبره خانوادگی و کنار پدرش به خاک سپرده شد.

سیمین بهبهانی - اشعار سیمین بهبهانی - شعر چرا رفتی از سیمین بهبهانی

بهترین اشعار سیمین بهبهانی


مرا هزار امید است و هر هزار تویی

شروع شادی و پایان انتظار تویی


بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت

چه بود غیر خزان‌ها اگر بهار تویی


دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند

در این سرا تو بمان! ای که ماندگار تویی


شهاب زود گذر لحظه های بوالهوسی است

ستاره ای که بخندد به شام تار تویی


جهانیان همه گر تشنگان خون منند

چه باک زان همه دشمن، چو دوستدار تویی


دلم صراحی لبریز آرزومندی است

مرا هزار امید است و هر هزار تویی


*******بهترین اشعار سیمین بهبهانی*******


ای آن که گاه گاه ز من یاد می‌کنی

پیوسته شادزی که دلی شاد می‌کنی

گفتی: "برو!" ولیک نگفتی کجا رود

این مرغ پر شکسته که آزاد می‌کنی

پنهان مساز راز غم خویش در سکوت

باری، در آن نگاه، چو فریاد می‌کنی

ای سیل اشک من! ز چه بنیاد می‌کنی؟

ای درد عشق او! ز چه بیداد می‌کنی؟

نازک‌تر از خیال منی، ای نگاه! لیک

با سینه کار دشنه پولاد می‌کنی

نقشت ز لوح خاطر سیمین نمی‌رود

ای آن که گاه گاه ز من یاد می‌کنی



ترانه سیمین بهبهانی- شعر سیمین بهبهانی درباره ایران- اشعار سیاسی سیمین بهبهانی

شعر چرا رفتی چرا من بی قرارم و کولی (خواننده همایون شجریان)


چرا رفتی، چرا؟ من بی قرارم

به سر، سودای آغوش تو دارم


نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست؟

ندیدی جانم از غم ناشکیباست؟

نه هنگام گل و فصل بهارست؟

نه عاشق در بهاران بی‌قرارست؟

نگفتم با لبان بسته‌ی خویش

به تو راز درون خسته‌ی خویش؟


خروش از چشم من نشنید گوشت؟

نیاورد از خروشم در خروشت؟


اگر جانت ز جانم آگهی داشت

چرا بی تابی‌ام را سهل انگاشت؟


کنار خانه ی ما کوهسارست

ز دیدار رقیبان برکنارست


چو شمع مهر خاموشی گزیند

شب اندر وی به آرامی نشیند


ز ماه و پرتو سیمینه ی او

حریری اوفتد بر سینه ی او

نسیمش مستی انگیزست و خوشبوست

پر از عطر شقایق های خودروست

بیا با هم شبی آنجا سرآریم

دمار از جان دوری ها برآریم!

خیالت گرچه عمری یار من بود

امیدت گرچه در پندار من بود

بیا امشب شرابی دیگرم ده!

ز مینای حقیقت ساغرم ده!

دل دیوانه را دیوانه تر کن

مرا از هر دو عالم بی خبر کن

بیا! دنیا دو روزی بیشتر نیست

پی فرداش فردای دگر نیست

بیا... اما نه، خوبان خود پرستند

به بندِ مهر، کمتر پای بستند

اگر یک دم شرابی می‌چشانند

خمارآلوده عمری می‌نشانند

درین شهر آزمودم من بسی را

ندیدم باوفا زانان کسی را

تو هم هر چند مهر بی‌غروبی

به بی‌مهری گواهت این که خوبی

گذشتم من ز سودای وصالت

مرا تنها رها کن با خیالت!


*******بهترین اشعار سیمین بهبهانی*******


رفت آن سوار کولي با خود تو را نبرده

شب مانده است و با شب، تاريکي فشرده

کولي کنار آتش رقص شبانه‌ات کو؟

شادي چرا رميده؟ آتش چرا فسرده؟

خاموش مانده اينک، خاموش تا هميشه

چشم سياه چادر با اين چراغ مرده

رفت آنکه پيش پايش دريا ستاره کردی

چشمان مهربانش يک قطره ناسترده

در گيسوی تو نشکفت آن بوسه لحظه لحظه

اين شب نداشت ــ آری ــ الماس خرده خرده

بازی کنان زگويي خون می‌فشاند و می‌گفت

روزی سياه چشمی سرخي به ما سپرده

می‌رفت و گرد راهش از دود آه تيره

نيلوفرانه در باد پيچيده تاب خورده

سودای همرهی را گيسو به باد دادی

رفت آن سوار با خود، يک تار مو نبرده


اشعار سیمین بهبهانی برای ایران

شعر سیمین بهبهانی برای ایران

دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد

بابا ستاره‌ای درهفت آسمان ندارد

کارون ز چشمه خشکید البرز لب فرو بست

حتی دل دماوند، آتش فشان ندارد

دیو سیاه دربند آسان رهید و بگریخت

رستم در این هیاهو گرز گران ندارد

روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید

زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد

بر نام پارس دریا نامی دگر نهادند

گویی که آرش ما تیر و کمان ندارد

دریای مازنی‌ها بر کام دیگران شد

نادر ز خاک برخیز میهن جوان ندارد

دارا! کجای کاری دزدان سرزمینت

بر بیستون نویسند دارا جهان ندارد

آییم به دادخواهی فریادمان بلند است

اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد

سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی

اما صد آه و افسوس شیر ژیان ندارد

کو آن حکیم توسی شهنامه ای سراید

شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد

هرگز نخواب کوروش ای مهرآریایی

بی نام تو ، وطن نیز نام و نشان ندارد


گردآوری: مجله اینترنتی ستاره

وبگردی
مطالب مرتبط
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
کلیه پاسخ هایی که توسط کارشناسان و متخصصان هر رشته به کاربران داده میشود کاملا حالت پیشنهادی دارند و نباید به عنوان تشخیص, تجویز, یا رهنمودهای تخصصی و قانونی تلقی شوند و در صورت لزوم شخصی بایستی حتما از منابع تخصصی تر مانند پزشکان متخصص, وکلا, و ... نیز کمک بگیرد. این مسئولیت کاملا بر عهده مخاطبان است که قبل از هر نوع تصمیم گیری یا اقدامی از صحت و مفید بودن این اطلاعات برای خود اطمینان حاصل کرده و صرفا با مسئولیت خودشان به این پیشنهادات عمل کنند.
کلیه سوالات توسط کارشناسان رشته مربوط به هر مطلب پاسخ داده میشود.
به سوالات تکراری, خارج از موضوع, و غیرقابل انتشار پاسخ داده نمیشود.